اين كمترين هر چند سعی میكنم حتیالمقدور از حضور در مجالس و محافل خصوصی و عمومی خودداری كنم؛ اما اين ديدار را لازم دانستم؛ نه به صرف آنكه آقا مجيد از دوستانم بود، بلكه بدليل تاثيری كه اينگونه ديدارها و ملاقاتها بر روحيهی خانوادهی زندانی میگذارد؛ چرا كه خود چنين ايامی را تجربه كردهام.
در شهريور سال 1368 كه بخاطر انتقاد از انتخاب آقای خامنهای به مقام رهبری به دليل مجتهد نبودن و عدم وجود شرايط لازم مصرح در قانون اساسی وقت كه هنوز تغيير و اصلاح نگرديده و به آراء عمومی گذاشته نشده بود، توسط دادسرای ويژه بازداشت شدم؛ خانواده نيز بگونهای ديگر دچار زندان گرديد. دوستان و آشنايان از ترس آنكه مبادا شری دامنگيرشان شود از مراوده و گرفتن تماس اجتناب كردند؛ بحدی كه حتی مرحوم ايرواني كه سالها با يكديگر دوست و همنيشن بوديم منكر آشنايیمان شد. بزرگان حوزه نيز هر كدام برای كم توجهی و سكوت خود دليلی را اقامه مینمودند. آيت الله گلپايگانی نوهاش آقا رضی را بهانه قرار میداد كه اگر حرفی بزند يا تماسی بگيرد امكان دارد او را بازداشت كنند!. آيتالله مرعشی نگران كتابخانهاش بود و میترسيد كه به عاقبت مرحوم شريعتمداری گرفتار آيد و آقازادههايشان از ميراث محروم شوند!. آيتالله خويي نيز در پيغامی كه بعد از آزادیم توسط آقای مصباحی برايم فرستاد سكوتش را حساسيت حكومت نسبت به خود و احتمال وخيمتر شدن وضعيت بنده اعلام كرد -كه البته توجيهپذير بود-. با چنين وضعيتی ديگر از كاسب و دوست و آشنا نمیشد انتظاری داشت. تنها كسی كه در دوران زندان بطور مرتب با منزلمان تماس میگرفت و جويای احوال میشد مرحوم آيتالله حسن سعيد تهرانی بود كه مصلحت انديشی نمیكرد. خدايش رحمت كند.
نهايتا در دادگاهی 2 دقيقهای به جرم "توهين به رهبری و مسئولين كشور"، "تحريك افكار عليه نظام"، "شايعه پراكنی" و "نشر اكاذيب"!!! به پنج سال حبس قطعی و محروميت از حقوق حوزوی -كه هيچگاه از آن استفاده نكرده بودم- و ممنوعيت تدريس و اقامه جماعت محكوم شدم. پيش از دادگاه نيز بازپرس شعبهی چهار دادسرای ويژه كه به اقرار خود مدتی پای درسم نشسته و جزو مأمومينم بود با شعفی خاص گواهیهای اجتهاد و پروندهی استخدامی آموزش و پرورشم را به كاغذ خورد كناش سپرد تا دقيقا متوجهی معنا و مفهوم "جذب حداكثری" و "دفع حداقلی" بشوم.
ولی اين رفتارهای بچگانه و كينهتوزانه نهتنها موجب تنبه! نشد بلكه باعث گرديد تا 2 بار ديگر به خدمت آقايان دادسرای ويژه شرفياب و محكوم شوم. اما متاسفانه رفتارهای نامهربانانهای كه دوستان و آشنايان با خانواده داشتند چنان تاثير سوءيی بر آنها گذاشت كه اثراتش تا به امروز پابرجاست؛ بگونهای كه مادر هشتاد سالهام هميشه در نگرانی بازداشتم است و اگر چنانچه روزی تماسی با او نگيرم و يا سری نزنم كل سيستم زندگی و روحیاش بهم میريزد؛ نه صرفا بخاطر ترس از بازداشت شدنم، بلكه بخاطر ترس از تكرار نامهربانیها، فرارها، متلكها و بیاحترامیهايی كه يا از روی ترس يا اعتقاد به الهی بودن حكومت، دوستان و آشنايان در آن سالها انجام دادهاند. رفتارهايی كه حاكميت از آنها به خوبی آگاه بود و بدان غير مستقيم دامن میزد. كسانی كه خود گرفتار اين دستگاه شدهاند بخوبی درك میكنند كه چه عرض میكنم.
خوشبختانه امروزه ديگر ماهيت اين نظام دغل باز، رياكار، دروغزن و ستمپيشه بر همگان هويدا شده است، حتی برای آنانی كه در دفاع از آن يقه چاك میدهند و حنجره پاره میكنند؛ چرا كه دفاعشان نه از روی اعتقاد و باور قلبی كه از برای جيفهی دنيا و حفظ منافع مادی است. لذا آن ترسها و احتياطكاریها از ميان مردم رخت بربسته كه حكايت از آيندهای روشن براي اين مرز و بوم دارد.
چنين ديدارهايی اگر چه ممكن است گاهی بیاهميت جلوه داده شود، اما كسانی كه در چنين شرايطی قرار گرفتهاند به تاثيرات شگرف آن بخوبی آگاهی داشته و میدانند مايهی دلگرمی كسانی میگردد كه دوران پرمشقت زندان را سپری میكنند؛ كه اتفاقا به همين دليل به هيچ عنوان مطلوب حاكميت نيست. اميدوارم اين رسم حسنه كه مدتی است از سوی فعالين سياسی، اجتماعی و دينی انجام میشود متوقف نگردد. بخصوص افرادی مانند مجيد توكلی كه خانوادهايشان در شهرستانها زندگی میكنند كه حقا بايد مورد توجه بيشتری قرار گيرند. زيرا از ابتداء تمام سعی حاكميت بر به زانو درآوردن محكومين سياسی و عقيدتی با ايجاد شرايط نامطلوب اجتماعی برای خانوادهی آنان بوده است.
اميد است روزی فرا رسد كه ديگر شاهد در بند بودن هيچ يك از فعالين اجتماعی، مطبوعاتی، سياسی و دينی ووو در اين كشور نباشيم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر