من هنوز معتقدم که روبه روم فصل بهاره، شبای سرد زمستون ، رو تن زخمی و خستم ، توی زندون ستمگر ، پشتای این درای بستم ، زیر رگبار شکنجه ، زیر توهین زیر تحقیر ، دل به فرداهای روشن ، دل به فریاد تو بستم....
آریا آرام نژاد بار دیگر به حبس رفت. جوانی از خطه سبز شمال. سبز سبز شده بود از همان زمان که سبزها به میدان آمدند. در جمع سبزهای حامی نخست وزیر دفاع مقدس تا امروز که با مشت و لگد باز بردنش به محبس. هراسی از حبس ندارد. هر روز می گفت گمان کنم امروز بیایند و آمدند. ولی باور دارد به اینکه شبهای سرد زمستون می رود. او که حبس، شکنجه و تحقیر و توهین را بعد از "علی برخیز" بارها تجربه کرده بود و بزرگیش در سلول کوچک بابل نشکسته بود می خواند برایمان که "دل به فرداهای روشن" دارد.
آریا از حبس نمی ترسد چرا که "تنش برای لمس آزادی بدجوری می خواره" و آنقدر شهامت و شجاعت دارد که خود را برای بالاترین مرحله رسیدن به آرمانش هم آماده کرده وقتی فریاد می زند "تمام فکر و ذکر من، فقط یک گلوله کم داره" و می خواهد از برادرش که دستانش را رو ماشه بکشد. آریا نمی خواهد سانسور شود، او می خواهد "روی صحنه بمیرد".
آریا می داند آنچه بر این نسل می رود "محصول مصلحت سنجی های" پدرانش است. وقتی با بغضی در گلویش معترض است از سکوتی که همه جا را فرا گرفته و می پرسد "گناه ملت ما چیست؟" او می داند که این او و تک تک این ملت گناهی ندارد "جز فریاد آزادی".
او را "با علی برخیز" به حبس فراخوانده بودند. آنگاه که به شهادت هموطنانش معترض شده و محکوم کرده بود این اعمال غیر انسانی را. به قاضی گفته بود که بجز "احساس رسالت هنری" نبوده که اقدام به انتشارش کرده و "به سو استفاده عده ای دغل باز از نام خدا و قرآن و ائمه برای رسیدن به مقاصدی شیطانی" اعتراض داشته است. او صادقانه گفته بود از" ائمه برای برچیدن و خشکاندن ریشه های دروغ و نیرنگ و ریا" استمداد خواسته و ابزار تعجب کرده که چرا "توسل به دین و ایمان" در کشورش جرم محسوب می شود.
در حالی آریا شجاعانه در برابر قاضی ایستاد و از بی عدالتی هایی که بر او و هم بندی هایش رفته سخن گفته بود که خیلی از بزرگان در برابر توفان تبلیغاتی و جنگ روانی حاکمیت، سکوت کرده بودند و دنبال "بصیرت" می گشتند. اما او نترسیده و با شهامت گفته بود:" من رئیس جمهور را به رسمیت نمی شناسم ! آیا مسلمان نیستم ؟ بنده در روز عاشورا فریاد الله اکبر سر دادم و به خاطر فریاد زدن نام خدا بزرگ به خود می بالم . قطعا کافر و لا مذهب خواهد بود کسی که مرا به جرم فریاد زدن نام خدا به زندان بیاندازد !
ماه هایی که آزاد بود از قفس تنگ حاکمان هم، لحظه ای آرامش نداشت. برای اشکان و سهراب. برای ندا و شبنم. برای میر و شیخ دربند. می خواست کاری بکند تا شاید بتواند کمی از "رنج" آنان بکاهد. می خواست فاصله های نسلها را با صداقت و آوای گرمش پر کند.
چند روز پیش باز دلتنگ شده بود از "غیبت میر" و باز دلتنگی اش را گفته بود که "نه فقط بلندگویی ، که "ادبیاتی" غایب شده است. صمیمانه نوشته بود: چه شد آن لحن حکیمانه، معرفتی، ادبی و هم - سیاسی بیانیه ها (که با امضای میر حسین موسوی صادر می شد) یکهو به لحن رسمی و ادبیات کلیشه ای بیانیه های تشکیلاتی مبدل گردید؟! بیانیه هایی چند خطی برای تکذیب و محکوم کردن و تبّری و تولّی جستن!
پیشترها وقتی با صدای محزون و زیبایش خوانده "بود "دلم تنگه که شالت رو دوباره سبز بندازي، دلم دلتنگه حرفاته : که فردامون و مي سازي." عمق دلتنگی هایش را در غیاب رهبران جنبش سروده بود.
آریا با همه روحیه حساس و زیبایش ، عمق بحران نظام سیاسی کشور را درک کرد بود و می دانست آنچه آنان از آزادی می دانند "فقط باتوم" است و روزی که خیلی دیر نیست "این زندانها" آزاد می شوند بدست ملت و لی تا آن روز گویی باز خود او باید در همان زندانها باشد برای حقانیت آنچه به آن باور دارد.
آریا نماد اعتراض یک ملت است. او می داند همانطور که میرحسین حتی در حبس هم بارها "علی برخیزش" را گوش داده، "پيرمردها" هم هنوز در غیاب میر و شیخ دربند "تو دستاشون يه دستبند سبزه!"
آریا امید دارد و امید می دهد: يه روزي ميشه اين کابوس ، از اين بي خوابي رد ميشه
يه روز دست اين ملت ، از اين زندونا رد ميشه
يه روزي که تو ميدوني ، مياد و دور نميمونه
همه دنياي من شاهد ، که حرف زور نميونه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر