آذر ۳۰، ۱۳۹۰

جنگ اول به از صلح آخر

اما کدام جنگ و در برابر کدام نوع صلح؟ شاید بتوان گفت که مصالحه حاکمیتبا نیروهای منتقد و نو اندیش و با دول اروپایی بسیار سخت و دور از انتظارشده است؛ چرا که در پشت سر پلی استوار باقی نمانده است. گذشته از این، پساز شش سال هیچ نمود و نشانه ای از ظهور و بروز آلترناتیو سیاسی در برابر - به اصطلاح- فتنه گران و نیز در برابر منحرفان امروز و هماندیشان دیروز، هویدا نیست. محافظه کاران چند پاره شده و حاکمیت، ناتواناز مدیریت جریان هایی که از دل خودی ها مانند قارچ های سمی اینجا و آنجاسر بر می آورند؛ نگران و پریشان است. واقعیت آن است تا این لحظه تشکل وجریان سیاسی تنومند و توانمند که بتواند به صورت آلترناتیو آبرومند وشناخته شده برای جایگزینی وضعیت بغرنج و پیچیده کنونی مطرح شود، در هر دوکمپ دعوا به چشم نمی آید. با این همه، ضرورت ها، دغد غه ها و بغض هایفروخورده شده این ملت، در آینده نزدیک موجب درک و عزم مشترک برای دست زدنبه ابتکار و اقدامی سرنوشت ساز خواهد شد. این در حالی است که جنگ هنوز بهعنوان یک گزینه محتمل روی میز هر دو طرف- ایران و غرب- قرار دارد. به نظرمی آید مردم، هم اکنون، بسیار نگرانند که جنگ بیشتر از هر زمانی اجتنابناپذیر گشته است. در گوشه و کنار کوچه و خیابان این دغدغه همگانی احساسمی شود که جنگ با کی و کی- با آمریکا، با اسرائیل، با آمریکا و اسرائیل،با ناتو، با ناتو و همپیمانان منطقه ای آن و یا با همه جهان؟ به هر روی وبه قرینه برخی شواهد، باوری فراگیر می گوید که دیر یا زود جنگی در خواهدگرفت. پرسش اینجا است، چه جنگی ممکن و یا شاید حتا مفید باشد- جنگهوشمندانه و هدفمند، جنگ همه جانبه و فراگیر، جنگ فرسایشی اقتصادی، جنگدیپلماتیک جهانی، جنگ غیر متعارف، جنگ نا متوازن محدود و یا جنگ های عرضیو طولی؟ گزینه ای که نگارنده آن را مقابله جویی عرضی- طولی می خواند،مجموعه ای از چالشهای سخت روانی- رسانه ای، سیاسی- دیپلماتیک و اقتصادیاست که در نهایت با درگیری نظامی تکلیف دو سوی دشمنی روشن می گردد. بهنظر می آید چنین جنگی، دست کم از یک سال پیش با نیت مشخص و با جدیت درجریان است و آنچه هنوز خیلی روشن نیست اینکه آن جنگ پایانی و سرنوشت سازکه باید مسیر تحولات را در ایران و منطقه یک کاسه کند کدام نوع جنگ است؟

افرادی چون نویسنده که سیاست خوانده اند- اما معلوم نیست سیاست را آنگونهکه شایسته است بدانند- و کسانی که از روی خوش اقبالی یا از بد حادثهسیاست ورزی کرده اند، بیشتر می خواهند به عقلانیت سیاسی اعتماد کرده وراه های برون رفت کم هزینه را برجسته ساخته و بر آن تأکید ورزند. اماگویا شرایط به گونه ای پیش می رود که پای سیاسییون چوبین شده و در حلقهسیاست ورزان، گرایش به پذیرش ارزیابی های مردم غیر سیاسی، روز به روزگسترده تر می شود. آنها که سیر تحولات را در تاریخ سیاسی- اجتماعی کشور وچند و چون گذرگاه ها و بزنگاه های تحول ساز و نیز تجربه گذار سیاسیساختارهای خارجی کم و بیش همسان را رصد کرده اند، حال با نگرانی، به قبولدرک مردم، مبتنی بر واقعیت های روز، ناگزیر می گردند. ای کاش شرایطآنگونه تغییر کند که نیازی به جنگ نباشد و اگر هم بناچار جنگی در میگیرد، فرسایشی نگردد چرا که در آنصورت هیچ تضمینی برای جلوگیری ازفروپاشی ملی و سرزمینی وجود نخواهد داشت.

حال باید دید چه چیزهایی می تواند از دست برود و چه تهدیدهایی می تواندپدیدار گردد. در یک سخن، حقیقت آن است که هر آنچه این ملت در یک قرنگذشته، کشته و رشته است؛ دارد در سایه تکبر و تعصب- دو عامل کلیدی برایبدبختی و خسارت- به باد می رود. کافی است یک نگاه گذرا به محیط زیستطبیعی و مدنی کشور بیاندازیم تا روشن شود که به چه بزرگی، هستی خودمان رابه مخاطره انداخته ایم. به کدام بهانه عاقلانه چنین بهای عامدانه و سنگینو هزینه ماندگاری را به خود و فرزندان خودمان تحمیل کردیم؟! مگر محیطزیست طبیعی و فرهنگی( تاریخ، فلسفه و باورها) را می توان به سادگی درستکرد و آیا توان مالی و و فنی ما- به شرط فراهم بودن- می تواند در یک نسلیا دو نسل این همه خرابکاری را جبران کند و یا باید این ننگ را تاریخبشری به نام مسئولان و دست اندرکاران این دوره تاریک بنویسد؟! از زاگرستا البرز و از خزر تا خلیج فارس تنوع زیستی ما به شدت تخریب شده است. نهتنها سطح وسیعی از پوشش گیاهی و جانوری، جنگل و جلگه، کشتزار و مرغزار،مزارع و مراتع ایران آسیب دیده و دیگر آن رونق و صفای گذشته را ندارد کهدر این سرزمین کم آب، دریا و رودخانه های کوچک و بزرگ ما یا خشک و شورهزار شده اند و یا زباله دان و فاضلاب شهر و روستا. باری، کوه های فراز مانیز به کام بلدوزرها روز به روز فرسوده تر و گرفتار ساخت و سازهای بیرویه می گردد که این خود دلیل کساد فرهنگی ما است. باورهای فلسفی، ارزشهای فرهنگی و بنیه فکری ما بر اثر تزریق آرزوبافی، خیال پردازی، مهملگویی و موهوم گرایی طائفه ای موعظه گر و اهل عقاب و و عتاب و خطاب تاآنجا آسیب دیده که حتا سنت و مذهب هم در امان نمانده است. آری، سی سالاست با کرامت دانش و حقیقت به گونه ای زشت و مستهجن بازی شده است. وضعیتتحصیل و کیفیت کارآمدی و کاربرد دانش، به وبژه در حوزه های نطری وانسانی، تا حد زیادی ناامید کننده و نگران کننده گشته است. علاقه فزایندهبه عنوان گرایی در میان مسئولین، بسان همان لقب گرایی زمان قاجار، اینروزها روی بیماری مزمن مدرک گرایی را سفید کرده است. از مدرسه علمیه تادانشگاه و از دبستان تا سطح خیابان و بازار می توان بی سواد پروری راهمسنگ گداپروری، دو دغدغه خرابکارانه سوداگران سیاسی- اقتصادی دید. ازمنابع و دارایی های مادی و انسانی که بگذریم، یادگارهای تاریخی ما که هرایرانی و انسان فرهنگی بدان می نازد و می بالد؛ دیرگاهی است در معرضتهدید و تخریب و بی مهری است. حفظ و توسعه همین نیمچه زیرساخت صنعت وکشاورزی ما چند سالی است که تحت الشعاع بهینه سازی یک قلم کالا است که آنهم معلوم نیست هزینه اش به فائده اش بچربد یا نه؟ یک نگاه به خودمانبکنیم، متأسفانه، همیشه ما چهل پنجاه سال عقب تر از تمدن جهانی به فکر میافتیم. چرا چنین است، چون ما پرهیز از غرب زدگی را با غرب زدایی اشتباهگرفته ایم؛ چون غرور و هویت گران سنگ ایرانی را به تکبر و تعصب کوروانهادیم. روزی روزگاری فرمانروایان و خدایان خرد و سیاست این کشور نفترا لاطائلات می پنداشتند که باید از دست آن راحت شد- سخنی که همین امروزبرخی به شکلی دیگر می گویند؛ همان نفتی که کلید پیروزی قدرت های برتر بردولت های محور در جنگ دوم جهانی شد. دهه ها بعد، نفت- به درستی- رمز ملیگرایی ما شد. اما همین که ما دولت رانتی خودمان را بر کوهی از دلارهاینفتی ساختیم، غرب با راهنمایی مردانی چون کسینجر- که ما مانند او را دههها است نداریم- دوران اتم گرایی صنعتی را با جدیت دنبال کرد. حال که عصراتم دارد جایش را به انرژی های پاک تر و کم خطر تر می دهد؛ ما حفظ و صدوراسلام گرایی خود را در اتمیزه شدن دست چندم می دانیم. به هر روی، نویسندههرگز نمی خواهد بگوید که باید این دستاوردها را نادیده گرفته و به کناریانداخت.

آنچه گفته شد گزیده ای- هر چند بدبینانه- بود از وضعیت امروز ما؛ یعنیآنچه تا این لحظه از دست رفته و یا در شرف برباد رفتن است. اگر چنینباشد، خسارت یک جنگ حساب شده معنای چندانی ندارد. از زاویه دیگر، آیاتحول اصلاح گرانه و آشتی جویانه در درون و بیرون به اندازه کافی ممکن،مطمئن و قابل اتکا است؟ نویسنده چند سال پیش در مقاله" پس چه باید کرد"توضیح داد که اصلاحات در ساختار فرمایشی ایدئولوژیک، شدنی نیست؛ آنچهممکن است و باید برای آن کار کرد و بر آن پای فشرد همانا بستر سازی برایاصلاحات است. تاریخ معاصر ما هم نشان داده که در ساختارهای تمامیت خواه،اصلاحات، زودگذر، ناکارآمد و ابتر است. هرآینه، به نظر نمی آید بستریبرای کار عقلایی فراهم باشد. پر روشن است که جنگ به هر شکلی که رخ دهد وحتا اگر به صورت ادامه خرابکاری ها در کشور باشد، زیرساخت های ملی ما راتخریب خواهد کرد. با این همه، چه بسا در شرایط ایستا و واپس گرا و درحالیکه هیچ کورسویی از بهسازی اوضاع دیده نمی شود و بلکه خطرخشونت وافراط گرایی بیشتر و بیشتر رخ می نماید؛ جنگ، خود بتواند پلی بسوی یکتحول بزرگ و سازنده باشد. اما جنگی به غایت حساب شده و آزموده؛ و نه جنگیکه فاشیسم را به جای ایده آلیسم بنشاند. واقعیت آن است که جنگ همیشه همهچیز را خراب نمی کند و خوب و بد و تر و خشک را با هم نمی سوزاند؛ اما بهشرط آنکه عاقلانه و عادلانه باشد. جنگی چنین، از صلحی ننگین و زندگی درسکوت سنگین بهتر است. شاید بتوان گفت با جنگ، مذهب و سنت از این که هستبدتر نخواهد شد؛ اما چه بر سر تمامیت و امنیت خواهد آمد؟ آیا مدنیت فرداگرفتار فاشیسم خواهد شد و یا دمکراسی عاریتی بر آن بار خواهد گشت؟

شگفتا که در غرب و در ایران گمانه زنی هایی به گوش می رسد که جنگ، به هرصورتی که رخ دهد، تنها ره رهایی است. شاید برخی در حلقه خودی های ساختارقدرت ایران، شرایط امروز را با دهه شصت یکی دانسته و جنگ را تنها چارهبرای تحکیم و استقرار حاکمیت قهقرایی- استبداد شرقی- در فضای ناکارآمدیسیاسی- اقتصادی کشور بدانند. چنین انگیزه ای البته شوم و نا میمون است.این عقیده که جنگ گرم به هر شکلی و در هر شرایطی از جنگ نرم مفید تر ومؤثر تر است سخنی گزاف، احساسی و بلکه خطرناک و دردسر ساز است. اگربپذیریم که سیاست در دو سو و پیش و پس جنگ قرار دارد؛ باید مطمئن شد کهورود به جنگ تنها و تنها در ادامه سیاست، با مشی سیاسی و سرانجام در پیبه بن بست رسیدن هر ابتکار ممکن سیاسی صورت پذیرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...