مهر ۱۵، ۱۳۸۹

اندیشیدن به نیندیشیدنی

بافت سیاست و نقش امور کوچک: اندیشیدن به نیندیشیدنی

این بخش دوم از یک سه‌گانه است. در قسمت نخست با نام «گره‌های خُرد و بافت سیاست،» طرح‌واره‌ای از مختصات نظری ایده‌ای معرفی شد که یک امکان را در میان می‌نهاد و تقویت می کرد: «امکان زایش سیاستی رهایی‌بخش بر ترازِ دیگری» در خلال پویش‌های کنونی سیاست و اجتماع در ایران. اما این روی‌کرد نظری باید با روش‌هایی متناسب با خود قرین شود تا فهم و مطالعه‌ی دگرگونی سیاسی بر ترازِ دیگری را ممکن سازد. این بخش از آن سه‌گانه متکفل ارائه‌ی پی‌رنگی از یک روی‌کرد‌ روش‌شناختی است که می‌تواند آن مبنای نظری را در مقام پژوهش و مطالعه‌ی سیاسی و اجتماعی توان‌مند سازد.

×××××

فهم متعارف از سیاست، تبیین‌های علّی و پیش‌بینی‌های پس‌-از-وقوع

در فهم متعارف از سیاست، چون‌آن‌که گذشت، سیاست فن یا هنر کسب، حفظ، بسط و اعمال قدرت است. سیاست‌ورزی فناوری پیچیده و خطر‌ناکی است و به‌صرفه و صلاح همه‌گان است که به حلقه‌ی خواص، نخبه‌گان و بر‌گزیده‌گان محدود و منحصر بماند. به این قرار، مهم‌ترین صحنه‌های حضور امر سیاسی را باید مثلاً در ساخت سخت قدرت، دستگاه‌های حکومتی و عرصه‌های اعمال اجبار حکومتی سراغ‌گرفت. مفروض‌گرفتن فهم متعارف از سیاست به بر‌گرفتن روش‌های مرسوم و متداول برای مطالعه‌ی دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی هم می‌انجامد. بسیاری از متأملان امور سیاسی و اجتماعی ممکن است حتی در مقام نظریه‌پردازی از فهم متعارف، فرمالیستی و ظاهر‌گرایانه از سیاست عبور‌کرده‌باشند، اما در مقام مشاهده و مطالعه‌ی امور سیاسی و اجتماعی باز به هم‌آن روش‌هایی متوسل‌شوند که با ارتکازاتی از هم‌آن فهم مألوف متناسب است، یعنی با همه‌ی آن بر‌داشت‌هایی که نه از راه تأمل و باز‌نگری، بل‌که نا-خودآگاهانه، پس ذهن نشسته‌اند.

از سوی دیگر، روش‌های منقح و مرسوم مطالعات سیاسی و اجتماعی در سطح تحلیل و تبیین، اغلب به کار مطالعه‌ی وضعیت‌های عادی و نرمال می‌آیند، نه وضعیت‌های در-حال-دگر‌گونی. اغلبِ تحلیل‌هایی که در تبیین علل وقوع جنبش‌های اجتماعی و انقلاب‌ها عرضه‌شده‌اند، در قالب «تبیین‌های گذشته‌نگر» یا «پیش‌بینی‌های پس-از-وقوع» صورت‌بندی‌شده‌اند. پیش‌بینی‌های پس-از-وقوع در قالب این الگوی صوری عرضه‌می‌شوند: «اگر پیش از وقوع روی‌دادِ مورد بحثْ علل منتهی به آن را می‌دانستیم، آن را پیش از آن که روی‌دهد می‌شد پیش‌بینی‌کرد.» تبیین‌های گذشته‌نگر هم تبیین‌هایی هستند که تبیین روی‌داد‌های گذشته را به روی‌داد‌های حال و آینده تعمیم می‌دهند. اما پرسش اصلی این است که چرا روی‌دادِ اغلب جنبش‌های اجتماعی مهم و انقلاب‌ها پیش از وقوع‌شان یا در حین وقوع‌شان نزد بسیاری، از سیاست‌ورزان گرفته تا عالمان علوم اجتماعی و سیاسی، نیندیشیدنی بوده‌است.

«دگر‌گونی» با الگوهای مطالعه‌ی «ثبات» و «چالش» قابل مطالعه نیست

پرسشی که در بالا مطرح شد، از نظر روش‌شناسیِ مطالعه‌ی وضعیت‌های دگرگونی سیاسی و اجتماعی، پرسشی به-غایت مهم، بنیادین و چالش-بر-انگیز است. اگر همه‌ی وضعیت‌های سیاسی و اجتماعی را بتوانیم تحلیلاً در سه ساحت ثبات، چالش و دگر‌گونی طبقه‌بندی‌کنیم، اغلبِ قریب-به-اتفاقِ روش‌ها و نظریه‌های مطالعات سیاسی و اجتماعی به دو ساحت نخست ناظر اند، نه به وضعیت دگرگونی، که از قضا هم‌آن وضعیتی است که سر‌نوشت‌ساز‌ترین روی‌داد‌های سیاسی در آن رقم می‌خورد. از یک سو، به نظر می‌رسد این انتظاری فوق‌العاده از خانواده‌ی علوم اجتماعی و سیاسی نباشد که مهم‌ترین و تأثیر گذار‌ترین روی‌داد‌های سیاست و اجتماع را پیش از آن‌که رخ‌دهند یا در حین وقوع‌شان، اگر پیش‌بینی نمی‌کنند، دست‌کم بتوانند تشخیص‌دهند.

اما، از سوی دیگر، دگر‌گونی‌های مهم اجتماعی، یعنی انقلاب‌ها و جنبش‌های سیاسی-اجتماعیِ سر‌نوشت‌ساز، روی‌داد‌هایی چندان پر‌شمار نیستند که مثلاً با کنار‌هم‌نهادن تعدادی معتنا‌به از آن‌ها، الگو‌های تعمیم‌پذیری نسبی آن‌ها را بتوان شناسایی و استخراج‌کرد. یعنی هم‌آن روش‌هایی که برای فهم و مطالعه‌ی وضعیت‌های چالش و ثبات متداول اند، چندان به کار مطالعه‌ی جنبش‌ها و انقلاب‌ها نمی‌آیند. در فهم متعارف از سیاست و اجتماع، این روی‌داد‌ها پدیده‌هایی استثنایی و لب‌مرزی دانسته‌می‌شوند. اغلبِ روش‌های مطالعات سیاسی و اجتماعی ناظر بر وضعیت‌های اصطلاحاً عادی یا نرمال و شؤون و اجزای آن‌ها هستند، مانند انواع و اقسام روش‌های کشف و فهم عوامل و بازی‌گران کلیدی، جریان‌های اصلی قدرت، الگو‌های مدیریت سیاسی و اجتماعی، روش‌های کنترل و سر‌کوب، منابع و حدود مشروعیت، انواع ساخت‌های قدرت سیاسی، سازمان‌ها و مؤسسات اجتماعی و سیاسی، الگو‌های رقابت سیاسی، ائتلاف، چانه‌زنی و مذاکره، و بسیاری موضوعات دیگر از این دست.

اما همه‌ی تفاوت این‌جا ست که در وضعیت‌های دگرگونی و چالش، منابع قدرت، درست مثل بازی‌گران و عاملان اصلی، به سرعت تغییر می‌کنند؛ منابع قبلی قدرت سیاسی از درون تهی‌می‌شوند و جای خود را به منابعی جدید می‌دهند، بازی‌گران و عاملان متعارف، در‌حالی‌که هنوز ظاهراً بر‌-پا و بر-جا هستند، نقش و تأثیر خود را از دست می‌دهند و در عوض، بازی‌گران و عاملان جدیدی فعال می‌شوند که هنوز نام ونشان شان به-رسمیت شناخته‌نشده‌است. به عبارت دیگر، این همه در حالی روی‌می‌دهد که نه منابع جدید قدرت، و نه عاملان و بازی‌گران جدید، هیچ یک در ساختار متعارف و رسمی قدرت در جامعه‌ی مورد مطالعه، نشانی ندارند و شناخته‌شده نیستند. در هم‌این حال اما، نظریه‌‌ها و روش‌های متعارف و مرسومی که احوال ثبات و چالش در آن جامعه را توضیح‌می‌دادند، باز می کوشند احوال دگرگونی را هم بر اساس هم‌آن منابع مألوف قدرت و هم‌آن بازی‌گران و کنش‌گران پیشین فهم و تبیین کنند. نتیجه واضح است. در حالی که آن‌ها دارند بر اساس وضعیت پیشین بازی‌ها، تیم‌ها، گروه‌بندی‌ها و بازی‌گران قبلی، وضعیت فعلی تیم‌ها را تشریح می‌کنند و آینده‌ی آن‌ها را گمان‌می‌زنند، بازی نهایی در استادیومی دیگر در جریان است و نتیجه‌ی بازی در شُرُفِ رقم خوردن. اما تنها وقتی خبر اتمام بازی اصلی رسید و نتیجه‌ی آن معلوم شد، تازه این تحلیل‌گران از راه‌می‌رسند و سعی می‌کنند توضیح‌دهند که اگر می‌دانستند که ترکیب تیم‌ها و بازی‌گران تغییر‌کرده، از-پیش می‌توانستند نتیجه‌ی آن را، هم آن‌طور که اینک رقم‌خورده‌است، گمان‌بزنند. و بعد هم به-تفصیل تلاش می‌کنند تا نشان دهند که نتیجه‌ی نهاییِ بازیْ حاصلِ کدام تغییر و تحولات بوده‌است و چه‌قدر هم‌این نتیجه می‌توانسته‌است از قبل هم قابل انتظار باشد. پرسش این است که چرا این تحلیل‌گران و روش‌ها و نظریه‌ها‌شان، پیش از وقوع این پدیده‌ها، آن‌ها را نا-ممکن می‌شمارند، یا دستکم نا‌دیده‌شان فرو‌می‌گذارند، اما پس از وقوع آن‌ها، آن‌ها را چون‌آن تبیین‌می‌کنند که گویی عدم وقوع‌شان اساساً غیر ممکن بوده‌است؟

«انقلابِ نیندیشیدنی»

شاید چون‌این تأملاتی بود که چارلز کرزمن را وا‌داشت تا انقلاب سال ۱۳۵۷ ایران را «انقلابی نیندیشدنی» بنامد. او در کتابی که حدود شش سال پیش با هم‌این نام منتشر‌کرد، سترگی این سؤال را در برابر خانواده‌ی بزرگ روش‌ها و نظریه‌های تبیینی انقلاب‌ها و جنبش‌های سیاسی و اجتماعی نهاد. نیندیشیدنی‌بودن وضعیت‌های دگرگونی، از نظر کرزمن، بیش از هر عامل دیگری ناشی از ویژگی بارز چون‌این وضعیت‌هایی است: «آسیمه‌گی.» آسیمه‌گی، چون‌آن که مراد او ست، ملغمه‌ای است از پریشانی، در-هم-آشفته‌گی، بی-ترتیبی، بهت و حیرت، اختلال (ــِـ حواس یا اوضاع)، عوضی‌گرفتن، به-جا-نیاوردن و اشتباه‌گرفتن. برای آن‌که وقوع این روی‌داد‌ها با همه‌ی لغزنده‌گی و ابهامی که دارند، پیش از وقوع، در حین وقوع و یا در شرف وقوع، از دیده‌ی تشخیص و تحلیل پنهان نماند، و اندیشیدنی و مطالعه‌پذیر شود، به نظر می‌رسد که کرزمن دو پیش‌نهاد اصولی را مطرح‌می‌کند. یکی، این‌که، در مطالعه‌ی وضعیت دگرگونی، باید دست و دل از سودای «تبیین علّی» فروشُست و در عوض به سوی روش‌های تحلیل غیر-علّی و تفهمی یا حتی ضد-علّی روی‌آورد. دیگری، این که وقتی جامعه از «وضعیت ثبات» خارج می‌شود و در «وضعیت چالش» قرار می‌گیرد و نبض چالش تند می‌زند، در کنار دل‌مشغولی دائمی به بازی بزرگان و مطالعه‌ی بازی‌ها، بازی‌گران و عاملان سیاسی و اجتماعی متعارف، باید همیشه چشمی هم به علایم و نشانه‌های «آسیمه‌گی» داشت. به نظر او، تراکمِ علایم و نشانه‌های آسیمه‌گی است که می‌تواند ما را به-موقع، و نه پس از وقوع، از انتقال «وضعیت چالش» به «وضعیت دگرگونی» خبر کند. این علایمْ نشان‌گرِ شکل‌گیری منابع جدید قدرت، گشوده‌شدنِ فضا‌های عملِ جدید، زاده‌شدنِ بازی‌گران و عاملانِ جدید، و تغییر مؤثر مناسبات سیاسی و اجتماعی مألوف و شکل‌گیری مناسباتی جدید است.

«جدید‌بودن» وصفی است که در همه‌ی موارد بالا دلالتی فوق‌العاده مهم و کلیدی دارد. از‌این‌رو، جا دارد در‌باره‌ی آن دقیق‌تر بیندیشیم. به نظر می‌رسد در این فضای بحث، مهم‌ترین علامتی که «جدید‌بودنِ» پدیده‌ای را نشان‌می‌دهد این است که آن پدیده پیش‌از‌این «امکانی اندیشیدنی» در میان امکانات سیاسی و اجتماعی در هم‌آن جامعه‌ی مورد بحث نبود، حال آن‌که، اکنون نه تنها اندیشیدنی شده‌است و معقول، بل‌که حضور وسیع و اثر معتنا‌به آن را هم می‌توان نشان‌داد. این نشان از انتقال و جا-به-جایی آستانه‌های وجود و حدود امکان یک جامعه دارد. یعنی چیز‌هایی که پیش‌تر محالات آن جامعه بودند، حالا ممکنات و موجودات آن شده‌اند، و در مقابل، آن‌ها که ضروریات آن بودند، حالا به آستانه‌های عدم امکان وا-پس رانده‌شده‌اند. هر‌چند این تعبیری است هستی‌شناسانه از «دگرگونیِ» سیاسی و اجتماعی، اما بر‌گرفتن آن دلالت‌های روش‌شناختی سترگی در‌پی دارد. مهم‌ترین پی‌آمد روش‌شناختی این نگرش در‌باره‌ی «وضعیت دگرگونی» این است که مطالعه‌ی آن دیگر از قماشِ مطالعه‌ی «وضعیت ثبات» یا «وضعیت چالش» گرفته‌نمی شود.

وضعیت ایران در سال‌های منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ حتی تا یک‌صد روز مانده به وقوع انقلاب اسلامی نزد بسیاری از ناظران هیچ شباهتی به وضعیت یک دگر‌گونی بنیادین سیاسی در مقیاس یک انقلاب نداشت. آن سال‌ها و ماه‌ها، این دیدگاهِ مشترک بسیاری از تحلیل‌گران سیاسی مسائل ایران بود، چه در داخل و چه در خارج کشور، چه سیاست‌مداران و فعالان سیاسی موافق رژیم سیاسی یا مخالفان آن، و چه دانشگاهیان و روزنامه نگاران. چیزی که انکار-نا-شدنی بود ثبات از-دست-رفته بود و آن‌چه گویا نیندیشیدنی می‌نُمود هم‌آن دگرگونی بزرگ و انقلاب‌آسایی بود که هر چند دیده نمی‌شد اما در شرف وقوع بود. اما چرا همه، جز عده‌ای بسیار اندک‌شمار، آن هم تنها وقتی دگرگونی انقلابی دیگر به مراحل نهایی خود بسیار نزدیک‌شده‌بود، از درک و در‌یافت آن نا‌توان بودند؟

«وضعیت دگر‌گونی» و پرسش از واقعیتِ اجتماع و سیاست

به نظر می‌رسد مهم‌ترین علتی که فهم و تشخیص چون‌این دگر‌گونی‌هایی را به-موقع و هم‌‌هنگام با وقوع‌شان نا-ممکن می‌کند تصوری متعارف از «واقعیت سیاسی و اجتماعی» است که اغلب ناظران و بازی‌گران، نا-خود‌آگاهانه یا خودآگاهانه، در پس ذهن با خود دارند و آن را بر واقعیت سیاسی و اجتماعی در شرایط دگرگونی هم حمل می‌‌کنند. فهم‌های صورت‌گرایانه یا فرمالیستی از سیاست و اجتماع و روش‌های پوزیتیویستی ساده یا مرکبی که در مقام مطالعه‌ی سیاست و اجتماع از آن‌ها بر‌می‌آید یکی از مهم‌ترین موانع شناخت «واقعیت سیاسی و اجتماعی» در وضعیت دگرگونی است. پرسش اصلی این است: «وقتی جامعه و سیاست در وضعیت دگر‌گونی است، واقعیت سیاسی و اجتماعی کدام است؟» به عبارت دیگر، در میان انبوهی از مشاهده‌ها، داده‌ها، و اطلاعات که در‌باره‌ی وضع سیاسی و اجتماعی یک جامعه‌ی فرضی دریافت می‌کنیم، با چه ملاکی داوری می‌کنیم که کدام مشاهده‌ها مهم‌تر اند، کدام داده‌ها گویا‌تر اند، کدام اطلاعاتْ واقعیت جامعه و سیاست را به‌تر آشکار می‌کنند، تا آن‌ها بر‌گیریم و مبنای فهم و داوری خود در‌باره‌ی روند‌های حال و آینده‌ی آن جامعه قرار دهیم و باقی‌مانده‌ی مشاهدات، داده‌ها و اطلاعات را کنار بگذاریم، چون نا-مرتبط، بی‌اهمیت، حاشیه‌ای، مزاحم، یا گنگ اند.

مثلاً، در وضعیتی که ضرب‌آهنگ چالش‌های سیاسی و اجتماعی تند شده‌است، با چه ملاکی سخن‌رانی و موضع‌گیری جدّیِ فلان رجل سیاسیْ مهم‌تر گرفته می شود از نگاهِ خاموش ولی تمسخر‌آمیزی که مردم نسبت به آن موضع‌گیری دارند؛ نگاهی که خود را شاید تنها در واکنش‌های خود‌انگیخته و مثلاً طنز‌پردازی‌ها و لطیفه‌گویی‌های خصوصی ایشان آشکار می‌کند؟ یا چه چیزی باعث می‌شود تا طرح‌های طرد و تصفیه‌ی دانشگاه‌ها از استادان نا‌هم‌خوان جدی‌تر گرفته‌شود از بروزات سیاسیِ خلاف‌آمدِ عادتی که خود را حتی در بازی‌های کودکانه یا انتخابات نمادین دانش‌آموزی در مدارس آشکار می‌کند؟ به بیان دیگر، پرسش این است که مگر بازی‌گران و عاملان رسمی و اسمی قدرت و سیاست هم‌آن وزن و سهمی را که در وضعیت‌های ثبات یا چالش‌های متعارف دارند، در وضعیت چالش‌های مُشرف به دگرگونی هم حفظ می‌کنند؟ اگر چون‌این نیست، چرا در مقام فهم و تحلیل وضعیت دگرگونی، باز باید به هم‌آن ارتکازات فرمالیستی و ظاهر‌گرایانه‌ی پوزیتیویستی راه داد و واقعیت سیاسی و اجتماعی را باز با ارجاع به آن بازی‌گران رسمی و اسمی صورت‌بندی کرد؟

دو نمونه از خطا‌های تحلیلی در فهم «دگرگونی»

یکی از خطا‌های ظاهر‌الصلاح این است که مثلاً برای این‌که استدلال کنند که یک جنبش اجتماعی-سیاسی دیگر وجود خارجی ندارد به این ارجاع می‌دهند که عموم مردم با گرفتاری‌های معیشتی دست-به-گریبان اند و شبانه‌روز در اندیشه‌ی تأمین مایحتاج اولیه و بقای خود و خانواده‌شان هستند و لذا دیگر برای آرمان یا مطالبه‌ای سیاسی بسیج نمی شوند. یا مثلاً به این اشاره‌می‌کنند که کسی از نخبه‌گانْ دیگر حاضر به پرداخت هزینه‌ای بیش از این نیست. یا باز به این که توان سر‌کوب حاکمان هر امکانی را از جامعه و رقیبان سیاسی ستانده‌است، اشاره‌‌‌می کنند. یا این که فلان شخصیت معروفِ منتقد هم دیگر به آن جنبش امید‌وار نیست و حتی آن را برای تغییرات اصلاحی نا‌مناسب می‌داند. در پس این قبیل استشهاد‌ها مفروضی نهفته‌است. مفروضی که ارتکازاً میان بخش وسیعی از حاکمان و بخشی از منتقدان مشترک است و در مقام تحلیلِ اوضاع، هر دو گروه را به نتیجه‌ی مغالطی واحدی می‌رساند. آن مفروض روش‌شناختی این است که دگر‌گونی سیاسی لزوماً تابع حرکت‌های بزرگ توده‌ای، مثل بسیج‌های خیابانی، یا حاصل جمع بازیِ بزرگان و نخبه‌گان یا برآیند اراده‌های معطوف به زور و اجبار است. تحلیلی که از این مفروض بر‌می‌آید به تجویزاتی خاص هم راه‌می‌گشاید. از جمله مثلاً‌ این که چون سیاست هنر یا هم‌آن فنّ نخبه‌گان سیاسی است برای کسب، حفظ، بسط و اعمال قدرت، باید از هر فرصتی برای آن که دوباره به خلوت‌سرای قدرتْ باز‌مان‌گردانند، استقبال کرد و بر سر هزینه‌ها و منافع چانه‌زنی‌کرد. هم‌این نگاه، از سوی مقابل، حاکمان را به سوی اِعمال سر‌کوب بیش‌تر می‌خواند.

اما آن تحلیل و هم تجویزاتِ پی‌آیند آن با وجود ظاهر واقع‌بینانه‌ای که دارند، مغالطی و آرزواندیشانه اند، چرا که از فهم روند‌های دگر‌گونی سیاسی در مقیاس خُرد و در بن اجتماع درمانده‌اند، منابع جدید قدرت را نشناخته‌اند، برای سهم‌گیری از منابعی از قدرتْ ایده می‌پرورانند که مدتی است دیگر ته‌کشیده اند، جا-به-جایی عاملان و کنش‌گران سیاسی را در‌نیافته‌اند، و در یک کلام، نشانه‌های دگرگونی را جدی‌نگرفته‌اند؛ گره به باد می‌زنند که صد البته فرجامی جز نومیدی ندارد.

خطای ظاهر‌الصلاح دیگری هم رایج است. این مدعا که صِرفِ حضور در صحنه‌ی تحولات در داخل کشور فهم به‌تری از اوضاع به دست می‌دهد یا شرطی ضروری برای داشتن فهمی به‌تر از اوضاع است، و یا این که آن‌ها که از دور یا خارج کشور به اوضاع می‌نگرند تصویری گنگ یا نا-منطبق-بر-واقع از اوضاع دارند، هر دو مدعاهایی غیر-قابل-دفاع اند. هم‌این طور است این مدعای متقابل که ناظران و تحلیل‌گرانی که از بیرون و با فاصله، اوضاع را دنبال می‌کنند به‌تر از کسانی که در کانون تحولات هستند می‌توانند ابعاد و سمت و سوی تحولات را ببینند و تحلیل کنند، چون می‌توانند با فاصله‌ی تحلیلی به‌تری اوضاع را ببینند. تفاوتی که دست‌رسی به مشاهده‌ی مستقیم اوضاع و احوال در داخل کشور ایجادمی‌کند تفاوتی است که بیش از هر ارزش دیگری ارزش کمّی دارد. یعنی مشاهده‌گرانِ چسبیده به صحنه‌ی تحولات احیاناً داده‌ها، اطلاعات و مشاهدات مستقیم‌تر و بیش‌تری خواهند‌داشت. ناظرانی که با فاصله اوضاع را دنبال می‌کنند هم شاید در‌برابر، فراغت روانی و عاطفی بیش‌تری برای فهم اوضاع داشته‌باشند. اما باز هم‌چون‌آن این پرسش باقی است که هر یک از این دو گروه با چه‌گونه و با چه ملاکی مشاهدات، داده‌ها و اطلاعات‌شان را غربال می‌کنند، اصلی و فرعی آن را از هم جدا می‌کنند، مربوط و نا-مربوط آن را تشخیص می‌دهند و نهایتاً دست به تحلیل می‌برند.

قرب و بُعد منزل شاید گاهی بر دست‌رسی به اخبار یا فراغت در تحلیل تأثیر جدی بگذارند (هر‌چند در این تأثیر هم این روز‌ها در هر دو سو می‌توان تردید کرد)، اما به-خودی-خود چیزی درباره‌ی واقع‌بینی هیچ‌یک از این دو موضع تحلیلی نمی‌گویند. آن‌چه مهم است، در عوض، نه چسبیده‌گی به صحنه‌ی تحلیل و نه فاصله‌ی جغرافیایی داشتن با آن است، مهم هم‌زیستی و گشوده‌گیِ هم‌دلانه به‌سوی آن و نیز بهره‌گیری از ابزار‌های روش شناختی متناسب‌تر با پدیده ی مورد بر رسی و توان‌مندتر در مقام فهم، تحلیلی و تبیین است. برای داشتن فهمی واقع‌بینانه‌تر از جریان دگر‌گونی‌ها، زیستن در متن تحولات کافی نیست، هم‌دلانه با آن‌ها زیستن هم لازم است، تازه این هم کافی نیست؛ روش‌شناسی منقح و تلاش برای پس‌زدنِ انتقادیِ غبار پیش‌فرض‌ها و تمایلات ایده‌ئولوژیک و تر‌جیحات و ارتکازات نامنقح هم لازم است. اما این همه مستلزم اتخاذ موضعی است که به جای تعمیم منطق گذشته به حال و آینده، آماده‌ی تشخیص امکان‌ها و منطق‌های جدیدی باشد که از درون ابهام‌های مناسباتِ در حال دگر‌گونی جوانه می زنند و سر‌بر‌می‌آورند. بدون تلاش برای اندیشیدن خارج از چار‌چوب‌های مرسوم و مألوف، فهم وضعیت دگرگونی، اگر نگوییم غیر‌ممکن، به-غایت دشوار است.

«حقیقت خانه‌گی» در‌برابر «حقیقت رسمی و بازاری»: پیوند سیاست با امر روز‌مره

مواجهه با واقعیتِ در-حال-تغییرِ سیاسی و اجتماعی، خصوصاً در وضعیت‌های چالش و دگر‌گونی، به هیچ روی تن به تفکیک‌هایی سفت وسخت مثلاً میان عین و ذهن، یا سوژه و ابژه، نمی‌دهند، خصوصاً وقتی این تفکیک‌ها با فهمی پوزیتیویستی و غیر-انتقادی در میان می‌آیند. کنش‌های متقابل میان کنش‌گران و عاملان جدید، بنیادِ «حقیقت رسمی و بازاری» در‌مورد واقعیت سیاسی و اجتماعی را شرحه-شرحه می‌کند و آن را با «روایت‌های بدیل از حقیقت» جانشین می سازد. روایت‌هایی که حاصل تعاملات گفتاری مردم در ضمن دیدار‌های خودمانی ایشان است، وقتی که در کنج‌های امنی، مثلاً در خانه‌های خود، گرد هم می‌آیند و هر یک روایتی را در آشکار ساختن دروغی که در پسِ حقیقت رسمی و بازاری نهفته است با دیگران در‌میان می‌نهد. حقیقت خانه‌گی بر قیاس ‌هم‌آن «شرابِ خانه‌گیِ ترسِ محتسب‌خورده»‌ی حافظ، زلالِ نقد حیات‌بخشی است که اهل خانه را از «حقیقت رسمی و بازاری» آگاه و نیز مستغنی می‌سازد. حقیقت رسمی هم‌آن حقیقتی است که مانند بخش‌نامه و به شکل یک‌نواخت و از بالا ابلاغ می‌شود و اطاعتی کور و باوری غیر‌انتقادی را می‌طلبد.

این حقیقت را که دروغی سازمان‌یافته بیش نیست، می‌توان به اعتباری دیگر، حقیقت بازاری هم خواند، زیرا می‌توان آن را مانند پول و کالا در بازار بوروکراسی و نیز در درون ساخت قدرت رسمی مبادله کرد و با آن امنیت، اعتبار، آب‌رو، احترام، درآمد، شغل، رفاه و دیگر مایحتاج و امتیازات زنده‌گی روزمره را خرید. در واقع حقیقت رسمی و بازاری بخشی از تکنولوژی قدرتی است که برای بقا و بر‌خورداری از مواهب زنده‌گی اجتماعی در یک نظام سیاسی ایده‌ئولوژیک بهره‌گیری از آن نا‌گزیر به نظر می‌رسد. به خاطر بیاورید طرح خام‌اندیشانه‌ای را که چندی پیش در سطح یکی از معاونت‌های عالی‌ترین مقام اجرایی کشور مطرح‌کردند تا بر اساس آن شرایط ازدواج را بر اساس فهمی ایده‌ئولوژیک از زناشویی استاندارد کنند و به جوانان طالب ازدواج بر اساس آن استاندارد‌ها گواهی‌نامه‌ی صلاحیت ازدواج بدهند.

اما در وضعیت‌های دگرگونی این قبیل سکه‌ها از رواج و اعتبار می‌افتند یا دست کم دیگر آن ارزش سابق را ندارند، رواجی نمی‌یابند و به چیزی گرفته نمی‌شوند؛ سود معاملاتی که با آن‌ها شکل‌می‌گیرد، دیگر چندان تضمین‌شده نیست؛ ریسک سر‌مایه‌گذاری بر روی چون‌این مبادلاتی به‌شدت بالا می‌رود؛ هم‌زمان مرز‌های مألوف و متعارف میان امر خصوصی و امر عمومی، امر سیاسی و امر اجتماعی، و نظریه و عمل تیره و مبهم می‌شوند؛ «آسیمه‌گی» در امتداد این مرز‌های ابهام حاکم می‌شود. و چون‌آن که گذشت، فضاهای کنش جدیدی، منابع قدرت جدیدی، و عاملان و کنش‌گران جدیدی متولد می‌شوند که اغلب از دامنه‌ی شناسایی و برداشت‌های متعارف و صورت‌گرایانه از سیاست بیرون می‌مانند.

جدی‌گرفتن «پیوند سیاست و امر روزمره» ریشه در عمق هم‌این تأملات دارد. هم‌این‌جا ست که فهم سیاسی با مطالعه‌ی «امور خُرد،» چون‌آن که در بخش نخست این مقاله گذشت، گره‌می‌خورد. و منظور از خُرد در این‌جا هر دو معنای آن است. یعنی هم اموری که در قیاس با پدیده‌های کلانِ سیاست، خُرد به نظر می‌رسند، و هم اموری که معمولاً در مطالعاتِ مرسوم سیاسی، بی‌اهمیت، حاشیه‌ای و «خُرد،» یعنی بی‌مقدار، انگاشته‌می‌شوند، و لذا دیده و سنجیده نمی شوند. «ملتقای سیاست و امر روز‌مره» هم‌آن افق پیوندی است که دگرگونی‌های متقاطع سیاسی و اجتماعی پیش و بیش از هر جای دیگری، نخست خود را در آن‌جا آفتابی می‌کنند و قابل شناسایی و رؤیت می‌شوند.

×××××

در بخش سوم و پایانی این مقاله، از پای‌گاهی نظری که در بخش اول تشریح شد و بر اساس روی‌کردی روش‌شناختی که در این قسمت مطرح شد، پویش‌های کنونی سیاست و اجتماع در جامعه‌ی ایران بررسی‌خواهد‌شد.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...