آبان ۰۸، ۱۳۹۰

در قلمرو انزوا / تاملى بر بن مايه هاي شعر اجتماعي هوشنگ ابتهاج

(١)

توفندگى شعر سياسى- اجتماعى، ماهيتى متفاوت با شعر ناب دارد. به طورى كه هر چقدر شعر سياسى- اجتماعى در قلمرو مطالبات عمومى سير مى كند، شعر ناب جست وجوگرى را به مخاطبان خود مى آموزد. قلمرو شعر مورد نظر در ادبيات ما گستره اى به وسعت «رفتن» اما همه جا تا نرسيدن رفتن دارد. از مشخصه اصلى اين گونه شعرى، كاملاً شخصى بودن آن است، هر چند كه موضوع و درونمايه‌اش عموميت داشته باشد. اين پررنگ ترين شاخص را مى توان در مسير طولانى ستيز شعر با قدرت به خوبى ديد.

با اين همه نمى توان سابقه چنين شعرى را از شاعر امروز تا رودكى عقب كشاند؛ كه سنت بازگشت به گذشته براى بازشناخت آن مسئله‌اى را حل نمى كند. زيرا آنچه همواره از اين شعر مدنظر بوده، گويايى‌اش در مناسبات گفتمانى شاعر و جامعه است و اين گويايى به خاطر آميختگى شعر با جلوه هاى شعار و عموماً پيچش تو در توى استعاره ها و تعابير انتزاعى گمشده اى بى نام و نشان مانده است. عبور از گمشدگى رابطه انسان با شعر و به تعبيرى، آدمى با درونمايه هاى عاطفى خود خاصه در رويارويى با مصائب و مشكلات روزمره نخست در قالب طنزهاى سياه و پس از آن در حجم قابل توجهى از شعرهاى عامه پسند تجربه شد. ادبيات شعرى ايران كه بيش از چهار قرن در محاق استعاره ها و خاصه سرايى ها مانده بود و بازگشتى بى رمق را نيز به تجربه نشسته بود، با ظهور نيما و پيروانش زاويه اى براى گفت وگو از انسان با گوشت و پوست و خون را برگزيد؛ زاويه اعتراض مليح: من كيستم؟ كيستى و چيستى «من» اجتماعى همراه با پررنگ شدن «فرديت» در شعر فارسى دستاورد تلاش هايى بود كه در اين دوره باليد و شعر فارسى، در مقطع تاريخى دگر شدن ساختار قدرت سياسى- اجتماعى ايران با رويكردى خاص، وارد عرصه گفتمان با جامعه شد.

به طور خلاصه و گذرا مى توان اين رويارويى را سنگ بناى اصلى شعر سياسى- اجتماعى ايران به حساب آورد. تلاقى اين شعر با قد كشيدن احزاب آن زمان با يكديگر را مى توان عظيم ترين چالش ادبيات با چيزى به نام سياست دانست. چالشى كه بسيارى از شاعران را در تور و تنور خود به انتها رساند. با اين همه نمى توان اين عرصه آزمون را يك سره مقهور ترفندهاى رنگارنگ ديد. چهره هايى هستند كه شعرشان آينه تمام نماى انديشه و دغدغه شان نسبت به انسان و مايملك داشته و نداشته‌اش در جهان است. و شعرهايى هستند كه فراتر از جدول ضرب هاى محاسبات گروهی، از آدمى، رنج‌ها، شادى‌ها، زخم‌هاى پيدا و پنهان و عشق هاى سوخته در ياد او مى سرايند. اين شعرها را مى توان برگى از شناسنامه تاريخ قومى و انديشه اجتماعى شاعر دانست. يكى از عرصه نوردان اين طيف شعر در ادبيات ما، هوشنگ ابتهاج است؛ شاعرى كه در قلمرو انزوا و سلطانى واژه‌هايش راوى زخم هاى استخوان سوز، عشق به آزادى، ستايش تلاش انسان براى «شدن» و حريم دارى از حرمت عشق و اميد هميشه است:

گنج بى قدرم به دست روزگار مرده دوست

آنگهم داند كه خود در خاك بسپارد مرا

سينۀ صافى گرفتم پيش چشم روزگار

تا در اين آينه هر كس خود چه انگارد مرا

(۲)

شعر سایه در ذات خود، تامل عاطفى شاعر در لحظه به لحظه زندگى كردن و اميد در دل نو ساختن است و كلمات در نزد او جان مايه آفرينش جهانى ديگرند؛ جهانى كه مى توان آنجا زير سايبان شعر شاعر، از "انزوا" و "بى‌خودى" گريخت و به "شادى"، "آزادى" و "عشق" رسيد: جايى براى خيال نمودن اميد...

بيش از شش دهه شاعرى ابتهاج دعوت شاعرانه او به گريز از انزوا، پذيرفتن مسئوليت انديشه داشتن بر ديگرى و كاشتن نهال اميد در جان هايى است كه هول و ولاى رفتار پيچيده اهل جداول و دروغ، بوى خوش آن را از جان هاى شيفته حقيقت و فرزانگى زائل كرده اند و آدميان اين قلمرو از جزيره رنج، نو و كهنه شدن هاى متوالى آن را سايه به سايه با تاريخ آزموده و پيموده اند. سياست، شكارچى است و شاعر شكارى بى پناه و جان پناه. مرور كنيم خاطره هاى قومى خود را در آثار شعرى كسانى چون: اديب الممالك فراهانى، عارف، ايرج ميرزا، لاهوتى، عشقى، فرخى يزدى و آمد و شدشان در تور و تنور سياست. آيا مى توان اين قافله را با شاعرانى از ديارى ديگر مثلاً آلن پو، رمبو، بودلر، مالارمه و پل ورلن مقايسه كرد؟ به نظرم پاسخ منفى است. چون ما داراى تجربه و افق فرهنگ عمومى و مطالبات مشترك با فرهنگ هاى ديگر نبوده و نشان مى دهيم كه نيستيم. از همين رو مطالبات اجتماعى- سياسى آنگاه كه بر زبان شاعرانمان جارى مى شود رنگ و رويى ديگر مى گيرد. مى توانيم كارنامه شعرى رحمانى، اخوان، نادرپور، كسرايى، كيانوش و ابتهاج را ورق بزنيم. اينان كه هركدام به نوعى همسو با جهان بينى نيما يوشيج در شعر مدرن ايران داراى صداى خاص خويشند. از اين خيل شايد تامل بر شعر سايه و سلوك شاعرانه او، در رويارويى با شعبده سياست و قدرت، بتواند نوعى عقلانيت انتقادى شاعرانه را به ما معرفى كند؛ عقلانيتى كه در چرخشت دگر شدن، شاعر ما را از «مجازيت عشق» به صحن و سراى آشوب ها و هياهوى تاس بازان كشانده مى بيند و پس آن گاه در بازگشتى جانانه پيامى انسانى را به درونمايه شعر ما مى بخشد: سياست به جز خدمت خلق نيست...

(٣)

دشوار است بتوان منش خاصى را براى شعر سياسى- اجتماعى ايران تعريف كرد. بى شك اين دشوارى ريشه در چيستى ورود شاعران ايرانى و فارسى زبان به قلمرو پرخار و خطر سياست و سياست زدگى دارد. آنچه ما امروزه به عنوان سياست مى شناسيمش و بازى با آتش آن را در ذهن داريم، رفتارهايى رنگارنگ و غيرقابل پيش بينى است كه پرداختن به آن هست و نيست آدمى را در داو اول مى طلبد. اين بازى از قرار معلوم ابتدا و انتهايى ندارد، اما برنده و بازنده آن به خوبى معلومند. شايد اكنون راحت تر بتوان اميدهاى ملك الشعراى بهار را در كنار دغدغه هاى نسيم شمال در بوته نقد گذاشت و سنجيدشان كه آنها در رويارويى با سياستمداران و شعبده بازان اين عرصه، چه مطالباتى را رقم مى زده اند؟

فرو افتادن تشت سياست ورزان قاجار از بام سلطنت موروثى، شكسته شدن پيله انزوا در بازگشت ادبى را به دنبال داشت. مضامين و درونمايه شعر فارسى رو به دگرگونى گذاشت: ابوالقاسم لاهوتى و ميرزاده عشقى، لاهوت و ناسوت انسان ايرانى را در شعرهاى خود به تجربه نشستند. آنچه كه از اين تجربه هاى شاعرانه به جامعه آن روز رسيد مطالباتى بودند كه همچنان جامعه ما در پى رسيدن به آن سرگرم واژه گزينى است: توسعه، آزادى، عقلانيت، انتقاد و... شاعران آن عهد و دوران نيز مانند دل مشغولان به وادى شعر در زمان حاضر، درگير با حوادث و مسائلى متنوع بودند؛ مسائلى كه گويى هيچ وقت براى ما تمامى ندارد و در لايه پنهان خود نشانه اى بر معلق بودن ما در برهوت از گذشته تا هنوز است. اينجا اما چيزى، اتفاقى بايد صورت ببندد تا شعر اجتماعى مان صاحب تجربه‌اى روزآمد شود: تجربه همراهى با طبقات جامعه. توازن در اين معادله را چه ويژگى ها و شاخص هايى برقرار مى سازند؟ روشنفكران، سياستمداران، حاشيه نشينان، گزارشگران و يا چهره هاى پنهان؟ كدام؟

آنچه مسلم است و تاريخ ادبيات نيز مهر گواه بر آن مى گذارد اينكه: خردترين سهم، سهم خرد روشنفكرى و عقلانيت انتقادى است. چگونه مى توان اين نبود را در شعر به بازخوانى نشست؟

شاعرى كه اين همه را مى بيند و دم بر نمى آورد يا دم برمى آورد و بر جان نمى نشيند و زمزمه نمى‌شود، جايى بايد قافيه‌اى را باخته باشد كه قلندران حقيقت خفته در زير خاكستر قرون به نيم جوش نمى خرند. اين طايفه، طايفه شاعران تماشايند. تامل بر چيستى آرمان انسان ايرانى خاصه در كشاكش هاى آرمانى، تامل بر انتخاب او از جهانى است كه دم به دم در حال نو شدن و پوست انداختن است. شاعرى كه بار اين دگرشدگى را بر دوش جان مى گيرد، نمى تواند بى تفاوت تر از ابرهاى عقيم، در "من" شاعرانه و مصطلح يا «من» عارف خود متوقف بماند و دم برنياورد و همچون سلاطين جزيره متروك رنج ما، خطبه خوان «اين مباد» «آن باد» باشد. شاعرى كه درك اين هندسه زمخت را دارد، مى تواند «سايه» وار تجربه عبور از «من» فردى به «من» اجتماعى را براى شعر سكوت به ارمغان بياورد. از خيل شاعران يكى هم كه بتواند «سايه» باشد براى ما غنيمت فهم و انديشه همواره سرخورده و پا پس كشيده از تكاپوى عقلانيت است. چنين است شايد كه در حاشيه قافله ها، كسى به نظاره حقيقت جان آدمى و حقوق فرزانگى آدميان رد پاى گمشده اش را مى جويد؛ گمشده اى به نام آزادى.

(٤)

زمانه فرصتى خوب براى زيستن تجربه ها است و شاعر، گاهى بهترين انسان تجربه زيست است. همواره چيزى از تاريخ در زمانه جريان پيدا مى كند كه شاعر با قدرت شگرفش مى تواند زير و بم آن را كشف كند. اين زير و بم ها سپيد نوشته هاى زمان است. شاعر اگر شاعر باشد و در چنته تجربه هاى زيسته خود فهم توامان رودكى تا حافظ را دريافته باشد نسبت به رعايت فاصله اش با تاريخ سازان و شعبده بازان، سر تا پا هوش و نبوغ خواهد بود؛ هوش و نبوغى كه بازتاب دهنده تجربياتش از زمانه خود است. تجربه فهم آزادى و مطالبه عمومى آن عمده ترين تجربه اى است كه ايران ما پير و جوان و خرد و كلان سنگش را بر سينه زده اند و عجبا شعر بى دروغ و بى نقاب چگونه شعرى مى تواند باشد وقتى كه پرنده هاى شعر، بى جنگل و بى سرو و بى بهار و بى نغمه هستند؟ چيزى نزديك به دو دهه از فروپاشى قاجار و جبه گردانى رضاخان ميرپنج، شاعران آزادى فرصت تجربه اى را در ادبيات مى آزمايند كه تجربه سهيم ساختن شعر در فهم آزادى است.

ابتهاج با تامل بر نخستين تجربه هايش در شعر دريافت هايش از نو شدن روزگار، دگرشدگى مطالبات و پررنگى حضور در كنار ساير آدميان را صورتى ديگر مى بخشد. حركت نخست او در شعر هر چند از همراهان تجربه نيما به حساب مى آيد، فرم غزل و ملاطفت هاى عاشقانه آن را دارد؛ ملاطفتى كه در گام بعدى اش بدل به نيروى محرك جست وجوى حقيقت مى شود. سايه در زمانه خود جوياى حقيقتى است كه در مسير آن عشق به ديگرى نيز رخ مى نمايد. او به خوبى و با هوشيارى دريافته كه چگونه عبور از تاريخ سازان را بدل به تجربه اى منفرد سازد، چه اينكه مى داند تاريخ ساز بندبازى است كه به حكم غريزه طلب قدرت مطلق، مدام در حال شكار است. آيا عبور «سايه» از نقاب هاى تاريخ و تاريخ سازان قابليتى نيست كه به مددش شعر سياسى- اجتماعى ما بى آلوده دامانى، تجربه اى ارزشمند از هندسه شعر اجتماعى را از آن خود ساخت؟ ايجاد توازن در قالب غزل، زبان مخملين آن پشتوانه دايره واژگان عميق و انديشه ورزى با آن در حوزه تفكر اجتماعى، مسئله اى است كه غزل هاى ابتهاج معرف ويژگى هاى ساختارى آن است. گوياترين اين ويژگى ها را در حداقل پنج دهه شعر سياسى- اجتماعى ايران مى توان در تاثيرپذيرى شعر ايران در دهه هاى شصت و هفتاد ديد. با اين تفاوت ماهوى كه شعر ابتهاج خاصه شعرى كه از درونمايه‌اى سياسى- اجتماعى برخوردار است در پرهيز مدام از گفتمان با قدرت سياسى به سر مى برد و از سوى ديگر، ارائه نمى دهد. بدين ترتيب ابتهاج شاعر، مبدع نگاهى عقلانى به زمانه و فرصت شاعرانه زيستن در تجربه هايى است كه پاى بسيارى از شاعران در مسير آن لغزيده است. چهره نگرش هاى شاعرانى از اين دست را مى توان در خيل شاعران دربارپسند، ناسيوناليست و مرام نواز ديد و با سايه سنجيد.

(٥)

غليان و جوش و خروش احساسات و عواطف حجم وسيعى از ساختمان غزل را در شعر فارسى اشغال كرده اند. شايد به واسطه پرداختن بيماروار و رمانتيسيستى شاعران ما به مقوله عاطفه و عشق به ديگرى باشد كه به غلط قالب غزل، قالب تمام شده شعر كلاسيك فارسى خوانده مى شود. آنان كه بر چنين باورى پافشارى خودآزارانه و دگرآزارانه دارند به يقين فرصت خلوت با شعر شاعرانى چون هوشنگ ابتهاج را در خودبينى نديده اند. تامل بر شعر سايه، تامل بر نيم قرن شعر شريف بى دروغ است كه غزل دهه‌هاى شصت تاكنون به خوبى حتى از نظر دايره واژگانى و پرداخت هندسى زبان از آن متاثر است. چه بخواهيم چه نخواهيم رگه هايى پررنگ از اين تاثيرپذيرى را در شعر شاعران پس از انقلاب مى توان ديد. شاعرانى كه با سخت كوشى در پى كسب تجربه منهاى هزينه از توشه عقلانيت انتقادى بودند. اما غزل اين طايفه كجا، غزل هاى سايه كجا؟

"ابتهاج" شاعر چهره قابل تاملى از شاعرى انديشمند در قلمرو عقلانيت و انتقاد را در حافظه ملى ما دارد. شاعرى كه مى تواند قدرت تشخيص مجازيت عشق و قدرت طلبى را در زمانه پرآشوب خود در بوته نگاه منتقدانه خود بسنجد و شتك زدن خون را بر كتيبه هستى پايمال شده بسرايد و صدايش را به چلچله هاى بهارى ببخشد كه سروهايش در خون خويش افتاده اند، چنين شاعرى حرفى از جنس حقيقت در خود دارد كه مى تواند سراينده آه آينه باشد. ابتهاج شاعر سروها، جنگل، آفتابگردان و آينه است؛ آميزه اى از آزادى و بالندگى، رازآميزى و سرسبزى، روشنگرى و بينش. اين همه شيدايى و زيبايى كفايت مى كند تا شيفتگان جادوى شعر، عطر نفس هاى تغزل نيز به درون كشند؛ بوى خوش استغنا...


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...