اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۰

به مناسبت زادروز مجید دری

مثل حشراتی که دور چراغ می چرخند - دایره وار- آن ها هم می چرخیدند. با گام هایی آرام و به شکل حرص آوری منظم... سرها پایین و ساکت... سکوتشان در آن صبح گاه معانی مختلفی می توانست به ذهن بیاورد: غم، خشم، بهت و یا حتی ترس... اما آیا این ها معانی مختلفی بود؟ در جهان حقیقی این ها حتما مفاهیم متفاوتی هستند اما این جا که ماییم، گاهی این مرزها از بین می رود. هر چه باشد این جا که جهان حقیقی نیست. یعنی این جا هر جایی می تواند باشد اما هر جا که باشد حتما حقیقی نیست. شاید حقیقت پشت دیوارهای بلند این جا متوقف شده است و لابد حکمت دیوارهای بلند و آن سیم خاردارهای زشتش حتما همین است که نکند حقیقت مثل آن سروهای بلند روی تپه گاهی سرک بکشد و از بالای دیوار ما را ببیند... حالا حقیقت به جهنم، اگر ما آن را ببنیم که خیلی بد می شود... پس سکوت این ها با آن گردش دایره وار و منظم و حرص آور می تواند همه آن معانی را تداعی کند و این حقیقتی است... حقیقت در این جا که ماییم...

اما چیزی که من در آن صبح گاه هرگز نفهمیدم این بود که چطور این موضوع یک مرتبه آن همه برای من مهم شد؟ مگر بار اولشان بود؟ مگر هر روز صبح در آن 10 - 15 دقیقه انتظار تا زمان آمار صبحگاهی، نمی چرخیدند؟ مگر بار اولم بود که این چرخیدن را می دیدم؟ پس چرا باید این همه اعصابم را به هم ریخته باشد؟ اصلا مگر چاره دیگری هم داشتند؟

آن هم با آن دیوار لعنتی... مگر خودم بارها این انسداد را تجربه نکرده بودم؟ گیرم که من صبح ها راه نمی رفتم و عصر ها قدم می زدم... گیرم که من دور حیاط نمی چرخیدم و طول حیاط را می رفتم و می آمدم... مگر فرقی هم می کند؟ وقتی به دیوار می رسی کار تمام است و باید مسیرت را عوض کنی... من بر می گردم و آن ها می چرخند... چه فرق می کند؟ دیوار، انسداد است و انسداد چرخش می آورد و بازگشت... وقتی نتوانی مستقیم راه بروی دیگر چه فرقی می کند که بچرخی یا برگردی؟ مهم این است که پیش نمی روی...

اما از این ها گذشته چیزی که دیروز صبح روی اعصاب من رفته بود و آزارم می داد مشخصا نه این چرخش دایره وار و آرام آن ها بود و نه این نظم حرص آور. شاید این که نمی توانستم مثل آن ها باشم: راه بروم و بچرخم، عصبانیم می کرد. هرچه بود آن ها که کمتر از من ناراحت نبودند... حالا ناراحت یا خشمگین یا بهت زده و یا حتی ترسیده... مهم نیست هر چه بود ساکت بودند و حال من هم از بقیه بهتر یا بدتر نبود. مگر نه این که باران که ببارد همه به اندازه هم خیس می شوند... اما من انگار که جان از تنم در رفته باشد همین طور خشک به نیمکت فلزی چسبیده بودم و تکان نمی خوردم. فقط گاهی که شدت اشکم زیاد می شد، با دستمال صورتم را پاک می کردم و چه اصطلاح نچسبی است این "پاک کردن" ، مگر اشک ناپاک است؟

اصلا چه شد که دیروز صبح من آن جا نشستم؟ آن طرف حیاط و روی نیمکت فلزی... من که هر روز این طرف و روی سکوهای سیمانی می نشستم تا آمار شروع شود و زود به اتاق برگردم...آن هم در شرایطی که هیچ وقت آن چرخیدن همه روزه - دایره وار و منظم و آرام - حرصم را در نمی آورد. راستی چرا دیروز آن قدر متفاوت بودم؟ نمی دانم... اما ظاهرا این فقط من نبودم که متفاوت بودم. به نظرم هر کس که آن جا بود مثل همیشه نبود. همین راه رفتن های علی مثلا... گردش دایره وارش داخل دایره بزرگ چرخش عمومی و در خلاف جهت بقیه، حتما در روزهای عادی می توانست خنده دار باشد. اما نمی دانم چرا نگاهش که می کردم سینه ام می سوخت و شدت اشکم بیشتر می شد. حتی با وجود حرکت های منظم سرش که با هر قدمی که برمی داشت مثل شتری که بارش کرده باشند بالا و پایین می رفت و در هر روز دیگری می توانست سوژه خوبی برای دست انداختنش باشد، اما این جا همدلی مرا بر می انگیخت و نمی دانم چرا فکر می کردم که اگر من هم بخواهم راه بروم حتما بهتر از این نخواهد شد و کاش می توانستم راه بروم... کاش می توانستم راه بروم تا حداقل آن طور بی فایده و منفعل به نیمکت فلزی میخ نشده باشم. اصلا دلیل عصبانیتم از راه رفتن دیگران حتما همین بوده که در مقابل حرکت دیگران احساس انفعال می کردم.

البته شاید این راه رفتن ها عملاً کار مهمی نباشد و مشکلی را حل نکند، اما حداقل این حسن را دارد که آدم فراموش می کند. می خواهم بگویم همین که فکر کنی داری کاری می کنی فراموش می کنی که هیچ کاری ازت برنمی آید! من هم اگر می توانستم بر خودم غلبه کنم و این تن لش را - که حالم ازش به هم می خورد- از روی نیمکت بکنم و دنبال بقیه راه بروم- همان طور دایره وار و منظم و آرام - شاید حالم کمی بهتر می شد و یا حداقل فراموش می کردم... آخر همین کار، کلی مغز آدم را مشغول می کند: راه پیمایی در حیاط با آن انسداد لعنتی که تا آدم بیاید خودش را پیدا کند و "عادت" کند به دیوار می رسد و باید مسیرش را عوض کند و بچرخد و باید همیشه هم حواست جمع باشد که سرعتت را با همه هماهنگ کنی تا سریع تر یا کندتر راه نروی... این طوری یک دفعه می بینی کلی وقت است که داری راه می روی و نفهمیده ای... حالا اگر بخواهی چیزی را فراموش کنی، چه کاری ازین بهتر می تواند کمکت کند؟ اما من نتوانستم ... فقط همان طور مثل سنگ آن جا نشستم ، به چرخیدن بقیه نگاه کردم و به سکوتشان گوش دادم.

بیش تر که فکر می کنم می بینم شاید چیزی که در آن صبح گاه مرا مجاب می کرد که تکان نخورم این بود که کسان دیگری هم غیر از من بودند که نمی چرخیدند. همیشه احساس تعلق به یک جمع گناه کار، از عذاب وجدان آدم کم می کند و هر چه باشد گناه دست جمعی راحت تر از گناه فردی است. پس این که کسان دیگری هم مثل من نشسته بودند و تکان نمی خوردند به طور کلی برای من مجاب کننده بود... مثل عمو رضا که آن طرف حیاط و روی سکوهای سیمانی نشسته بود... یعنی همان جایی که من هر روز صبح می نشستم و نمی دانم چرا دیروز ننشستم... عمو رضا آن جا نشسته بود و نمی دانم چرا خودش را از من مخفی می کرد؟ و این یکی را حتی حاضرم قسم بخورم: عمو رضا که درست رو به روی من، آن طرف حیاط و روی سکوهای سیمانی نشسته بود، خودش را از من مخفی می کرد... شاید باید درکش می کردم. اما من مدام به طرفش نگاه می انداختم و او هر بار سرش را پایین می گرفت و این خودش کلی در آن صبح حرص مرا در می آورد. نمی فهمم مثلا چه می شد اگر یک مرتبه به هم نگاه می کردیم؟ فوقش اشکمان بیش تر در می آمد... خب که چه؟ مگر حالا که این کار را نکردیم کم اشک ریختیم؟ من که دوست داشتم نگاهمان به هم گره بخورد و حسابی گریه کنیم. اما خب... یک طرفه هم نمی شود قضاوت کرد و باید درکش می کردم. شاید او این را نمی خواست. مثل خود مجید که این را نمی خواست... یعنی نمی خواست گریه کند. هیچ وقت هم نخواسته بود... اصلا مگر نه این که کل این ماجرا مربوط به او بود: این همه اشک و غم و بهت و شاید حتی ترس، مگر به خاطر تبعید مجید نبود؟ اما او اشک همه را درآورد و خودش گریه نکرد. پس مجید هم گریه را نمی خواست. البته این هم خودش از چیزهایی بود که دیروز صبح حسابی حرص مرا درآورد. منظورم این است که حتما کسان دیگری هم بودند که این را نمی خواستند... یعنی نمی خواستند که گریه کنند. اما مجید در کمال نامردی اشک همه ما را در آورد و خودش گریه نکرد.

خوب که فکر می کنم می بینم دلیل گریه ما این نبود که فکرش را نمی کردیم. هرچه بود، همگی کم و بیش می دانستیم که این روز می رسد و مجید رفتنی است... به خصوص که ضیا هم رفته بود. اما آدم ذاتاً این جوری است. یعنی حتی اگر منتظر یک خبر بد هم باشد، باز ممکن است همان خبر بد غافلگیرش کند... و در آن صبح گاه ما غافلگیر شدیم و این شاید بیش از هر چیز دیگری دلیل ناراحتی ما بود، حالا ناراحتی یا خشم یا بهت و یا حتی ترس...

از این ها گذشته اصولاً یکی از چیزهایی که من تا این سن و سال یاد گرفته ام این است که همان قدر که پیش آمدن یک اتفاق ناخوشایند می تواند زندگی آدم را به هم بریزد، به هم ریختن زندگی هم می تواند آدم را ناراحت کند. مثل همان روز صبح که کورش یک ساعت زودتر از موعد همیشگی مرا از خواب بیدار کرد... همیشه همین بیدار شدن بی موقع به اندازه خودش مرا ناراحت و عصبی می کرد... اما آن روز نیازی به عصبانیت نبود چون لازم نبود که بگوید برای چه بیدارم کرده... خودم فهمیدم... خودم می دانستم... گفتم که همگی کم و بیش می دانستیم که خبر بد بالاخره می رسد... البته نه این که من آدم نا امیدی باشم و خوش بین نباشم... نه... حداقل من یکی هر جور که باشد دست کم یک ذره خوش بین و خیالاتی هستم. مثل آن بار که عمویم در عراق مرده بود و چون همان جا خاکش کرده بودند و من ندیده بودم، تا مدت ها فکر می کردم که شاید اشتباه شده باشد و او زنده برگردد! این یکی را هیچ وقت و به هیچ کس نگفته بودم اما قسم می خورم که گاهی توی دلم این طور فکر می کردم. اما مجید بالای تختش که طبقه سوم بود، نشسته بود و داشت تند و تند وسایلش را جمع می کرد. نمی دانم این تصویر زیادی واقعی بود و یا قوۀ تخیل من به خاطر کم خوابیدن و زود بیدار شدن درست کار نمی کرد و یا این که چون تخت مجید روبروی تخت من بود و لازم نبود کار خاصی بکنم تا ببینمش و همین که از تخت پایین آمدم دیدمش باعث شد که فرصت نکنم و نشود که خوشبین باشم. هر چه بود خیلی هم فرق نمی کرد... مگر در همان ماجرای عمویم که گفتم، خوش بینی من عمویم را زنده کرد؟ اصلا همین طور بهتر است چون خوش بینی که کار آدم را راه نیاندازد، دو زار هم نمی ارزد !

مجید هم به هر حال داشت آماده می شد که برود و من فقط نگاهش می کردم... راستش کار دیگری هم نمی توانستم بکنم. ظاهر خون سردش حرصم را در می آورد. من که می گویم داشت ادای آدم های خون سرد را در می آورد! آخر مگر می شود آدمی که سر هر مسئله کوچک یا بزرگ حرص و جوش می خورد و عصبانی و آتشی می شود، حالا در حالی که دارند تبعیدش می کنند به یک جهنم دره ی دور، یک مرتبه آن همه خون سرد بشود؟ من که می گویم نمی شود... اما خب ممکن است بعضی ها با من موافق نباشند و تاییدش کنند و بگویند که کار خوبی کرد و حداقل در ظاهر خون سردیش را حفظ کرد و دیگران را بیش تر ناراحت نکرد. اما من مطمئن نیستم... نظر من را بخواهید می گویم مجید در حق ما نامردی کرد. چون با این که خوب می دانست چه قدر از رفتنش ناراحت می شویم، اما به روی خودش نیاورد و هی ادای آدم های خونسرد و قوی را درآورد. می توانست به هم بریزد... می توانست عصبانی شود... این طوری همه چیز معمولی تر به نظر می رسید. لااقل وقتی بستن ساکش تمام شد و شروع کرد به خداحافظی کردن از بچه های اتاق، به خصوص آنجا که رشیدی نیا بغلش کرد و گریه اش گرفت، می توانست با او گریه کند... اما فقط لبخند تلخش را تحویل داد و حرص مرا بیش تر درآورد. تازه خداحافظی هاکه تمام شد و دید که هنوز وقت دارد، رفت تا در حیاط سیگار بکشد. انگار نه انگار که من و عبدالله مومنی و علی پرویز و خیلی های دیگر داریم زار زار گریه می کنیم! از همه بدتر زمان رفتن که رسید به جای آن که مثل بچه ی آدم سرش را بیاندازد پایین و برود، آن معرکه را راه انداخت... آن هم با آن وضعیت... وقتی می گویم نامردی کرد همین کارهایش را می گویم: در حالی که جلوی همه از پله ها بالا می رفت، ناگهان اواسط پله ها ایستاد... با آن تن نحیف و قوز منحصر به فردش... یک مرتبه به سمت بقیه برگشت... با چهره ای خشمگین و عصبی... با چشم هایی که داشت از کاسه در می آمد به همه نگاه کرد... عینکش را برداشت و همراه با حرکات دست هایش و با صدای بلند شروع به شعر خواندن کرد:

گیرم که در باورتان به خاک نشستم
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرتان زخم دار است...
با ریشه چه می کنید؟

گیرم که در سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

گیرم که می زنید
گیرم که می برید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

* * *
حالا تصور کنید حال ما را که چه کشیدیم... به قول علی ملیحی هر کس تا آن موقع جلوی خودش را گرفته و گریه نکرده بود، منفجر شد... همین چیزهاست که می گویم مجید نامردی کرد... می توانست این شعر را نخواند... می توانست اشک ما را در نیاورد... می توانست لااقل خودش هم گریه کند... حالا این ها همه به جهنم، می خواهم بگویم شاید چیزی که در آن صبح گاه و بعد از رفتن مجید مرا ناراحت می کرد و باعث می شد که آن طور مثل سنگ به نیمکت فلزی بچسبم و از چرخیدن دایره وار و آرام و منظم دیگران حرص بخورم همین فکرها بود و این که می دانستم مجید دلتنگی هایش را برای خودش نگه داشت و با ما تقسیم نکرد... و نمی دانم که در آن جهنم درّه ی دور ، آیا کسی پیدا می شود که بغض مجید - لاجرم- پیش او بترکد؟ ... نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم...

به هر حال شاید بقیه هم مثل من در همین فکرها بودند که چرخیدنشان آن قدر ساکت بود و سرشار از غم... حالا غم یا خشم یا بهت و یا حتی ترس...

تهران - زندان اوین - بند 350 - بیست و پنج مهرماه 1389

منبع: ندای آزادی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...