خرداد ۲۲، ۱۳۹۰

بیست و دوم خرداد

17971_1077752481819_1766460490_141710_5443370_n.jpg
احمد پورنجاتی*

وای اگر از پس امروز بود «فردایی»! ۲۲خرداد، سالروز تولد «فردا» ، خجسته باد!

شب - چه فرقی می کند: خرداد یا مرداد؟!-

بیست و دو یا بیست وهشتم، این عددها چیست؟!

من " رعیت" مانده ام انگار، او"ارباب"!

بر سرش: تاج طلا یا تکه ای جلباب!

کمی نور و هوای تازه و اب زلال و....

وای یادم رفت: " سبزینه"!

حرف من" اینه"!

‎" دروغگوی شیاد" وام دار دو چیز است: ۱- هنر نمایش روحوضی۲-شیفتگی تماشاگر عبوری!

با اولی ، در نقش قدیس ، عقل ربایی می کند. با دومی "مغزها" را می فرستد " کارواش" ! برق می اندازد شان پس از شستشوی کامل!

تنها بد شانسی اش : " پرسش و تردید و چون وچرای تمشاگر است که: مگه ما، برده ی زر خرید و نوکر چشم و گوش بسته ی حضرت عالی هستیم؟!"

از پرسش گریزی نیست.

سنگ ها را بسته ، سگ ها را رها " فرموده اید"!

از ازل انگار، از" گل" ها گریزان بوده اید،

کام تلخ و تار و اتش بار و " شوم" افزایتان

تلخ تر از زهر، همچون افعی فرسوده اید!

حال و حوصله نداشتم، از پشت در گفتم: شب بخیر!

زد زیر خنده و گفت: من ، خود" شب" ام، تا فردادر خدمتم!

وای اگر از پس امروز بود "فردایی"!

۲۲ خرداد، سالروز تولد " فردا" ، خجسته باد!

دستهاتان را باز کنید، اغوش بگشایید، شاید دلی ، غمگسار می خواهد!

مشتها تان را نگشایید، سربسته نگه دارید ، شاید پروانه ای پناه اورده باشد!

چشم هاتان را بشویید، تا کسی در میدان نگاه شما ازقلم نیفتد ، نادیده نماند!

دلهاتان را بگسترانید ، شاید کسی بخواهد خستگی اش را بر بالشی نرم بزداید!

بگذارید ، همه ، اندکی بیاسایند، باشما!

پنجره را باز نکن، کسی عبور می کند،

گلی ربوده از من و حس غرور می کند

شرافتم مباح باد اگرسکوت نشکنم،

شکسته باد هرزه ای که غنچه دور می کند

زمانه ایست تلخ و گس، که پیشتر ندیده کس!

امام جادوی زمان ، دو دیده کور می کند

شفای این دل غمین ، نه دشمنی بود نه کین،

بزن به چنگ مطربی که ساز شور می کند!

قرار ما سحرگهان ، کنار چشمه ی صفا،

دل و دماغ و همتت همیشه جور می کند!

مگه چند روز باقی مونده؟! چشم روی هم بگذاری، " صبح روز ۲۲ خرداده "!

وای که دلم شور می زنه - مهنس توی این مدت خیلی بی خوابی کشیده ، ولی حاضر نیس پلک روی هم بذاره-

راستی! شال سبز یادت نره. فقط توی خیابون.

من " کانیدا مو میخام": چیز!

عجب" چیزی" شد، بیخ دار ! ولی نه میخ دار.....

بچه ها ، حاضرین بریم یه سر تا کوچه ی"اختر"؟!

درست خوانده ای ! برق چشمانم را که "از اشتیاق لحظه ی بدرقه ی خفت بار" توست !

به خاطر بسپار، نفرت بی کینه ام را، ای قربانی خداوند ساختگی!

بالهایم را با " واژه های سبز"می نوازم: ندا، سهراب، هاله...

پرواز را تمنا نمی کنم . در اندیشه ی " اوج"، قله را هدف گرفته ام!

قرارمان، یادت نره!

*منبع: جرس به نقل از فیس بوک نویسنده


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...