بهمن ۰۶، ۱۳۹۰

چرا مشروطه سرانجام مشروعه شد؟

شايد بتوان گفت تنها برخی انگشت شمار از بزرگان و خردمندان، آن روز، سال سقوط، سال 57، امروز را دیده بودند و خطرهای پیش رو را شناخته بودند. بسیاری حتا نخواستند تلنگری به خوش باوری های خود بزنند. مردم هم که در آشفتگی روزگار، شیفته نظامی شدند که نظام را در بی نظمی می دید؛ نپرسیدند که چرا تنها دو برگ برای آینده خود پیش رو دارند؟! البته شاید این ساده بینی طبیعی بود؛ چرا که نمایندگان ما مردم چند دهه پیشتر، جمهوریت را به سلطنت فروختند و اکنون پدران ما بی توجه به معنای حکومت و جمهوریت تنها می خواستند از سلطنت رها شوند. اینگونه بود که نسل اول همه چیز را وارونه کرد تا آنجا که اینبار فرزندان انقلاب مشروطیت، میراث همان انقلاب را کشتند و خوردند.
براستی چرا و چگونه از بطن انقلاب مشروطیت، انقلاب سفید شاه و ملت و سرانجام انقلاب اسلامی زاییده شد؟ این پرسشی است که نباید از آن سرسری گذشت و باید تاریخ شناسان ما این تحول نامیمون و ناموزون را خوب و شایسته برای ما مردم بازگویند.
به هر روی، نسل اول همان کارگران، کارمندان و دانشگاهیان متوسط الحال دست پرورده رضا شاه و محمد رضا شاه بودند. رضا شاه که روزی به اندیشه برپا سازی جمهوریت بود ناگزیر از رضا خانی به رضا شاهی رسید و به مدد همراهی خرد و کلان این ملت زیر ساخت مدنیت نوین را پایه ریخت و هویت ایرانی را بار دیگر معنا بخشید. اما، افسوس، با خودانگاری، دیکتاتوری و زمین خواری دوباره به رضا خانی بازگشت. محمد رضا شاه نیز که همه تلخ و شیرین آن دوران را به ارث برد و خود آرزوی روزهای بهتری را برای مشروطیت ایرانی در سر داشت؛ در سایه تعصب و تکبر و نیز از ترس جان گرفتن سرخ و سیاه، زمینه ساز ائتلاف آن دو شد. البته شاه در سال های پایانی تلاش کرد تا با نزدیکی به سرچشمه انقلاب سرخ- اتحاد شوروی، خطر سرخ های درونی را فروبکاهد؛ اما با نادیده گرفتن اهمیت و صداقت گروه های لیبرال و ملی گرا و زمین گیر ساختن آنها از یکسو و کم خطر انگاشتن ارتجاع سیاه مورد نظرش از سوی دیگر، بستر انقلاب را فراهم آورد؛ انقلابی که از دید شوروی ها می بایست از اسلامیسم آخوندی به سوسیالیسم روسی می رسید. این شاه بود که با همه هوش و ذکاوت، به مغضوبین سرخ و سیاه امکان داد تا قدرت اجتماعی را در طبقه متوسط - همان طبقه ای که رضا شاه و محمد رضا شاه بوجود آوردند- و در بخش های اثر گذار جامعه سازمان داده و نیروی ملت را در اختیار بگیرند. اینجاست که می توان رفتار انقلابی مردم را در شکل دهی نظام جمهوری فهمید.
باری، اشتباه بزرگان بسیار گران تر و پر هزینه تر از اشتباه مردمان تمام می شود. نگارنده بر آن است که چهار اشتباه شاه، سرنوشت ملت را اینگونه که هست نوشت. آنچه به عنوان اشتباهات شاه در پی می آید چیز ناآشنایی نیست و تنها در اینجا با ادبیات دیگر یادآوری می شود. این چهار اشتباه در واقع از جمله اشتباهات چشمگیر و تحریک کننده شاه بود.
- شاه نخواست به ملی گرا ها اعتماد کند و سخت گیرانه نگذاشت نیروهای مشروطه خواه در چارچوب احزاب سیاسی و نهادهای مدنی و صنفی به مدیریت کشور کمک کرده و به گونه ای فعال و با اراده مستقل در راه نوسازی مدنی و نوگرایی فرهنگ و تمدن ملی نقش بازی کنند. در نتیجه شاه با دست خود طبقه متوسط را که با زحمت و هزینه بسیار برای پیشبرد آرمان های مشروطیت ایرانی در نظام شاهنشاهی پهلوی شکل گرفته بود و روز به روز فراگیر تر و کاراتر می شد از گرد خود دور کرد و به آغوش نیروهای سنتی و افراطی جامعه بازگرداند.
- شاه حضور اجتناب ناپذیر و ذاتی صنف روحانی را در هر جامعه و به ویژه در جامعه سنتی و مذهبی ایران نتوانست درک کند. شاه نخواست باور کند که این تنها مجموعه متشکل و فراگیر که از شهرها تا دل روستاها نفوذ دارد تا چه اندازه می تواند مفید باشد. او با بی توجهی به اهمیت نزدیکی با مجتهدان متجدد- همان ها که به هر روی نقش مؤثری در به ثمر رسیدن نظام مشروطه ایفا کردند- و جریان روشنفکری دینی، به جریان سنتی و قشری روحانیت که از بد حادثه در ایران فعال تر و گسترده تر بود؛ امکان داد تا روحانیت واقع گرا و نو اندیش را به حاشیه رانده و به انزوا بکشاند. از سویی شاه با روحانیت درافتاد و از سوی دیگر مبارزه جویی و تهدید آنها را جدی نگرفت.
- شاه بجای کار پیگیر و با حوصله در راستای فرهنگ سازی، شیوه فرهنگ زدایی را پیشه کرد و گام به گام در دام روندی افتاد که دین ستیزی او نام گرفت. رسانه های کشور از رادیو- تلویزیون تا سینما جسورانه با باورها و سنت ها درافتادند و در بیشتر برنامه ها و اثرهای- به اصطلاح- هنری به چیزهایی پرداختند که نه در میان مردم به عنوان دردهای اجتماعی و آرمان ها و خواست ملی شایع بود و نه نقش مؤثری در روند تحول بنیادین فرهنگی می توانست داشته باشد. به عنوان نمونه، ازدواج یک عیار با زنی گرفتار در یک خرابخانه موضوعی نبود که در جامعه ما به عنوان یک درد همگانی و ضرورت آنی مطرح باشد بلکه چنین اشاراتی، خود احساسات مردم را به سود همدلی با کانون تحجر، تحریک می کرد.
- شاه بدون توجه به آسیب هایی که حضور آمرانه غربی ها به ویژه در دو کودتای گذشته، در ذهن مردم ما بجا گذاشت؛ از همپیالگی آشکار با آنها خودداری نکرد. این در حالی بود که در برابر آنها غرور ایرانی خود را نیز فرو نخورد و بدگمانی آنها را دامن زد. اگر چه کشور نیاز به حمایت و هدایت غرب در امور مختلف داشت؛ بهتر بود حضور مستشارها و دیپلمات ها در متن شهرها دیده نمی شد و حقوقشان در چشم مردم برجسته نمی گشت. با این همه، شاه در روزآمد سازی و بهسازی مدنیت و هویت ایرانی کار ماندگاری از خود بجا نهاد.
در پایان، عصبیت ملوکانه در اجبار ساختار تک حزبی بنام حزب رستاخیز، اصرار بر سلطنت ورای آرمان های مشروطه، نپذیرفتن رفراندوم ملی و به کار نگرفتن چهره های مورد وثوق ملی تا واپسین روزها، مسیر دولت و ملت را تا بی نهایت عوض کرد. در کنار اشتباهات شاه، یک فاکتور بسیار کلیدی نقطه عطف تحول در کشور ما شد. غرب که تهدید رو به فزونی شوروی را در بیخ گوش ما و در چهار دور این - به اصطلاح- جزیره ثبات جدی و نزدیک می دید؛ در پی ریزش هر چه بیشتر اعتماد شاه و ملت، تنها جریان متشکل را که به لحاظ اصولی با ساختار سوسیالیستی ناسازگار باشد و بتواند اقبال و اتحاد ملت را فراهم آورد، در سلسله جلیله روحانیت دید. پس ارتش شاهنشاهی می بایست به انقلاب اسلامی ایران تمکین می داد. این که رهبری غرب در این پروژه اشتباه محاسبه داشت یا نه جای تأمل دارد. به هر روی، تاریخ تحولات، درسی است که باید ملکه ذهن مردم و به ویژه سیاستمداران گردد تا مبادا اشتباهات باری دیگر و به گونه ای دیگر تجربه شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...