شهریور ۳۱، ۱۳۹۰

قاتل داداشی؛ قربانی ناامنی

روز گذشته صدای فریادهای علیرضا در همهمه پانزده هزار نفری که سحرگاهان برای دیدن اعدام یک نوجوان در خیابان پونه گلشهر گرد آمده بودند، گم شد.


نوجوانی که قاتل می خواندنش به پای چوبه دار رفت. التماس کرد. فریاد زد. وقتی طناب بر گردنش بود بیش از هر چه نام ائمه را به زبان آورد. امام رضا را خواند و سالار شهیدان را صدا زد.

اما کسی به ضجه هایش گوش نداد و او که هنوز هجده بهار از عمرش نگذشته بود، قربانی یک بی عدالتی دیگر در نظامی شد که می خواهد رهبری جهان را بعهده گیرد.


علیرضا اگر آن شب که آیینه ماشینش به ماشین روح الله داداشی برخوردکرده بود، چاقو به همراه نداشت الان هم روح الله داداشی زنده بود و هم علیرضا.


علیرضا کوچکتر از آن است که متهم باشد به چیزی. او فقط یک نوجوان بود با دنیایی از انرژی و نشاط. دبیرستان را تمام نکرده بود و مثل خیلی دیگر از جوانان آن شب فقط برای سپری کردن وقتش در یکی از بوستانهای شهر به خیابان رفته بود. رفته بود ساعاتی را بگذراند با دوستانش و به سبب دورانش ماشین برادر را به امانت گرفته بود که دوری بزند در خیابانهای کرج. نمی دانست آخرین باری که به خیابان پونه می آید دیگر نمی تواند برگردد بر روی پاهایش.


پیشترها وقتی با دوستانش به پارک رفته بود به چشم خود دیده بود "مردی غریبه راه یک پسر نوجوان را سد کرده و با تهدید چاقو از وی پول زور می‌خواهد" می ترسد نکند این بلا روزی به سرش آید. به خانه می رود و برای دفاع از خود سلاح حمل می کند. بعدها هم وکیلش در دادگا ه گفته بود که او در دفاع از خود مرتکب جنایت شده و کار وی دفاع مشروع بوده و به سن قانونی نرسیده است.


علیرضا دیده بود وقتی زهرا جوان برای پیاده روی از خانه بیرون می رود، دیگر بر نمی گردد تا اینکه پیکر خونینش را به خانواده بازمی گرداند. او شنیده بود حتی محسن و اشکان به دست نیروهای انتظامی که باید نوید بخش امنیت باشند در کهریزک کشته می شوند، می دانست که کسی نیست در این وادی تا حافظ جانش باشد اگر کسی به او تعدی کرد. چاقو برگرفته بود. آن شب هم، بر اساس آنچه در دادگاه گذشت، همراه روح الله داداشی به او فحاشی کرده و ضربه محکمی به علیرضا زده بود. و او خواسته بود فقط از خودش دفاع کند آنطور که وکیلش می گوید. شاید برای همین است که علیرضا از کسی تقاضای بخشش نمی کند. او خود قربانی است. او باید ببخشد عاملان این ناامنی را که نوجوانی ناچار است سلاح برگیرد برای حفاظت از خودش.


در کشوری که ناامنی بیداد می کند و سربازان همیشه بیدار امام زمان که نمی گذارند هیچ تنابنده ای در زمین و هوا بجنبد با سناریوهای ساختگی بازداشت و زندانی می شود، عاجزند از تامین جان و ناموس مردم.


کرور کرور به بام تهران می روند با باتوم و اشک گازآور که نکند فانوس آرزوهای این مردم به آسمان رود و شیشه های آب جوانان می شود مدرک جرم و زنجیر به دستشان می زنند تا لبخند شادی یک ظهر تابستانی بر لبهایشان جاودانه نشود.


علیرضا نمی دانست که روزی همان چاقو که برای دفاع گرفته بود، از او فردی مجرم می سازد که به جرم "قتل" به دار مکافات آویخته می شود.


شاید حکم اعدام علیرضا از منظر حقوق خصوصی و قصاص و .... قابل بحث و بررسی باشد. شاید گفته شود که بر اساس کنوانسیون حقوق کودک که ایران آن را امضا کرده است، علیرضا نه امروز که سال دیگر در چنین زمای باید اعدام می شد. شاید به نحوه برگزاری محاکم قضایی ایراد باشد و قاضی حکم به "عدل" نداده باشد برای کسی که در زندگیش یک خطا کرد و جانش بر سر آن خطا رفت.


شاید باید بگوییم این سریال همه روزه اعدام ها و تنبیه ها و زندانها و ... اگر می خواست نیتجه بدهد و میزان جرایم را کاهش دهد تاکنون داده بود. شاید باید گفت یک جایی باید این چرخه خشونت را متوقف کرد و حقوقدان و جامعه شناس بنشینند و به بحث بگذارند نتیجه این مجازاتها را.


اما آنچه واقعیت است نه بی عدالتی در قوه قضاییه و نه بی کفایتی در نهادهای امنیتی و انتظامی، بلکه مردمی است که سحرگاهان برای دیدن صحنه "مرگ یک انسان" خواب سحرگاهی را بر خود حرام کرده بودند و به صف در خیابان گرد آمده بودند.مردمی که نیروهای انتظامی برای نظم آنان باید به زور متوسل شوند و حصار بکشند در اطراف جایگاهی که جان یک انسان را می خواهند بگیرند.


شلوغی و ازدحام آنقدر زیاد است که مامور انتظامی تهدید می کند اگر نظم را رعایت نکنید، حکم را به تعویق می اندازیم!!! و مردم آرام می شوند تا شاهد یک "مرگ" باشند.


آخرین لحظات زندگی یک انسان است. یک جوان. می خواست مثل سایر همبازی هایش بماند تا زندگی کند. اما با این خیال که "اجرای قصاص قاتل" می رود تا "درس عبرتی برای تمام مجرمان" شود به دار مکافات آویخته می شود. در حکم آمد که این فقط برای "عدالت" است. زندانیان بی گناه در حبس و حصر، دانشجویان محروم از تحصیل، خشونت نیروهای امنیتی، تجاوز ماموران انتظامی به حریم خصوصی، ربودن زنده و مرده و ... تنها پرده هایی از این عدالت است که هر روز در گوشه ای به نمایش در می آید و میلیونها تماشاچی دارد، مثل نمایش "مرگ علیرضا".




از لحظه ای که علیرضا را به گلشهر آوردند تا لحظه ای که پیکر بی جانش را با آمبولانس بردند تنها ده دقیقه طول کشید. ده دقیقه زمان زیادی نیست.


آخرین روز شهریور، آنچنان بادی از خزان به همراه داشت که شاخه جوانه نزده زندگی علیرضا را با خود برد و از بن کند.

منبع: جرس

۱ نظر:

  1. نه به سبب مرگ اون جوون ناراحت نباشم...اما باید اعدامش میکردن تا هم سن وسالاش چششون به حساب بیفته...
    4 روز پیش پسره با موتور پیچیده جلو ماشینم و منم با زن و بچه یارو 16 یا 17 سال داشت رسما چاقو کشیده و منو میخاست پیاده کنه...اعدام خیلی بده اما خوب ناگزیریم...
    الانم این متنایه تو خالی به درد نمیخوره...
    ننویسید تو رو خدا...

    پاسخ دادنحذف

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...