چه كسي بود آن نسل سومي هنرمند كه اندكي پيش از وقوع آن نمايش عظيم ملي، حضور خياباني جنبش سبز را در كارگاه خيال خود «ديده» و به تصوير درآورده بود؟ آن نقاش روسري سبز را ميگوئیم كه ميگفت: «قبل از انتخابات من خيلي تلاش ميكردم که هر کی كه ميتونم تصویر کنم از آدمهايي كه قراره رأي بدهند. و دوست داشتم این ها روكنار همديگه ببينم. تصوير سازي می کردم. ولي خب در يك انتزاعِ ديگه! اينها را ميچيدم كنار همديگر. ولي بعد از انتخابات اين عيناً اتفاق افتاد! یعنی يهو ديدي اي واي! اين آدمها واقعاً كنار همديگه اند! ماداریم]راه می رویم[! انگار كه از قبل رويامون بود. از قبل خواستهمان بود.»
گويي مردم قبل از آن كه با همه تنوع و تكثر به ظاهر جمع ناپذيرشان، «جمع» شده و در خيابان جاري شوند، در دفتر نقاشي آن دخترك سبزپوش ثبت نام كه نه، ثبت چهره، ثبت بدن كرده بودند و انگار گذري پنهان از خلوت رويايي يك نقاش سبزانديش به انبوه خلق صورت گرفت. دفتر نقاشي بر دفتر خيابان تا خورد: «انگار كه از قبل رويامون بود، از قبل خواسته مان بود. وقتي كه بعدا اتفاق افتاد درواقعیت و بدنها رفتند توخيابان، من فكر می كردم كه خب، حالا اگر قرار باشد اين ها را بازسازي كنم بايد چه شكلي را بازسازي كنم منِ تصویرساز؟ ديگه تو دفترها جا نمي شه! انگار تو هيچ جا غير از توي خيابون جا نمي شد!»
انسان هاي نقاشي چيدماني چنان متفاوت داشتند و صورت گر سبز آن ها را چنان آراسته بود كه يافتن مكان مشتركي در زير پاي آن ها جز در خيابان جنبش سبز ميسر نبود! تبريزي هاو دیگر آذری هایی كه نفس قفس شكن آن سيد ترك را به مدد طلبيدند و «بوسيدين نفسي- سينديرا جاق قفسي» گفتند، روحانيوني كه هم صدا با معترضان و در جريان مرزكشي خياباني و صندوقي با همه اشكال ديكتاتوري «چه شاه باشد چه دكتر» گفتند، دختران كم حجاب و باحجاب، پسران باریش و ژل زده، مردان ساده پوش و كراواتي، خنده هاي اديت نشده كودكاني كه در افشای دروغگويي «دو دو تا ده تا» ميگفتند، منظره روح نواز چادري هايي كه شعار مي دادند «امام اگر زنده بود- رأيش با موسوي بود»، همگي در گستره خيالي خيابان شكوفا شدند و مراسم كارناوالي-مناسكي محکوم کردن مناسبات ديكتاتوري را با هيجان به جا آوردند. سبكهاي گوناگون زندگي و موزاييك هاي نسلي و قومي كه در حالت عادي «كنار» هم ديگر قرار گرفته بودند بي آن كه تعاملي با يكديگر داشته باشند، ناگهان در لحظه خردادي جنبش، مرزهايشان شفاف و سيال شد. انگار كه تكه هاي نقاشي آن دخترك به سراسر خيابان هاي شهرها پرتاب شده باشد و گویی همه خيابان به نوشته اي مصور تبديل شد، يعني به نويسه «من رأي مي دهم» . نويسهاي كه پس از ترديد ميليونها انسان درباره خوانده نشدنشان و پس از لكنت هاي زباني حزب پادگاني در ارائه توضيح قانع كننده به معترضان، بار ديگر بياني شفاف و انكار ناپذير در خيابان هاي 25 خرداد يافت و به نويسه قدرتمند و تاريخي «راي من كو؟» بدل شد. مگر امامِ نسل انقلاب ميزان را «رأي» ملت نخوانده بود؟ كدام گزاره غير از شعار محوري «رأي من كو؟» مي تواند بر فراز دره عميقي كه اقتدارگراها بين ديروز و امروز و بين نسلها و اقوام و سبكها حفر كرده اند،پل بزند؟ اگر صندوق رأی و انتخابات آزاد را حذف كنيم چه چيزي از آن انقلاب با شكوه در 22 بهمن باقي ميماند و از آن ميثاق ملي كه اكثريت ملت به آن رأي دادند؟ شعار«ايران براي همه ايرانيان»، در كدام ميعاد بهتر از صندوق انتخابات ميتواند معناي واقعي خود را بيابد؟ «زنده باد مخالف من» آيا در جايي مدنی تر از انتخابات آزاد ميتواند محقق شود؟
اتصالي كه ما بين امروز دموكراسي طلبي و ديروز انقلابي گری برقرار ميكنیم، بي شباهت به نقاشي هاي آن تصويرگر نسل سومي نيست كه در ابتدا آوردیم. دخترك در لحظه تولد جنبش سبز، همه آن مواد تصويري را كه در حافظه كودكي خود انباشته بود، بازبيني مي كند، باز نقش مي كند و به آن روح تازه مي بخشد: «كودكي من که به تصوير سازي جنگ وانقلاب گذشت در دورانی که در مدرسه هایمان این ها ارزش بود. دست هاي مشت شده مي كشيدیم، لاله مي كشيدیم، شهيد مي كشيدیم. حالا اون زمان كه ما اين كار را مي كرديم درکودکی، در واقع انتخاب ديگري نبود.این ها تنها انتخاب های آن زمان برای بچه ای بود که دوست داشت نقاشی بکشد. ولي بعد ها، الان كه دیگه زمان حركت ما رسيده بود و داريم یک كارهايي مي كنيم ، توي معني هاش دوباره دقيق شديم. يعني اصلاً آزادي خرمشهر توسط كي و توسط چه كساني اتفاق افتاد؟ اون آدم ها را داريم ملموس تر الان تجربه مي كنيم. ما هميشه توي صدا و سيما مي شنيديم «حضور گرم مردم»، «حضور باشكوه مردم». خب!حضور با شكوه مردم يعني 25 خرداد ديگه! یعنی كلمه ها همان است .صرفا از معني خارج شده، تو دلت مي خواهد كه دوباره به اين ها معني بدهي، يعني دوباره همه اينها را مرور مي كني . اِ؟ پس وقتي مي گفتي «برادرم» ، «خواهرم» داشتي در مورد چه وضعيتي صحبت مي كردي؟ داشتي در مورد يك وضعيت "برابري" صحبت مي كردي که واقعاً آدم ها با هم همه یک چیز می خواهند. خب اين اتفاق افتاد دیگه. حالا اين قسمتي از تجربه جمعی نسل من هم هست ديگه! يعني فقط یک چيزي نيست كه از بيرون ]آمده باشد[كلمه هاي خالي بدون معني ." به اين ترتيب تصور «دست هاي مشت شده» شهيد در مقطع انتخابات تبديل به دست هاي رأي دهنده مي شود و نقاش جنبش سبز در نهايت صميمت، حس خود را به قلم نقاشي اش منتقل مي كند و تصوير بسيجي رأي دهنده را مي كشد با سر بند سبز و شعار«يا حسين»!
داستان اين نقاش در عين حال پاسخ محكمي است به مدعاي شبيه سازي مخملي حزب پادگاني. يعني نقاش ما هنگام بيان صميمي يك تجربه والايش يافته هنري، پاسخ كودتايي را مي دهد كه با اسم رمز «انقلاب مخملي» نماياندن جنبش سبز آغاز شد و سپس درزمان دادگاه متهمان فعاليت هاي انتخاباتي منتقد یکه سالاری به اسم رمز «كودتاي مخملي» تغيير يافت.در حافظه كودكي آن نقاش انقلاب مخملي صربستان و گرجستان جايي ندارد. بر عكس، هر چه هست تصاويرانقلابي و جنگي است. «مشت گره كرده» شهيد هنگامي كه از صافي ذهن هنري نقاش سبز عبور مي كند باز مي شودو به «انگشت هاي رأي دهنده» تبديل مي شود. اكنون بهتر و ملموستر ميتوان گفت واژگان و گزارههايي از قبيل «حضور با شكوه مردم» كه از مقطعي معين پير و فرسوده شده اند، اگر بخواهند واقعي شوند و جواني ازسر گيرند بايد بر 25خرداد منطبق شوند. زنده و نشاط آفرين و مستحكم كردن آن واژگان و عبارات كه از جنبه نظری توسط فرقه مصباحيه و ازنظر عملی به وسيله نظاميان مداخلهگر در عرصه سياست در معرض محتوازدايي قرار گرفتهاند، تنها از طريق انتقال به فضاي گفتماني تازه اي ميسر خواهد شد كه جهان آن را "جنبش سبز" مي نامد وتاریخ آن را "جنبش انسانی و رهایی بخش"خواهد خواند. نقاش جوان اما دقيق و عميق ما به اين ترتيب فرصتي بي نظير براي طرح اين سوال در اختيار همه مي گذارد كه به راستي چه كسي به ارزش هاي انقلاب اسلامي و به خاطره دوران جنگ تحميلي وفادارتر است؟ نقاشي كه سر بند سبز بر پيشاني بسيجي مي بندد و نويسه «من راي مي دهم» را بر تابلوي خود مي آويزد يا آن فرمانده كه لباسي بسيجي بر تن برخي جوانان كم سن و سال مي پوشاند و آن ها را باتوم به دست در مقابل تظاهر كنندگان به صف مي كند؟ بسيجي واقعي كدام است؟
نمونه اي از دوران گذار از جنگ خارجي به صلح اجتماعي در فرانسه سال 1848 مي تواند نوري تازه بر مدعاي تصويري پيشگفته بيفكند: «يك قطعه حكاكي مشهور مربوط به آن دوره كارگري را نشان ميدهد كه با برگه رأي در يك دست و تفنگي در دست ديگر. در عين حال كه اولي را در صندوق مي اندازد و دومي را پس مي راند. با اشاره به تفنگ اين را مي خواند كه«اين براي دشمن خارجي است.» و با اشاره اي به برگه رأي: «اين برگه هم مي گويد: چطور با حريفان داخلي صادقانه مي جنگيم»(1).
تابلوي مذكور، پيوند انتخابات و حق رأي همگاني را با هم دلي اجتماعي نشان مي دهد. انطباق مكانيكي عصر جنگ و در واقع كاريكاتوريزه شدن دوران جنگ و دفاع چيزي جز اين نخواهد بود كه همان تفنگ را به دست نظاميان بدهيم كه به سوي رأي دهندگان نشانه روند. نقاش تابلوي «من رأي مي دهم» به اين اعتبار با مزين كردن تصوير بسيجي به سر بند سبز، در مقابل كاريكاتوريزه كردن فاجعه بار دوران دفاع مقدس مقاومت مي كند. آن نقاشي با تمام ويژگي هاي انتزاعي خود بيانگر يك واقعيت امروزين است. همچنان كه اعطاي باتومِ سركوب به دست برخي بسيجي پوشان به رغم همه واقع نمايي هولناك خود، عملي است كاريكاتوري در جهت به سخره گرفتن ارزش هاي دفاع مقدس. چنين كاري تبديل بسيجي ونيروي انتظامي عصر جمهوري به پليس و پاسبان عصر شاهنشاهي است.
امام خميني در بيان دستاوردهاي انقلاب اسلامی دو سوال هم عرض و مرتبط با يكديگر را مطرح كرد كه بي ارتباط به بحث ما نيست. ايشان با اشاره به دوراني سياه كه «يك پاسبان به يك بازار حكومت مي كرد» مي پرسد كه آيا «الان هم پاسبانهاي ما حكومت مي كنند؟» اين سوال ناظر بر «بالايي» ها است و به نقش و جايگاه نظاميان در جهت حكومت كردن يا نكردن بر مردم برمي گردد. اما سوال بسيار مهم تري كه در ادامه همان سخن مطرح مي شود مربوط به تغيير و تحول روحي حكومت شوندگان است: «و ثانياً ملت هم همان[ملت عصر پهلوي] است كه پذيرا باشد اين را؟»(2). اگر «پاسبان- حاكم» ناپذيري ملت و در همان حال «بسيجي- مردمي» پذيري ملي بخواهد به بيان هنري تبديل شود، محصولش همان است که در زيبايي شناسي اعتراضي سبز مشاهده کرديم. مردمی كه شعار مي دادند «نيروي انتظامي، سبز تو هم قشنگه» در واقع بياني زيبايي شناختي از مطالبات خود به دست مي دادند. در همان حال كساني كه هويت مستقل و محترم بعضي اعضاي همان نيروها را در هويت مجهول «لباس شخصي ها» منحل كردند و حريم دانشگاه و خيابان را به خون پاكان و نيكان و جوانان اين كشور گلگون ساختند، از فرماندهان عالی مقام پهلوي تقلید کردند.
جنبش سبز مردمي در سويه هنري خود مبارزه اي است درباره نشانه سازي از سبزينگي زندگي در مقابل خون رنگي حزب پادگاني. ملتي كه در لبخند "خاتمي" چهر ه اي انساني از قدرت ديد و آن همه معناي لطيف از دل نشانه سازي خود استخراج كرد، در ادامه تكاملي همين روند، معاني لطيف تري به رنگ سبز به عنوان يك نشانه سوار كرد واز نشانه سازي رنگ خون و رنگ سرخ عبور كرد. «در سرآغاز قرن بيستم نوعي آگاهي از تاريخ اروپا و بويژه انقلاب فرانسه واژگان رايج در گفتمان سياسي دوران را تغيير داد و از جمله بر گزينش رنگ هايي خاص براي بيان گرايش هاي سياسي نيز تاثير نهاد» (3). رنگ سرخ و «عيد خون» و سرخي «بيرق آشوب» در شعر ميرزاده عشقي محصول همان دوران است كه در گفتمان هاي روشنفكري عصر مشروطه به وفور منعكس شد. پرچم سبز جنبش اگر در جانب اثباتي خود به زندگي و به حق انتخاب سرنوشت در پاي صندوق هاي آرا پيوند يافته است، در جنبه سلبي خود به مفهوم گذار از عصري است كه قدرت، «بيرق سرخ آشوب» افراشته و با شهروندان خود با «خون» سخن مي گويد. خون و رنگ سرخ در پارادايم آن عصر سپري شده كاركردي نمادين دارد كه در برخي موارد رنگ خود را بر واقعيت زيستي شهروندان مي كوبد. گذار از «خون» به «زندگي» وگذار از «سرخ» به «سبز» در جنبه زيبايي شناختي خود، استخراج زيبايي اسرار آميز از ارزش زندگی و ارج نهادن به فرصتهايي است كه زمانه براي پيشرفت فردي و جمعي و ملي و براي غلبه بر عقبماندگي تاريخي جهل و جمود و استبداد در اختيار نسل حاضر نهاده است.
تصويرپرداز جنبش سبز مثل «نقاش زندگي مدرن» است كه «شارل بودلر» در وصف او مي گويد: «گويي دنياي خارج برصفحه كاغذ او تولدي ديگر مي يابد، طبيعي تر از طبيعي،و زيباتر از زيبا، عجیب و بهره مند از حياتي پر جنبش مانند روح خالقش، عصارهي اشكال متغير از طبيعت گرفته شده است. همه موادي كه حافظه را انباشته كرده بودند، مرتب ومنظم و هماهنگ شده وناچار از پذيرش آن آسماني شده اند كه نتيجه قوه اداركي كودكانه است، به اين معنا كه قوه ادراكي است كه به واسطه معصوميت اش نافذ و جادويي است!» (4) مثل چهره شهيد كه در دفتر نقاشي هنرمند جنبش سبز تولدي ديگر مي يابد و روحش بر فراز صندوق آراي ملت به پرواز در ميآيد و مثل شال و سر بند سبز كه در قامت «سهراب اعرابي»،نه! سهراب«ايراني»، سبزتر از طبيعي و زيباتر از زيبا مي شود.
-------------------------
پانوشت ها:
[1] بيانكاماريا فونتا، ترجمه محمدعلي موسوي فريدوني، نشر شيرازه، ص 330.
بازگشت
[2] صحيفه نور، جلد 14، ص 128.
بازگشت
[3] طليعه تجدد در شعر فارسي، دكتر احمدكريمي حكاك، ترجمه مسعود جعفري، انتشارات مرواريد، ص 391.
بازگشت
[4] شارل بودلر، نقاش زندگي مدرن، نقل از کتاب از مدرنيسم تا پست مدرنيسم، گردآورنده لارنس کمون،ويراستار فارسي عبدالكريم رشيديان، نشر ني، ص 144.
بازگشت
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیتخواهی دارند
امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد میآوریم. او در گفتوگو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...
-
به گزارش خبرنگار دفاعي خبرگزاري فارس، سردار حسين همداني فرمانده سپاه محمد رسولالله(ص) تهران بزرگ عصر امروز در اولين نشست بسيجيان اقشار حوزه...
-
امروز: علی وفقی مسئول کمیته دانشجویان استان تهران ستاد مهندس موسوی به شش سال حبس محکوم شد. به گزارش خبرنگار کلمه، جرم وفقی اجتماع و تبانی به...
-
ایلنا: هزاران عكس، نمايشنامه، نقشه و كتاب داخل كارتونهايي خاك گرفته در انباري در كتابخانه تئاتر شهر نگهداري ميشوند كه به آن عنوان مخزن داد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر