برای عبدالله رمضان زاده
در این دو سالی که از سخنرانیتان گذشت ، با آه سنگین صبح را شب میکردیم و شب را - به زور- صبح. به زور واحدهای دانشگاه را گذراندیم. زندگی حکم یک زنجیر و وزنه ی سنگین پیدا کرده بود. حسرتِ یک فریادِ بلند" خدا بزرگ است" گلویمان را کویر کرد و نشد که در خیابانهای سرد اینجا فریاد بزنیم. نشد.
فردای آن روز انتخابات که سخنرانی شما را گوش کردم ، ایستادم ، و دیگر اتاق کوچک کتابخانه ی دانشگاه وسعت دریا داشت. "ما ایران را دست بیگانه نمیدیم. گاز کشور رو ننگین تر از قرارداد ترکمان چای میفروشن. ما می ایستیم". دو سال گذشت تا برایتان بنویسم: ما ایستادیم. و هنوز هم خواهیم ایستاد. من از گلوله میترسم. از باتوم هم. اما از ایستادن نمیترسم. حرفهای یک شبِ شما، برای من بس ، تا روایت شوید و تا ما بایستیم.
حالا طعم ترکمان چای و تاریخ و استبداد، در دهانم تلخ میشوند، و من به این فکر میکنم که آنکس که شما را و امثال شما را به زندان میبرد، در پستوی خانه اش از یادها خواهد رفت و من، از شما ، قصه ها خواهم ساخت. بازجویتان را درود میفرستم اگر این نامه را بخواند، تا بداند، شما در زندان باشید و نباشید، یادتان ماندنی است. به بازجوی محترم - که او نیز پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است- میگویم بیهوده تقلا نکند، ما گاز را پس نخواهیم گرفت ، اما کوزه ی تاریخ را، ما شکل خواهیم داد، و همیشه اینگونه بوده است.
یک ایرانی دور از وطن
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر