جنگل
سايه هاي پچپچه
و
لولوي تاريك ِ ترس
سايه هاي پچپچه
و
لولوي تاريك ِ ترس
نگاهي به جهان رمان "قبضه قدرت" از چسلاو ميلوش
در چشم انداز رمان امروز جهان گونه اي داستان پردازي و چفت و بست بخشيدن به جهان مثالي داستان نويس وجود دارد كه شالوده ء آن بر روايت هايي منتخب و يا شرح رويدادهايي تاريخي در نقطه اي خاص استوار است . اين طيف از روايت هاي داستاني هر چند جغرافيا مند است و به ملت يا فرهنگي خاص تعلق دارد اما در دل خود آموزه هايي براي ساير فرهنگ هاي جهان نيز دارد . بر همين اساس مي توان اين طيف از داستان ها را در زمره ادبيات روشنگرانه برشمرد . در كشور ما عليرغم وجود زمينه هاي مناسب نوشتن رمان هايي از اين دست ، حسي لجوج ، بي نام و نشان و بازدارنده در هيات نماينده هاي بي سواد مدعي العموم ادبيات و مطبوعات فكسني مان ، جرات تجربه را از نويسنده ها گرفته اند . به جرات مي توان گفت كه اگر اين رمان يعني قبضه قدرت در ايران و به توسط يك نويسنده ايراني نوشته مي شده يكصد و بيست و چهار هزار ايراد نيش غولي در رد آن مي تراشيدند .
چسلاو میلوش، شاعر ، داستان نويس و منتقد لهستانی تباردر سي ام ژوئن 1911 در ليتواني بدنيا آمد . نود و سه سال عمر از خدا گرفت و در تابستان 2004 در شهر کراکو جان به جان آفرين تسليم نمود . ميلوش سی و هشت سال در تبعید و دربدري بسر برد و سر انجام ، در سال 1989 ، نه سال بعد از گرفتن نوبل ادبي به وطن داشته نداشته اش برگشت . او هرگز نوشتن به زبان مادري اش را رها نكرد .
خانم دكتر «روشن وزيري» رمان «قبضه قدرت» چسلاو ميلوش را ترجمه كرده و نشر ني هم آن را منتشر ساخته است . پيشگفتار آمده در آغاز اين كتاب از ويژگي هاي كم نظير ترجمه هاي ادبيات داستاني در ايران بشمار مي آيد .از آن جا كه بخش عمده اي از آثار داستاني كه توسط مترجمان ايران ترجمه و به بازار كتاب راه مي يابند صبغه تاريخي دارند آوردن چنين پيشگفتار هايي كه البته نوشتنش شايد به اندازه ترجمه خود كتاب زحمت و وقت از مترجم مي گيرد بسيار كارساز است . روشن وزيري با آوردن اين پيش گفتار لايه اي از اطلاعات تاريخي مورد نياز براي تحليل دوره تاريخي اي كه رمان در آن زمان اتفاق مي افتد را در اختيار خواننده كتاب قرار مي دهد بي آن كه تلاش داشته باشد تا دريافت هاي شخصي خوداز رمان را در آن لابلا بگنجاند . نوشتن چنين پيشگفتاري راه نماياندن به جريان غالب ترجمه در ايران نيز است كه بايست نسبت به خواننده نيز احساس مسووليت قابل توجهي داشت .
"قبضه قدرت" كالبد شكافي رفتار هاي سياسي اجتماعي بر آمده از تحولات سال هاي پاياني قرن نوزده و آغاز قرن بيستم است . مقطعي از تاريخ كه در آن ، ظاهرا جهان به سمت دموكراسي مي رود . نظام تزار در شوروي فروپاشيده است . امريكا سنگ بناهاي كاپيتاليسم را بر هم مي نهد . آلمان اصرار دارد كه براي گستردن بستر سعادت بشري و به سرمنزل مقصود رساندن آدم ها ي جهان ، كل كائنات خدا را زير نگين خود بگيرد . فرانسه به مدد طبقه اشرافش ، تلاش بر آن دارد كه از قافله سوسياليست هاي عالم عقب نيفتد .
جنگ جهانی اول از مهمترین اتفاقات تاریخ بشر است و به طور مستقیم وغیر مستقیم نقش بزرگی درتعیین تاریخ قرن بیستم داشتهاست. این جنگ پایانی بر نظامهای سلطنت مطلقه دراروپا را به همراه آورد و باعث انقراض چهار امپراتوری اتریش-مجارستان ، آلمان و عثمانی و روسیه تزاری و سلسلههای هوهنزولرن, هابسبورگ, عثمانی و رمانوف شد ؛ امپراتوریهايي كه از زمان جنگهای صلیبی بر سر قدرت بودند.
اکثر تاریخ نویسان معتقدند که عدم موفقیت مذاکرات پس از جنگ و «معاهده ورسای» و تحمیل غرامتهای بسیار به آلمان و دیگر دول شکست خورده باعث رشد فاشیسم در ایتالیا و نازیسم در آلمان و زمینه آغاز جنگ جهانی دوم شد.
این جنگ همچنین کاتالیزوری برای انقلاب روسیه بود که بعدها جهان را تحت تأثیر قرار داد و از چین تا کوبا انقلابهای کمونیستی را دامن زد و از طرفی زمینه تبدیل روسیه به یک ابرقدرت جهانی و آغاز جنگ سرد با آمریکا را دربر داشت.
در شرق نابودی امپراتوری عثمانی باعث پیدایش دولت دموکراتیک,سکولار و مدرن جدیدی به نام «ترکیه» شد. در اروپای مرکزی دول جدیدی همچون چکلسواکی و یوگسلاوی زاده شدند و دولت لهستان مجدداً شکل گرفت.
در اين حال و هواست كه لهستان ، پس از پشت سر گذاشتن يك دوره بيست ساله استقلال به توسط دو همسايه خود اشغال مي شود : شوروي با ارتش سرخ خود از شرق و آلمان با اس اس هاي خود از سمت غرب به لهستان هجوم آوردند و آن را فتح كردند .
فضاي كلي رمان در سيطره رفت و آمد اشباحي است كه از يك سو دلبسته سوسياليسم و راديكاليسم سياسي هستند و از سويي ، آموزه هاي كمونيسم و نازيسم را هجي مي كنند . آن چه كه در لايه هاي زيرين قدرت رخ مي نمايد تلاش هاي همه دولت ها براي دست يابي بيشتر به امكانات و منابع پول ساز است و شايد تنها راه سهل الوصول به اين منظور ازلي يعني پول همانا كشور گشايي باشد . جرقه اي كه كليد بر افروخته شدن آتش جنگ دوم جهاني را زد .
شخصيت هاي اين رمان تاريخي -سياسي در زير پوست خود چهره هايي شاخص از نيروهاي سياسي اصلاح طلب آن زمان را دارد . پرفسور گيل بدنبال نوشتن فصلي از كتاب خود است ؛ كتابي كه به اجبار بايد در دوران بي كاري او نوشته شود . به همين منظور پرفسور گيل ، نوشتن در باره انديشه هاي توكوديدس يوناني را انتخاب مي كند ، همو كه مي گويد:
" به قصد توجيه اعمالي كه تا آن زمان زشت و زننده تلقي مي شدند معناي عادي كلمات را دگرگون كردند . دليري نامعقول را به جاي فداكاري شجاعانه در راه هدف جمعي گرفتند ؛ خويشتن داري محتاطانه را بزدلي پرده پوشي شده با ظواهر زيبا شمردند . عقل سليم ديگر فقط نشانه اي بود از زن صفتي و تيز هوشي برجسته از بي عاري فوق العاده . سفاكي عنان گسيخته را خصلت روحي ِ به راستي مردانه شناختند ؛ بي اثر كردن مقاصد دشمن را طفره اي مجاز در رويارويي با مخاطرات . تجاوزكاران همواره مورد اعتماد بوده و آن كساني كه در برابر تجاوز مي ايستادند همواره مورد سوء ظن بودند. حيله گري موفقيت آميز نشانه هوشمندي بود و پيشگيري از آن ، از راه حيله گري هاي ديگر دليل تردستي برتر . هر كس مي كوشيد از به كار گيري اين شيوه ها دوري كند متهم مي شد كه به گروه خود خيانت مي كند و از مخالفانش مي هراسد . وابستگي هاي گروهي نيرومندتر از دلبستگي هاي خانوادگي بود چرا كه موثر تر افراد را بر مي انگيخت كه دست به هر عملي بزنند بي آن كه به هيچ عذر و بهانه اي دست بياويزند . متحد شدن به هدف دستيابي به منافع قانوني نبود بلكه به قصد ارضاء آزمندي در مبارزه عليه قوانين مسلم بود . وفاداري به پيمان ها بر پايه ء احترام به قانون الهي ، پايبندي به سوگند نبود ، اساس همدستي در جنايت بود . " ( ص : 39 . قبضه قدرت )
در طول اشغال لهستان ، اشغالگران ، ده ها هزار تن از رهبران روشنفکر لهستانی غیر یهود و رهبران دینی را هدف کشتار قرار دادند و میلیون ها شهروند لهستانی و روسی را برای بیگاری تبعید کردند .
" قبضه قدرت " بدنبال برداشت از لايه هاي پيدا و پنهان اين سبوعيت نيز است . توصيف دقيق و بر انگيزاننده عواطف انساني از واقعه تلخ تاريخي كشتارهاي " جنگل كاتين " سركوب كميته آزادي ملي ، كشتار دست اندر كاران قيام اول اوت 1944 ، اردوگاه هاي كار اجباري در سيبري و آشويتس در زمره اين بخش از تلاش نويسنده است .
براي درك بهتر پازل چيني ميلوش لازم است نيم نگاهي به آلمان بعد از جنگ اول داشته باشيم .
آلمان تحقير شده در پيمان ورساي نطفه نازيسم را در درون خود مي پروراند . همانطور كه ايتاليا ميل به فاشيزم را از نسوج خود بيرون كشيد و در كوچه ها و خيابان هايش به هوار عربده جويان سپرد . انگليس و فرانسه پرداخت غرامت هايي خارج از تاب و توان ژرمن ها را به آنها حواله كردند . شرايط اقتصادي و سياسي آلمان در بدترين وضعيت خود قرار دارد . مردم براي خريدن يك قرص نان يا يك كف دست گوشت خوك مجبور بودند صدها مارك پرداخت كنند اما باز ، چرخ اقتصاد آلمان بر مدار ويراني مي چرخيد . در چنين فضايي به ناچار ، شرايط تسليم شدن به اقتصاد پاياپاي رخ مي نمايد . حزب ناسيونال سوسياليست كارگران آلمان از نخستين حركتهاي راديكال پس از ظهور نازيسم در آلمان بود كه به نوعي صف آرايي در مقابل اشرافيت در حال پوست انداختن اروپا را به ذهن متبادر مي كرد . هيتلر در فضايي ملتهب از سرخوردگي و تحقير شدگي ها ، مهار كشور ژرمن ها را در دست گرفت . او هر جا كه قدم مي گذاشت غريو فرياد اين جمله همه جا را مي لرزاند : Deutschaland ! Deutschaland ! Deutschaland !...
آلمان خود را به امواج چپ و راست بازسازي سپرد . جغرافياي سياسي اروپا در شُرُف تغيير بود . آن چه كه در تصاوير آغازين اين دگرديسي به چشم مي آيد همزيستي نازيسم آلماني و كمونيزم روسي در ميان طبقه اي متعلق به فاشيست ها است . ضمن اين كه سوسياليست هاي فرانسه نيز تلاش دارند تا از قافله بازسازي عقب نمانند و سهم خود را از سفره پهن شده جنگ بگيرند . جهان در چرخش سرسام آور فاشيست ، نازيست ، كمونيست ، كاپيتاليست و راديكاليست ها ي نو رسيده زندگي دوباره اي را جستجو مي كند .عوام نيز بازي گردان اين ملغمه هوشياري شيطاني دولت ها هستند .
چهره هايي كه در اين رمان نقش آفريني مي كنند تيپ هايي شخصيتي هستند كه پس از پوست انداختن هاي متمادي - از نام مستعار به نام حقيقي - با وضعيت موجود كنار مي آيند و پس از عادت كردن به تاريك روشناي سايه ديوارهاي زندان هاي اكنون ، در آن استحاله مي شوند .
پرفسور گيل چهره شاخص و روايت كننده اصلي ماجراهاي اين رمان است . پيوتر كوينتو ، ايوان ، كشيش، يوليان ، ميخال ، توماش ، باروگا ، گايه ويچ و ... چهره هايي هستند كه مي آيند و مي روند و هر كدام ، بخشي از پازل سرگرداني انسان هاي افتاده در دام سكه دو روي نفرت و تجاوز را مي سازند . همسر پرفسور اما تنها بدنبال يك چيز است : زندگي .اما ، از قرار معلوم ، جايي كه انسان ها براي بهتر شدن روزگار و اموراتشان و ترسيم زيبايي از چشم انداز سرنوشتشان گرد هم مي آيند و" اين مباد آن باد " سر مي دهند ،در باز سازي بنايي كه خود آن را فرو ريخته اند در مي مانند . چون در موقعيت سازندگي ، آنچه كه به كار مي آيد در ميانه نيست و آنچه را كه مي بيني نمي خواهي :
پرسيدم از زمانه چه داري ز گير و دار ؟
خنديد و گفت : آن چه نيايد به كار ما
بي مدعا ستمكش حيراني خوديم
آري ! به دوش كس نتوان بست بار ما
( پاره غزلي از بيدل دهلوي )
در ميان حضور و هنگامه پردازي آشفتگاني چنين شيفته ، ترديد جاي شعور و تلاش براي فهم ديگري را مي گيرد . لهيب شعله هاي تعارض بالا مي گيرد و سر مستان جام پيروزي ، بر يكديگر به غيظ و غضب در مي نگرند .
اين پلكان شن
كه مي لغزد به سوي درياچه تاريك
اين كاج ها
در مسير هر روزه باران
اين نيمكت سنگي
اين دلتنگي
كه مي نشاندت كنار پرنده اي لرزان
غربت است ...
( شعراز شاعر مهاجر و معاصر ايراني ، محمود داوودي )
همه چيز در جهان بوي انقلاب گرفته است .هر كسي در هر جايي كه قرار دارد سعي مي كند كارمند بدرد بخوري باقي بماند و موقعيت خود را حفظ كند . حكومتي كه بعدها پرفسور گيل و امثال او را به دليل نفوذشان بر جوانان از كرسي استادي محروم كرده بود - اما نه آن قدر كه آن ها گرسنگي بكشند و بميرند - چون مي دانست نسل جديدي كه مي آيد دچار كمبودهاي علمي بسياري است . در اين فضا ، آن كه انگ روشنفكري بر پيشاني زخمي خود دارد تن به سكوت و تحسر سپرده و در ملتقاي وحشت ِ منتشر ، تن به جلاي وطن مي سپرد و "جهاز بر باد بي دليل" رها مي سازد . امّا : وطن كجاست ؟ اگر به سمت شوروي بروي در دايره خونين خرس هاي مهربان اسير خواهي بود و اگر رو به غرب داشته باشي ، انگليس و فرانسه و آلمان ، همه يك چهره دارند : ميزبانان آشويتس . آدم هاي دربدر مانده در اين معركه ، بدنبال اين هستند كه راهي از تحسر به برون بگشايند و ويژگي و خصلت زبان رايج آدم ها را كه به منظور ابراز احساسات و عواطف متقابل انساني به كار مي رود كشف كند .
مجموعه كساني كه نام خود را اصلاح طلب گذاشتهاند ، در كجاي بازي سياسي اين پازل وحشت قرار دارند؟ آيا تا كنون توانستهاند مانع از توقيف آدمي يا نشريهاي شوند يا آدم يا نشريهاي را از توقيف در آورند ؟ آيا توانستهاند مانع بازداشت بيگناهي شوند و يا بيگناهي را از زندان در آورند؟ آيا ميتوانند مانع بدرفتاري با متهمان در زندان شوند و اگر كسي بدرفتاري كرد ميتوانند او را به پاي ميز عدالت بكشانند؟ به راستي ، مجموعه كساني كه نام خود را اصلاح طلب گذاشتهاند و همچنان نيز بر اين دلق مرقع مي بالند ، در كجاي اين پازل سياسي جا دارند ؟ همه سرگردان جاده هايي هستند كه زير آتش بي وقفه بمب افكن هاي مِسِراشميت آلماني بودند . هر جا كه قدم مي گذاري غريو فرياد آشفتگاني شيفته اركان وجود تو را و همه را مي لرزاند : Deutschaland ! Deutschaland ! Deutschaland !...
توصيفات دقيق ميلوش در بخش نخست رمان معطوف به معرفي چهره هايي است كه :
گاه اينسو و گاه آنسويند / سايه هاي مهيب جادويند
عشق تنها گريزگاهي است كه به مدد آن ، انسان ِ همه چيز از دست داده و فراموش شده در برزخ جنگ و جدال ايسم ها ، مي تواند بر آن بياويزد و از شّر مرگ ِ منتشر ، لختي بياسايد . عشق پرفسور گيل به كاتاژينا در همين مسير است كه اتفاق مي افتد ؛ زني كه زندگي و عشق به آن را بر هر گونه شعبده بازي سياسي ترجيح مي دهد . در اين رمان چهره شاخص و قابل توجهي وجود دارد كه مي تواند نمادي تاريخي از منشور شخصيت هاي ماكياوليست باشد : "پدر ايگناتسي " . اين پدر مقدس در طول سال هاي اشغال لهستان جوانان را به گرد خود فرا مي خواند تا در جلسات پنهاني اي كه در صومعه يسوعي هاي جان بر كف ترتيب مي داد به درس هايش گوش جان بسپرند . اما در اين محفل فقط جاي يهوديان خالي بود ؛ انسان هايي رانده شده كه در فاصله چند كيلومتري از آن مدرسه شهامت و جان بر كف آموزي ، بار واگن هاي لكنته قطارهايي مي شدند كه آنها را پاي كوره هاي آدم سوزي خالي مي كردند . پدر ايگناتسي مقدس با ارائه دادن تصويري از يك جامعه پاك و آمُخته به تعاليم كاتوليسيسم به آرامي ملكه مرگ ، چشم در چشم مخاطب خود مي دوزد و به آرامي مي گويد : از ريختن خون نترسيد برادرانم !
در اين حال صداي كسي چون برتولت برشت نيز در گوش وجدان هاي هنوز بيدار مانده جهان مي پيچد كه مي گويد :
اول سراغ یهودیان رفتند؛ من یهودی نبودم، اعتراض نکردم.
سپس به لهستان حمله کردند؛من لهستانی نبودم،اعتراض نکردم.
آنگاه لیبرال ها را تحت فشار قرار دادند؛ من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.
بعد از آن، نوبت به کمونیست ها رسید؛ من کمونیست هم نبودم، اعتراض نکردم.
.... و سرانجام سراغ من آمدند؛ هرچه فریاد کردم و کمک خواستم، کسی باقی نمانده بود که اعتراض کند.
و شاعر ما نيز در همين پستوي هراس از پدر ايگناتسي ها است كه فرياد بر مي آورد :
...چرا بايد اعتراف كنم ؟
موهايم هنوز سياه است
مثل سرنوشت آن ها كه در روز روشن گم شدند
نور ، نيمكت را روشن كرده است
پشت نيمكت سايه ها نشسته اند
ساكتند پشت نيمكت
و نور
روشنشان نمي كند
چرا بايد به سايه ها اعتراف كنم ؟
شعري از مجموعه منتشر نشده محمود داوودي شاعر مهاجر
بعد از جنگ جهانى دوم، بعضى از پژوهندگان مدعى شدند كه با توجه به تفاوت هاى ايدئولوژى نازيسم و فاشيسم با كمونيسم و خصوصاً به لحاظ تغييراتى كه پس از مرگ استالين و به قدرت رسيدن خروشچف در شوروى صورت گرفته و انتقادهاى بى پرده اى كه از جنايات استالين مى شود، كمونيسم را بايد از عنوان توتاليتاريسم مستثنا كرد. اما پس از حمله ارتش شوروى به چكسلواكى و سركوب آزاديخواهان طرفدار دوبچك در ۱۹۶۸بسيارى از روشنفكران اروپاى شرقى و مركزى معتقد شدند كه كاربرد واژه توتاليتاريسم درمورد رژيم هاى كمونيستى حاكم بر كشورهايشان كاملاً درست است، منتها با يك تفاوت . اين روشنفكران مى گفتند مبناى تحليل محققان اروپاى غربى و آمريكا بيشتر ساختار و نهادهاى سياسى توتاليتاريسم بوده است؛ اما علاوه بر اينها ، آنچه در زندگى ما اهميت عمده دارد كاربرد سياسى زبان است ، آن هم نه فقط به منظور شستشوي مغزي و روحي شهروندان، بلكه براي محدود كردن حوزه گفتار و درنتيجه، پارامترهايى كه انديشه مجاز به حركت در محدوده آنهاست . در قلمروي به وسعت جهان توتاليتريست ها ، حرف ها بوي دروغ مي دهند ، هيچ وقت هيچ موضوعي ، آن جور كه بايد توضيح داده نمي شود و همواره ، در هر بازديد سياحتي يا زيارتي شان از خُرده آبادي هايي كه سكونتگاه هاي آشفتگان شيفته را در خود دارد از دنيايي متفاوت و خوشبخت صحبت مي كنند و ديگران را به "خواستن " بر مي انگيزند و باز ، فرياد هاي " اين مباد آن باد " است كه پرندگان خوشخوان باغها و آسمان آبي آرام را مي رماند .
بنابراين، صرفنظر از فشارهاى خارجى، خود اين زبان رسمى و سياسى ، حوزه انديشه و بيان را محدود مى كند. مرتبط با اين امر، به عقيده روشنفكران اروپاى شرقى، روش معرفتى رژيم هاى توتاليتركمونيستى بود كه به ميل خود در وقايع گذشته دست مى بردند و شناختِ تاريخ را مغشوش مى كردند. چنين احساس مى شد كه توتاليتاريسم مصمم به نابودكردن حافظه تاريخى و بنابراين فرهنگ و هويت ملى است. آيا تباني تصادفي فاشيست ها و نازيست ها و سوسياليست ها نتيجه اش چيزي جز" ويراني و فروريختن ِ ديوار اعتماد " آدمهاي بي پناه را بدنبال نداشت ؟
پایان دوره شش ساله جنگ جهانی دوم(1939/1945)، با پیروزی متفقین( 1945) بر نازیسم و فاشیسم همراه بود. پس از پایان جنگ ، دیوانسالاران غرب که طعم قدرت نامحدود را چشیده بودند و نتایج کنترل اقتصاد و جامعه را دیده بودند، به فکر افتادند که چرا نباید پس از جنگ نیز اقتصاد بر همان روال اداره شود و جامعه به صورت نوین ساختار پیدا کند که با تکیه بر همبستگی و ایثار اجتماعی نظیر آنچه در سالهای جنگ پا گرفته بود، فقر و گرسنگی را برای همیشه براندازد . مزید بر این پیروزی ارتش سرخ بر آلمان در جبهه شرق بود که کمونیست های اروپا با نادیده گرفتن فداکاری های دموکراسی های غربی، با تبلیغات یک جانبه و هدفمند، بشدت آن را بهانه کوبیدن بر طبل استالینیسم و مزیت های بی بدیل کمونیسم و اقتصاد سوسیالیستی قرار داده بودند . نتیجه این تبلیغات همين شد كه هيچ تنابنده اي شهامت انتقاد و عیب جویی از «آموزگار بزرگ بشریت»، استالین و «کشور شوراها» را نداشت و اگر هم صدایی برمی خاست به سرعت به تجدید نظرطلبی -ارتداد- و نوکری سرمایه داری متهم می شد و همزمان ، نشریات و نویسندگان کمونیست آبرویی برای او باقی نمی گذاشتند. در انگلستان حزب کارگر در 1945 برای نخستین بار در مجلس عوام اکثریت را تصاحب کرد و کلمنت آتلی به جای چرچیل به نخست وزیری رسید. در آمریکا فرانکلین روزولت و طرفدارانش در حزب دمکرات که با پیروزی در جنگ و مقبولیت روزافزون آرای کینز به شوق آمده بودند، بیش از گذشته بر مداخله گسترده تر دولت در اقتصاد مصمم شدند. وقتی در دموکراسی های غربی وضع چنین بود کاملاً هویدا است که در جمهوری های سوسیالیستی و خلقی اروپای شرقی وضع به چه منوال مي شود . ( برگرفته از مقاله ذات استبداد )
در ديكتاتوري هاى عادى و سنتى كه از قديم ترين روزگار بخشى از زندگى بشر بوده است، معمولاً ديكتاتور و يارانش عمدتاً مى خواهند بر مسند فرمانروايى بمانند و تا هنگامى كه فرد ، مدعى دخالت در كار حكمرانى نشود و سرش به كار خودش باشد و فضولى نكند، او را در ساحت زندگى خصوصى نسبتاً آزاد مى گذارند. ولى در ديكتاتورى توتاليتر اوضاع از بيخ تغيير مى كند و ديگر فرقى ميان عرصه خصوصى و عمومى زندگى باقى نمى ماند و حكومت مى خواهد بر تمام شؤون حيات فكرى و عقيدتى و كارى فرد مسلط باشد و در آن دخالت كند و ديگر حتى المقدور حريمى باقى نگذارد.
به اين جهت است كه نام آن را ديكتاتورى تمامت طلب يا توتاليتر گذاشته اند. عملى كردن اين سبك فرمانروايى سوغات قرن بيستم بود، هرچند البته سوابق فكرى و نظرى و فلسفى آن از ۲۵۰۰ سال پيش ، از زمان افلاطون وجودداشت. شايد اشارات پرفسور گيل و انتخابش از متون فلسفي - سياسي آن زمان هاي دور به همين خاطر باشد .
توتاليتاريسم تبعيت فرد از دولت و كليتى انتزاعى به نام نژاد يا پرولتاريا يا قوم را به آخرين حد و مرتبه خود مى رساند. چنگيز و هيتلر و استالين همه ديكتاتور بودند ، ولى چنگيز نمى گفت امرى ذهنى به اسم نژاد مغول و امپرياليسم جهانخوار وجوددارد كه اولى بايد دنيا را به زير نگين درآورد و دومى بايد نابود شود . او نيز صرفاً مانند بسيارى ديگر به انگيزه كشورگشايى تاخت و تاز مى كرد. البته اقتدارگرايى و توتاليتاريسم در بسيارى چيزها مشتركند، ازجمله بى اعتنايى به حقوق شهروندان و نفى وظيفه پاسخگويى مصادر امور و پشت پازدن به حكومت قانون. ولى توتاليتاريسم ذاتاً نيز داراى ويژگى ها يي ست كه آن را از اقتدارگرايى متمايز مى كند. برجسته ترين اين خصايص عبارتند از *1*:
۱. ايدئولوژى نقشى به مراتب برجسته تر در توتاليتاريسم ايفامى كند. ايدئولوژى توتاليتر معمولاً گذشته را نقطه عزيمت قرارمى دهد، يعنى يا به قول هسيودوس شاعر يونانى پيش از سقراط، روزگارى زرين كه همه چيز نيك و پاك و ازجنس طلا بود و سپس كم كم رسيد به عصر مفرغ و مس و فلزات پَست كه خلوص و بهاى آن كاستى گرفت و انواع آلودگي ها درآن راه يافت ، يا به عكس ، گذشته اى سرشار از ستم كارى و بهره كشى و بدبختى كه كسى سعادت را به خواب هم نمى ديد.
نمونه اول در ايدئولوژى نازيسم ديده مى شود و دومى ، در ماركسيسم ، هرچند بعضى ازاديان و مذاهب هم به دوران پيش از خود به اين چشم مى نگرند. به هرحال، مبناى فكر هرچه باشد، ايدئولوژى توتاليتر ذاتاً تندرو و بنيان برانداز است و چشم به آينده دارد ، حال آنكه دغدغه ديكتاتوريهاى سنتى عمدتاً حفظ گذشته و تداوم است .
بخشي از انديشه ورزي هاي جانانه چسلاو ميلوش را در اين رمان مي توان در بخش هاي 7 و 19 تابستان 1944 ديد : زد و خورد هاي جانانه اي از طيف هاي روشنفكري كه از قرار معلوم ، هر كدام به نوعي در دام هاي نظام اقتدار گرا افتاده اند هر چند كه : رژيم به گل هاي سر سبد نداشته اش در عرصه روشنفكري ميباليد و برخي از آن ها را به عنوان وابسته هاي فرهنگي در نمايندگي هاي سياسي خود به خدمت مي گرفت . اينجوري است كه ميلوش نيز در تور و تنور سياست مي افتد . او در سال 1946 با همسرش به نيويورك رفته و در سفارت لهستان در واشنگتن مستقر مي شود . بي شك اين نوع رفتار نظام هاي سياسي با روشنفكران را مي توان "رگ زني انديشه ها " بر شمرد . در ساحل امن و آسايش امريكا نمي توان از ويرانه هاي ورشو گريخت . هر چند كه سال هاي سال از جنگ گذشته باشد . شايد به همين خاطر است كه هانريش بُل مي گويد : تا زماني كه يك قطره خون از زخمي كه در جنگ بر پيكري نشسته مي چكد ، جنگ ادامه دارد .
۲. توتاليتاريسم صريحاً و بى پرده پوشى انحصارطلب است و ازبيم اينكه مبادا خللى در اركان اعتقادى و نتيجتاً در كار حكومت پيش بيايد، مرزى روشن ميان " خود " و " ديگري " بر افراشته ساخته و غيرخوديها را يا نابود ساخته و يا كنار مى گذارد. گاهي اين غيرخوديها ممكن است دشمناني نژادى باشند مانند يهوديان و كولي ها در آلمان هيتلرى، يا بعضى طبقات اجتماعى مثل بورژوازى روستاييان ثروتمند يا كولاگ ها در شوروى.
۳. از ضروريات توتاليتاريسم، القاى احساس برگزيدگى و رسالت است. خودي هاى برگزيده بايد احساس كنند رسالتى تاريخى و حتى فراتاريخى بر عهده دارند كه در راه تحقق بخشيدن به آن و ابلاغ پيام به جهانيان، تن دادن به همه سختي ها و فداكاريها رواست و از آن بالاتر اينكه ، استفاده از هر وسيله اى هر قدر معمولاً زشت وناپسند، براى ايفاى رسالت جايز است. ايدئولوژى بايد آنچنان بر جسم و جان برگزيدگان مستولى باشد كه به خاطر آن از هيچ كارى روى گردان نباشند. تشخيص اينكه چه كارى نكوهيده و چه كارى ستوده است ، بايد در چارچوب ايدئولوژى صورت گيرد. به تعبير دانش آموختگان مدارس ابوموسي اشعري و اشعريان، هيچ حسن و قبح عقلى وجود ندارد.
۴. در حكومت توتاليتر، در مقايسه با ساير رژيم هاى ديكتاتورى، حزب واحد در تعيين سياستها وعزل و نصبها و اداره امور نقشى به مراتب مهم تر دارد.
۵. ساير ديكتاتوري ها عمدتاً سياسى اند و ضرورتى نيست كه رژيم در اقتصاد نيز درگير باشد. اما دخالت دولت در امور اقتصادى درتوتاليتاريسم به مراتب بيشتر از ساير رژيم هاست . بديهى است كه اين امر درجاتى دارد. در كمونيسم روسى دولت كاملاً اقتصاد را در اختيار داشت ، ولى در نازيسم كه با سرمايه داران بزرگ همدست بود، دخالت كمترى صورت مى گرفت.
۶. هر رژيم توتاليتر ولو اول به پشتيبانى توده مردم به قدرت رسيده باشد، به علت ماهيت خود بايد پس از چندى به ارعاب متوسل شود. عامل اوليه ارعاب پليس مخفى و دستگاه هاى خبرچينى و خريد و فروش آدم ها است كه رفته رفته به همه حدود قانونى پشت پا مى زنند و در بالاترين مراتب هرم قدرت قرار مى گيرند.
در اين رمان مي توان سايه هايي از اين چهره ها را ديد . آنهايي كه به سهم خود در بر افراشته شدن ديوار آشويتس ها نقش آفرين بودند : ايوان ، وينتر ، يوليان و ده ها چهره ديگر ، از جمله آدم هايي هستند كه در اين رمان ذكر و خيرشان رفته و مي توان با مرور آن ها ، كاريكاتورهايي از فاشيسم و نازيسم و تماميت خواه و هزار ايسم ديگر را ديد .
۷. هر رژيم توتاليتر لزوماً بايد براى تبليغ و تلقين، نه تنها رسانه ها و وسايل ارتباط جمعى ، بلكه نظام آموزشى در همه سطوح را قبضه كند و حتى المقدور بر آن كنترل انحصارى داشته باشد.
۸. رژيم توتاليتر بايد بر دستگاه قضايى مسلط شود. دلايل اين امر روشن است ونيازى به توضيح ندارد. در آلمان هيتلرى دستور داده شد كه قضات ، بر كسوت قضا ، علامت ِصليب ِشكسته بدوزند تا وابستگى آنان به حزب بر همگان مشهود باشد. كارنامه دادگاه هاى زمان استالين نيز كه ميليون ها نفر از كادرهاى حزبى و افسران ارتش سرخ و مردم عادى را به كام مرگ فرستادند باز بر همه شناخته است.
ويژگى ديگرى كه هانا آرنت در كتاب ريشه هاى توتاليتاريسم بر آن تأكيد مى كند ، "شدت بيگانگى شهروندان با يكديگر "و "از خودبيگانگى در درون خودشان" است.
فاشيسم و نازيسم نابود شدند و رژيم هاى كمونيستى روسيه و اروپاى مركزى و شرقى يكى پس از ديگرى فرو ريختند و بنابراين به نظر مى رسد كه اصطلاح توتاليتاريسم ديگر كاربردى نداشته باشد. ولى فراموش نشود كه هنوز رژيم هاى كمونيستى در جمهورى خلق چين، كوبا، كره شمالى و ويتنام وجود دارند كه از نماينده هاي تام الاختيار توتاليتاريسم با صفت توتاليتر از آنها ياد مى شود.
رمان قبضه قدرت رماني است كه به نظرم مي تواند مورد توجه دانشجويان و دانش طلبان عرصه ادبيات داستاني ، فيلمنامه نويسي و علاقمندان به مباحث ادبيات سياسي و ادبيات جنگ واقع شود . رماني خوش ساخت كه از موضوعات متعدد جهان معاصر و دل مشغولي هاي انسان هاي عصر اكنون پُر است . خواندن رمان قبضه قدرت بر همه داستان نويساني كه دلشان مي خواهد نويسنده داستان يا رماني خواندني باشند اصلي اساسي است .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر