مهر ۰۷، ۱۳۸۹

مونیسم علیه مونیسم (نقدی بر بخش نخست مقاله سیاستی رهایی بخش)

این یادداشت، نقدی است بر برخی زوایای مقاله تحسین برانگیز "جنبش سبز و امکان زایش سیاستی رهایی بخش بر تراز دیگری" که چندی پیش در کلمه انتشار یافت. جهت اختصار، در خطوط آینده مقاله مذکور را "سیاستی رهایی بخش" خواهم نامید. تلاش نگارنده آن خواهد بود تا ضمن تأیید چارچوب کلی مقاله "سیاستی رهایی بخش" و پیام روشنگر آن، یعنی چرخش بر تراز "دیگری" و تضییق هرچه بیشتر دایره "دیگران"، سهمی در تکمیل و پردازش محتوای آن مقاله از رهگذر نقد داشته باشد. مطلب خود را در قالب ۵ نکته و یک جمع بندی ارائه خواهم کرد.

فرض مبنایی این یادداشت آن است که علاوه بر تعهد به صحت تک تک گزاره هایی که در یک محصول علمی واحد -اعم از مقاله، سخنرانی علمی و غیره- ارائه می شود، نگارنده یا سخنران، همچنین "در حد توان" متعهد به حفظ صحت تصویر کلی ای می باشد که آن گزاره ها در قالب بافت آن مقاله یا سخنرانی از افراد و جریان های فکری ارائه می کنند. به نظر، تصویر ارائه شده از مکتب لیبرالیسم در مقاله "سیاستی رهایی بخش" می توانست منصفانه تر باشد. همین طور تصویر ارائه شده از بزرگان این جریان فکری. بر مبنای فرض فوق الذکر، قصد گلاویز شدن با تک تک مسائل طرح شده در خصوص مکتب لیبرالیسم را ندارم. نقل قول ها از کانت و میل هم علی الفرض مقرون به صحت است. اما کلیت تصویری که مطالب مطروحه در "سیاستی رهایی بخش" از مکتب و بزرگان آن ارائه می کند، ناقص و بعضا مخدوش است. تصویری که خواننده در آینه "سیاستی رهایی بخش" از مکتب لیبرالیسم می بیند، سازگاری خوبی با تصویری دارد که از بزرگان لیبرالیسم در ذهنش ترسیم می شود؛ دو تصویر، شباهت اقناع کننده ای دارند؛ اما هردو تا حدود زیادی غیر مطابق با واقع اند. در چهار نکته اول، از مکتب خواهم گفت و در نکته پنجم، از بزرگان.

نخست آن که تصویر کلی لیبرالیسم در "سیاستی رهایی بخش"، تصویر مکتبی مونیستی است که با صدایی واحد و یک-دست، گزاره هایی هماهنگ را فریاد می کند؛ گزاره ها و مدعیاتی که در کنار یکدیگر، ایدئولوژی ثابتی را به بشر دیکته می کنند. در صورتی که صرف نظر از اینکه لیبرالیسم یک جریان فکری مونیستی است یا نه، باید توجه نمود که تکثر و تفاوت ها در فهمی که از لیبرالیسم می شود، همچون هر مکتب فکری دیگری، وجود دارند.

یکی از این تفاوت ها، از قضا، در ارتباط با مسئله دیگری است. رویکرد لیبرالیسم به این موضوع، نکته دوم من است. از منظر شناخت شناسی، یک جریان فکری مونیستی نیز می تواند در عین باور داشتن به مدعیات خود و تعقیب آن، همواره درصدی از تشکیک را در مورد مدعیاتش به همراه داشته باشد؛ تردید پذیری ای که وجود آن برای هر جریان فکری نوید دهنده قابلیت انعطاف پذیری است. لیبرالیسم هم از این قاعده مستثنی نبوده است و با توجه به تکثر دیدگاه های لیبرالیستی که در نکته پیشین به آن اشاره کردم، در این مکتب نیز هر دو سبک نگاه وجود داشته است: بوده اند فلاسفه ای که رویکرد مونیستی شان به لیبرالیسم راه تردید را بر ذهنشان می بست، و نیز هستند اندیشمندانی که به مواضع خود به عنوان بهترین فهم از اخلاق و سیاست باور دارند، اما با چشم "این است و جز این نیست" به جهان نمی نگرند؛ و در عین حال همچنان مواضع خود را ذیل مکتب لیبرالیسم طبقه بندی می کنند. تصویری که من از مکتب لیبرالیسم در مقاله "سیاستی رهایی بخش" می بینم، تصویر غولی زبان نفهم و جبار است با تلورانس صفر، که مست از باده تحمیل شکست بر تفکر کلیسایی، نسبت به سبک های زندگی که تطابقی با آن ندارند فحاشی می کند. از گذشت قرون هیچ نیاموخته و اکنون و دیروزش منادی یک ایدنولوژی واحد است. این طور نیست. فهم هابزی از کانتی، فهم کانت از میل، و فهم میل از برداشت فیلسوف لیبرالیست معاصر بی شک متفاوت است و این تفاوت نه تنها در طی زمان، بلکه در میان اندیشمندان هم-دوره نیز نمود می کند. در یک رویکرد منصفانه، چه طور می توان میان دیدگاه لیبرالیستی که از اساس حمله به عراق را نادرست می انگارد و دیدگاهی که این حمله را "برفرض" موافقت اکثریتی از مردم عراق موجه می داند و آن که دموکراسی و آزادی را متاعی قابل حمل در کوله پشتی سربازان امریکایی برای مردم -از دید خود- غیر متمدن عراق می انگارد تفاوتی قائل نشد؟ تفاوت ها وجود دارند و بخشی از راز این تفاوت و تحول پذیری، بی شک ریشه در همان تردید پذیر کردن مدعیات دارد که راه را بر خود-انتقادی و اصلاح مداوم مسیر باز گذاشته است.

نکته سوم در خصوص ارتباط جریان تکثر گرایی با لیبرالیسم است. حتی اگر بتوان جریان های لیبرالیستی موجود را مطلقا مونیستی انگاشت و از این لحاظ لیبرالیسم و کثرت گرایی را همچون دو مکتب رقیب تصویر نمود، این به معنای قطع ارتباط مفهومی این دو نخواهد بود. در خصوص رابطه لیبرالیسم و کثرت گرایی، قصد بلند پروازی تا حدی ندارم که قائل به رابطه عموم و خصوص مطلق بین این دو باشم و یا حتی دومی را جدای از مکتب اول ولی برآمده از دل آن معرفی کنم (هرچند که از لحاظ منطقی این امکان منتفی نیست که حتی در مورد دو جریان رقیب، یکی را بر آمده از دل دیگری بدانیم). آنچه در اینجا مد نظر من است، آن است که حتی بر فرض جدایی این دو جریان فکری و بدون این ادعا که یکی مستقیما محصول دیگری است، این دو ضرورتا آن قدر که در "سیاستی رهایی بخش" تصویر شده است بیگانه و بیزار از یکدیگر نیستند. لااقل دو مورد نسخه های متعادل تر لیبرالیسم این گونه نیست. تصور من این است که اگر بتوان ذاتی برای یک جریان فکری تعریف کرد، این ذات و هسته مرکزی در هر دو جریان لیبرالیسم و کثرت گرایی ارتباطی تنگاتنگ با مفهوم انسانی "اوتانمی" یا استقلال شخصیتی موجودات انسانی و مسئله نفی سلطه دارد. چنین است که شاید در اظهاری بلند پروازانه، حتی بتوان کثرت گرایی را -به این معنا- زاده لیبرالیسم در عرصه اخلاق و سیاست دانست. صحیح است که جریان لیبرالیسم پس از شکل گرفتن در تقابل با انواع سلطه مذهبی و اجتماعی، خود را بسط و گسترش داده و در شکل غالب خود بدل به نوعی ایدئولوژی گشت؛ اما این نکته را نباید فراموش کرد که همچنان مفهوم استقلال و نفی سلطه جوهر این جریان فکری را در درجه اول در عرصه اخلاق و پس از آن در سیاست بازی می کند؛ مفهومی که کثرت گرایی نیز ریشه در هم آن دارد.

چهارم این که مقاله "سیاست رهایی بخش"، سرمنشأ ناراستی و تباهی در جریانهای سیاسی مختلف را به درستی نشانه رفته است که همانا توسع مفهوم "دیگری" و تضییق یا تضیق مفهوم "خودی است؛ اما اشتباه مقاله در آن جاست که تضییق دایره خودی در جریان لیبرالیسم را ناشی از دیدگاه مونیستی آن می انگارد. همان طور که در بالا به آن اشاره شد، می توان رویکردی مونیستی داشت و در عین حال درصدی از تردید پذیری در مدعیات خود را به رسمیت شناخت. می توان با دیدگاهی مونیستی، اخلاق و سیاست لیبرال را "بهترین" اخلاق و سیاست دانست و با تحقیر "دیگران" را از دایره انسانیت خارج دانست و در عرصه سیاسی به سرکوب "دیگران" پرداخت؛ و متقابلا می توان با وجود داشتن همان دیدگاه، دایره "دیگران" را محدود نمود و به جای تحقیر -از نگاه اخلاقی به مسئله- یا سرکوب -از نگاه سیاسی به مسئله- آنان را که در فضای فکری و اجتماعی غیر لیبرالیستی زندگی می کنند از سر نوع دوستی و "تشابه در خلق" دعوت به باورهای خود کرد. اگر جز این باشد و یک دیدگاه مونیستی را مطلقا را قادر به توسع دایره خودی ندانیم، به عنوان قابل لمس ترین مثال در دوره زمانی حاضر، باید یکسره طیف وسیعی از دینداران را ناتوان از تواضع در برابر و صلح با عقیده مخالف ارزیابی کرد، که البته به وضوح ادعایی نادرست است.

سرکوب و تحقیر که هر دو از "دیگر-انگاری" سرچشمه می گیرند، لزوما مناسبتی ضروری با مونیسم ندارند، بلکه در ارتباط با مسئله ای شخصی تر می باشند که همانا خود-محوری آدمیان است؛ آدمیانی که به قول حافظ بزرگ خود حجاب خود اند و برای حل مسئله خودی و غیر خودی، بایستی "از میان برخیزند". اگر کسی با نقض اصل اساسی "استقلال"، رویکردی سلطه گونه نسبت به فرهنگ های دیگر و از جمله فرهنگ قبایل بدوی آمازون دارد، این قصور را باید بیشتر به خود-محوری افراد انسانی نسبت داد تا به مکتبی چون لیبرالیسم که آغاز و جوهرش نفی سلطه و استقلال شخصیت انسانها در برابر یکدیگر بوده است. مسئله، دیگر-پذیر بودن یک جریان فکری و دیگر-گریز یا دیگر-ستیز بودن ذاتی جریانی دیگر نیست. بدان سبب که خود-محوری جزئی جدایی ناپذیر از طبیعت آدمیان است، تعریف عنصر "دیگری" نیز همواره در طول تاریخ وجود داشته و وجود نیز خواهد داشت. مسئله چیز دیگری است. مسئله آن است که هریک از مکاتب فکری تا چه درجه ای در توسعه بخشیدن به دایره خودی ها و رها ساختن انسان از جنبه منفی خود-محوری موفق بوده است؛ و الا تا آدمی آدمی است، صرف نظر از مرام فکری و عقیده اش، قابلیت "دشمن" انگاشتن و دیگر-انگاری عالم و آدم را داراست.

البته نمی توان منکر آن شد که جریان های فکری مختلف از لحاظ انعطاف در برابر "دیگران" یا اساسا وسعت دایره تعریف خود از "دیگران" قابلیت های متفاوت دارند؛ اما به سبب همان خصوصیت طبیعی خود-محوری در انسان، در همه مکاتب، به هر حال گروهی به عنوان "دیگران" تعریف شده اند. مسئله نسبی است. می توان دین اسلام را همچون یک جریان فکری عظیم و تاریخی به باد انتقاد گرفت که چرا در آن دایره خودی ها تنگ است، بدون توجه به اینکه پیش از ظهور اسلام در جامعه زمینه ظهور دایره خودی ها تا چه حد تنگ تر بود، و به این ترتیب موفقیت اسلام را در طی یک پروسه غفلت نسبت به تاریخ نا دیده گرفت. به همین ترتیب است مسئله لیبرالیسم، وقتی که موفقیت آن در توسعه دایره خودی ها و تضییق دایره "دیگران" در مقایسه با جریان رقیب -یعنی کلیسا- نادیده گرفته شود.

نکته پنجم، در مورد تصویری است که از بزرگان مکتب لیبرالیسم در مقاله "سیاستی رهایی بخش" ارائه می شود. ترجیح می دهم به جای استفاده از واژه نادرست، از واژه ناقص استفاده کنم: تصویری که از بزرگان لیبرالیسم در این مقاله در نظر خواننده ترسیم می شود، تصویری ناقص است. جناب کانت و هابز اگر "دیگری" را چنان می بینند که در "سیاست رهایی بخش" تصویر شده است، نخست باید به دوره زمانی ای که این دو بزرگ بخشی از آن و به نوعی محصول آن بوده اند توجه کرد. کدام شخصیت در طول تاریخ وجود دارد که در همه اقوالش هیچ مطلبی وجود نداشته باشد که در بافت ذهنی بشر معاصر نادرست و حتی شرم آور بنماید؟ من حتی خود، مطلب دیگری را نیز به آن چه نگارنده "سیاست رهایی بخش" در خصوص برخی بزرگان لیبرالیسم نقل کرده است، اضافه می کنم؛ و از این دست بسیارند. می توان به راحتی گفت "هابز خود از طرفداران پر و پا قرص نظام سلطنتی در انگستان بود" و علامت تعجبی هم به انتهای جمله افزود. اما چیزی که در چنین سبک تصویر کردن افراد، از دید خواننده متعلق به دنیای چهار قرن پس از هابز مغفول می ماند، مجموع شرایط پیچیده ای است که فرد را در زمان تاریخی خود مصمم به ابراز نظر یا گرفتن موضعی خاص می کند. مثلا در خصوص مثال حاضر، بی شک برای ارائه تصویری منصفانه از هابز باید به تمامی وجوه دوره زمانی وی و مجموع تلاشها و مواضع اش در جهت "انسانی تر" کردن سیاست و اخلاق توجه جدی نمود. از جمله این شرایط تاریخی و تلاش های هابز می توان به تحولات و بحرانهای سیاسی و اجتماعی از جمله جنگ مدنی در نیمه قرن هفدهم، محاکمه و اعدام چارلز اول توسط انقلابیون، تبعید هابز با دوستان حامی سلطنت و تأثیر شگرف کتاب "لوایتان" بر "انسانی تر" کردن نظام سیاسی انگلستان و عبور از سلطت مطلقه به سلطنت مشروطه پارلمانتاریستی اشاره کرد. (توماس هابز همچنین نمونه خوبی است برای تقویت و تأیید نکته نخست در ارتباط با تکثر و تفاوت های اجتناب ناپذیر در دیدگاههای لیبرالیستی. آنچه امروز با عنوان جریان لیبرال دموکرات شناخته می شود، اساسا در دوره زمانی هابز موضوعیت و موجودیت نداشت و مورد نظر وی نبود. در فلسفه سیاسی قرن هفدهمی هابز، اساسا مسئله تفکیک قوا امری غیر قابل پذیرش است؛ چرا که خارج نمودن امور از کنترل شخص حاکم -که البته نماینده مردمان باید باشد- منجر به فساد امور و تباهی در جامعه است که ممکن است به بازگشت به آنچه او "وضعیت طبیعی" اش می نامد، منجر گردد. این در حالی است که برای جریان لیبرال دموکرات، چنین دیدگاهی نسبت به تفکیک قوا مطلقا غیر قابل قبول است. با وجود چنین تکثرات فکری در لیبرالیسم، تصور ایدئولوژی مطلقا یکدست برای این جریان فکری، خود نوعی انتقاد از جایگاه و زاویه دیدی مونیستی به مونیسم است. هرگز نمی توان با اطمینان نظر داد که آیا اگر توماس هابز نیز در دوره زمانی حاضر می زیست، آیا بر رویکردی مونیستی به مسئله "دیگری"، از نوع آنچه در مقاله "سیاستی رهایی بخش" به آن اشاره شده است، صحه می گذاشت یا نه).

بر همین منوال است تصویر نمودن اشخاص با توصیفاتی چون "منشی خانواده ای اشرافی" که از جمله معدود لغزش هایی است که در مقاله "سیاستی رهایی بخش" دیده می شود. جالب اینجاست که نه فقط ماکیاولی -که مورد توجه نویسنده "سیاست رهایی بخش" بوده است- که توماس هابز نیز منشی یک خانواده متمول انگلیسی بود. اما بدون قرار دادن این عبارت در بافت تاریخی و اجتماعی خود، بدون توجه به اینکه منشی یک خانواده متمول بودن در نظام اشرافی انگلستان قرن هفدهم دقیقا به چه معناست و نقش چنین شخصی چیست و بدون بذل عنایت به اینکه در چنان بافت تاریخی و اجتماعی چه مراتب علمی برای گماشته شدن به چنین نقشی ضروری است، چگونه ممکن است قضاوتی صحیح از یک شخص شکل بگیرد؟ هابز در بحبوحه جنگهای مدنی، نقش معلمی چارلز دوم را نیز بر عهده داشت؛ لیکن این مطلب به خودی خود نه مثبت و نه نافی چیزی نه در تحسین مقام علمی و نه در تقبیح وی است. در مورد ایمانوئل کانت نیز بیش از حد وصف گفته اند و شنیده ایم؛ اما در مجال این مقال، ذکر همین نکته بس که بسط مفهوم "استقلال" و نفی سلطه -که پیشتر به اهمیت محوری اش چه در لیبرالیسم و چه در کثرت گرایی اشاره شد- بیش از هر متفکر دیگری مرهون ذهن و قلم کانت می باشد.

در نهایت، توصیحی کوتاه در مورد معنای "مونیسم" و سپس جمع بندی مطلب: مونیسم، اصولا اشاره به دیدگاهی است که قائل به حقیقت یا واقعیت واحد برای امور باشد و از این لحاظ می توان آن را در مقابل "کثرت گرایی" تعریف نمود. نگارنده "سیاستی رهایی بخش" نیز آن گاه که لیبرالیسم را مکتبی مونیستی تعریف می کند، توجه به همین معنا دارد. واژه مونیسم، اما، به تناسب معنای لغوی خود در مواضع مختلف معنایی قابل استفاده است. مثلا یکی انگاشتن چند جریان فکری را می توان به نوبه خود دیدگاهی مونیستی نامید. به همین معنا، مقاله "سیاستی رهایی بخش" در نقد مونیسم نهفته در لیبرالیسم، خود تن به نوعی مونیسم می دهد؛ چراکه تصویری از این مکتب ارائه می نماید که تفاوت های عمیق موجود در خود جریان فکری موسوم به لیبرالیسم را نادیده گرفته و آن را همچون یک ایدئولوژی یک-دست با صدای ایدئولوژیک بدون زیر و بم در کل تاریخ تصویر می نماید. همان طور که در بالا اشاره شد، واقعیت غیر از این است. به علاوه، تصویر مخدوش بزرگان جریان فکری لیبرالیسم در "سیاستی رهایی بخش" نیز ریشه در همان رویکرد مونیستی دارد که مایل به چشم پوشی از تفاوت های اساسی دیدگاه های ایشان و حقایق تاریخی ای است که منشأ این تفاوت اند. از همه مهمتر، نگارنده "سیاستی رهایی بخش"، پس از ارائه تصویری این چنینی از مکتب لیبرالیسم، تصویر رابطه ای ضروری میان دیگر-ستیزی و لیبرالیسم ارائه داده، این دیگر ستیزی لیبرالیسم را ناشی از ذات مونیستی آن می داند. در پاسخ به ارائه چنین تصویری از مسئله، در این مقاله بر آن بوده ام که حتی با فرض اینکه لیبرالیسم لزوما مکتبی مونیستی است، دیدگاه های مونیستی ضرورتا ملازمتی ذاتی با "دیگر ستیزی" ندارند. در غیر این صورت، نه تنها لیبرالیسم، بلکه بسیاری جریان های فکری دیگر، و از جمله جریان های متعدد فکری اسلامی را نیز باید "دیگر ستیز" و آشتی ناپذیر با کسانی دانست که بر سیاقی دیگر می اندیشند یا می زیند.

با وجود پذیرش این مطلب که ظرفیت های جریان های فکری مختلف، اعم از اسلام، مسیحیت، لیبرالیسم و کثرت گرایی جهت توسعه دایره تعریف "دیگری" و "دیگر-ستیزی" یکسان نیست (و توجه به این که در قضاوت منصف راجع به این تفاوت ها باید لزوما واقعیات تاریخی را در نظر گرفت)، بر این باورم که منشأ اصلی توسع دایره "دیگری" و دیگر-ستیزی بیش از آن که در ذات مکاتب فکری باشد، در طبیعت خود-محور آدمی است. هر یک از مکاتب مختلف، خود، حتی جهت حد زدن بر این طبیعت خود-محور، نقشی تاریخی داشته اند و شاید بتوان گفت که نقش لیبرالیسم -نظر به موقعیت زمانی آن- در محدود نمودن اثرات منفی اجتماعی این خود-محوری بیش از سایر جریان های فکری و عقیدتی بوده است. این است که پیش و بیش از ملامت نمودن جریان های فکری -اعم از لیبرالیسم و غیره- باید به سرزنش "خود" سرکش آدمی پرداخت، دایره "خودی" را چه بر محور کثرت گرایی، چه بر محور لیبرالیسم و چه اسلام، در حد امکان گسترش داد، و دایره "دیگری" را هر چه محدودتر نمود. هر یک از مکاتب بشری و ادیان، با همه کمی ها و کاستی ها و حتی بدل شدن به ضد خود در مقاطعی از تاریخ، سهمی در حرکت دادن مرز "خودی" به سوی توسعه داشته اند. غایت توسعه "خودی" و حرکت بر تراز "دیگری"، آن جا است که سعدی بزرگ فرماید: عاشقم بر "همه عالم" که همه عالم از اوست. تا نسل سبز ایران، این مرز را تا کدامین افق های سبز گشترش دهد.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...