وقتی سال گذشته در آخرین شب جمعه مهرماه و حین قرائت دعای کمیل توسط بستگان و دوستان آزاده دربند، شهاب طباطبایی، منزل پدر همسرش از نگاه مقامات امنیتی دولت برآمده از کودتا محل ضد امنیتی فتنه خیز و دعا خوانی عزیزان حاضر در این مراسم اقدام علیه امنیت ملی تشخیص داده شد، هجوم وحشیانه به آن محل و بازداشت زن ومرد کمیلی آن شب، حیرت همه حاضرین و ناظرین بیرونی را برانگیخت. دادستان در این حادثه از خود سلب مسئولیت کرد و هزینه گزافی که دستگاه قضا از این رویداد زشت و کریه پرداخت، ما را به این باور رساند که عبرت گرفتند و اگر عذرخواهی نکردند اما مشابه این رفتار غیرانسانی و غیر اسلامی را تکرار نخواهند کرد اما عجبا که یک سال بعد هجوم به محل برگزاری نماز جماعت دیگر عزیزانی در پایان یک مراسم ترحیم در شهر اصفهان هم اقدام ضد امنیت تلقی شد و نمازگزارانش به همان اتهامات مسخره پیشین متهم شدند! با بازنشر این مطلب و یادآوری گوشه ای از آن چه گذشت خواستم به یاد خودمان و آقایان کودتاگران بیاورم که به واقع ما تک تک سبزها هراسناکیم و برای حکومت برآمده از کودتا خطری بالقوه محسوب می شیم وای به آن که جمع شویم و جماعتی تشکیل دهیم. اما آئین مسلمانی ما همچنان ما را به جماعت توصیه می کند تا دست خدا را بر سر خود احساس کنیم و خدا که با ما باشد حتی اگر کوچک مغزان کور دل همه قدرت معنوی مان را ندیده بگیرند ما توانمند و پیروزیم
شب جمعه، در دل تاریکی شب،
میزبان: صاحبان دلهای دردمند، دل های شکسته، دلهای غم بار
میهمانان: هم دلان همراهی که جمع شدند در یک واحد آپارتمانی در یک مجتمع مسکونی واقع در شمال غرب تهران، مهرک به سپهر، مرد کوچک خانواده سه نفری شان که ماههاست یک غایب عزیز دارد، قول داده بود که صداها را در دعاهای دسته جمعی، خدا بهتر می شنود دعاهایی که با سوزدل خوانده می شود و اشک فرشتگان خدا را هم درمی آورد. فامیل و دوستان و بستگان یکی یکی رسیدند و هادی هم رسید. هادی هنرمند. قاری قرآن، مرغ خوش الحان اصلاحات، با آن صوت داودی دعا را آغاز کرد. اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شیء.
صاحبان دل های شکسته، قلب های رقیق، سائلان مضطرّ نجوای با معبود را طبق آموزه مولایشان علی (ع) به یارش کمیل، آغاز کردند.
شب جمعه و سکوت و سیاهی شب و درد و هجران و فراق و اندوه بی عدالتی. هادی چشم هایش را بست و محزون خواند: «یا نور یا قدوس یا نور یا قدوس» سپهر مهمان ها را می شمرد. مردها را، زن ها را و چهره هایی که آشنا بودند. مادرش همان روز رفته بود خرید. همیشه خرید با مادر بود. پدر کارهای مهم تری داشت. سپهر چندبار در آن پیاده روی های مردانه که با پدرش همراه شده بود گفته بود که حوصله این کارهای مهم او را ندارد و بابا شهاب یک جورهایی او را پیچانده بود و سرش را به همان لذت های کوچک لحظات اندک با هم بودن پر کرده بود. حالا دایی ها و خاله ها یکی یکی از راه می رسند و در همان تاریکی، آرام در گوشه ای می نشینند. بعضی با خانواده آمده اند و بعضی تنها. سپهر شیرینی ها را می شمارد و میهمان ها را و دارد نقش خودش را تمرین می کند و نمی داند چرا کسی به او توجهی نمی کند. ناگهان صدای محزون هادی در گوشش می پیچد: «الهی و ربی من لی غیرک، اسئله کشف ضری و النظر فی امری» سپهر دوست دارد کسی با او حرف بزند یا لااقل این کلمات عربی را برایش ترجمه کند. اما انگار باید معصومانه در این سکوت و آرامش غرق شود و آرام بگیرد با یک ریتم آرامبخش: «یا ربّ یا ربّ یا ربّ» حالا دیگر همه سالن پر شده از چهره های آشنا که در بدو ورود به او لبخند می زنند و برای مادر سر تکان می دهند و گوشه ای می نشینند و فی الفور بغضشان در آن فضای روحانی لابلای ناله آرام دیگر سائلین، می شکند. حالا نوبت محمدرضاست. دانشجوی برگزیده المپیادی، بورسیه دوره دکتری آکسفوردکه نامش برای ایران افتخار آفریده است. جلایی پور، پروریده خانواده شهید، حافظ قرآن، قاری قرآن که پایه های اعتقادی قوی اش او را محکم و استوار و پویا در عرصه مشارکت نگاه داشته است.کتاب دعا را می گشاید و با تمرکز می خواند: «یا غیاث المستغیثین» و همه همراهی می کنند «یا غیاث المستغیثین» و سپهر هم دلش می خواهد تکرار کند با همان لحن شیرین کودکانه «یا غیاث المستغیثین» و اینجاست که ناگهان بخش هولناک قصه آغاز می شود:
کسی چراغ ها را روشن می کند. نور نابهنگام چشم ها را می زند. چشم های نمناک و چهره های گلگون از شدت گریستن ها در حین مناجات با معبود در رازونیاز شبانه زیر نورهای زرد و سپید درخششی عجیب دارد.
کسی می گوید خانم ها، آقایان توجه کنید. صدای زمختی است فی الفور حال دعا را از همه می گیرد و فضا امنیتی می شود با حضور لباس شخصی های ماسک زده. صحنه غریبی است. سپهر این صحنه ها را هیچ دوست ندارد به مادرش می چسبد و .....
مرور آن لحظات هولناک از دید کودک 8 ساله شهاب الدین طباطبایی هیچ خاطره شیرینی نیست، می شود تصویر کرد. اما تصویر زیبایی نیست.هیچ صحنه زیبایی آن شب پس از حضور مردانی که مجوز ورودشان را به این محفل خصوصی به دروغ به دادستان نسبت دادند، خلق نشد. هرچه بود شوک آور بود و تهوع آور. از دستبند زدن به دست هایی که برای دستگیری رنج کشیدگان آمده بودند تا برخوردهای سخیف با جوانان مومن و معتقدی که اهل دعایند و سلاحشان بکاء است و آمده بودند تا شهادت دهند که مومن و فاسق هرگز برابر نیستند. سپهر و مادرش و مادربزرگ ها و یکی دو تن دیگر را باقی گذاشتند و بقیه را ریختند در ماشین های سبز و سفید و راهی مرکز شهر شدند.
این صحنه ها برای همیشه در محضر هم او که آنی و لحظه ای از منظرش دور نمی ماند، ثبت و ضبط شد و حالا 19 تن از کمیلیون یا همان اسرای کمیل سبز میهمان اوین هستند.
نوزده تنی که می توان شهادت داد از مومن ترین و وارسته ترین و منزه ترین انسان های زمان خود هستند. مهدیه و محبوبه به جرم سبز بودن و لابد به جرم افراشته نگاه داشتن پرچم سبز اهل بیت در کوچه و محله و خانه و محل کارشان. در مشارکت و در چلچراغ. هیچ بعید نیست جرم محبوبه جلوگیری از زرد شدن چلچراغ باشد با آن مایه های مذهبی قوی که مانند عطر یاس می پیچید در لابلای صفحات مجله. و مردان جوان مشارکت طلب و حقیقت جو و مسلمان و متعهد و استوار، میثم فرزند شهید، محمد حسین و ابراهیم و اسماعیل و اشکان و عطاء و تقی و ایمان و امید و سعید و امین و محمد و بقیه، همه یاران سبز اصلاحات که خود، هم شاگردند و هم معلم و آن دیگری معلم آرام و متین و نیکواخلاق، مسلمان رزمنده میدان حق علیه باطل و پیوند دهنده دل های پریشان. چه کسی است که کیانوش راد را یا همان دکتر کربلایی را بشناسد و نقش او را در ایجاد مودت و رحمت بین گروه های عرب و عجم خوزستان انکار کند. و اینک یاری دیگر از کمیلیون راهی مدرسه یوسف شده است. مهدی اقبال، همراه همیشگی خانواده های زندانیان سیاسی و قاری دعای کمیل و الزهراء.
وای وای که چه بد روزگاری است. روزگار دربند شدن انسان های وارسته، زنان و مردان مرد در میانه فتنه و آشوبی که مصلحان را مفسد و مومنان را منافق می نمایاند. روزگاری که سکه های قلب به بهای گزاف ضرب می شوند و مغرضین قدرت طلب خزانه ها را از پشتوانه ها خالی می کنند. شاید آن روز که مولای متقیان(ع) یار وفادارش را دعایی می آموخت که در سختی ها آرامش بخشد. پیش بینی این روزها را می کرد که حکومت هایی به نام دین هتک حرمت و ناموس مسلمین کنند . بجای مجازات، پاداش بگیرند. «افمن کان مومناً کمن کان فاسقاً لایستوون».
کسی چراغ ها را روشن می کند. نور نابهنگام چشم ها را می زند. چشم های نمناک و چهره های گلگون از شدت گریستن ها در حین مناجات با معبود در رازونیاز شبانه زیر نورهای زرد و سپید درخششی عجیب دارد.
کسی می گوید خانم ها، آقایان توجه کنید. صدای زمختی است فی الفور حال دعا را از همه می گیرد. فضا امنیتی می شود با حضور لباس شخصی های ماسک زده. صحنه غریبی است. سپهر این صحنه ها را هیچ دوست ندارد به مادرش می چسبد و .....
مرور آن لحظات هولناک از دید کودک 8 ساله شهاب الدین طباطبایی هیچ خاطره شیرینی نیست، می شود تصویر کرد. اما تصویر زیبایی نیست.هیچ صحنه زیبایی آن شب پس از حضور مردانی که مجوز ورودشان را به این محفل خصوصی به دروغ به دادستان نسبت دادند، خلق نشد. هرچه بود شوک آور بود و تهوع آور. از دستبند زدن به دست هایی که برای دستگیری رنج کشیدگان آمده بودند تا برخوردهای سخیف با جوانان مومن و معتقدی که اهل دعا و سلاحشان بکاء است و آمده بودند تا شهادت دهند که مومن و فاسق هرگز برابر نیستند. سپهر و مادرش و مادربزرگ ها و یکی دو تن دیگر را باقی گذاشتند و بقیه را ریختند در ماشین های سبز و سفید و راهی مرکز شهر شدند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیتخواهی دارند
امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد میآوریم. او در گفتوگو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...
-
به گزارش خبرنگار دفاعي خبرگزاري فارس، سردار حسين همداني فرمانده سپاه محمد رسولالله(ص) تهران بزرگ عصر امروز در اولين نشست بسيجيان اقشار حوزه...
-
امروز: علی وفقی مسئول کمیته دانشجویان استان تهران ستاد مهندس موسوی به شش سال حبس محکوم شد. به گزارش خبرنگار کلمه، جرم وفقی اجتماع و تبانی به...
-
ایلنا: هزاران عكس، نمايشنامه، نقشه و كتاب داخل كارتونهايي خاك گرفته در انباري در كتابخانه تئاتر شهر نگهداري ميشوند كه به آن عنوان مخزن داد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر