امروز: آیت الله دستغیب با بیان این که "رحمت پروردگار بسیار وسیع است" گفت: وقتى که ما رحمت واسعه پروردگار را مشاهده مىکنیم دیگر نباید در انتشار آن تنگ نظر باشیم و مردم را به دو دسته طرفدار ولایت فقیه و ضد ولایت فقیه تقسیم کنیم و آنها را به جان هم بیندازیم و گروهى را مؤمن صالح و گروه دیگر را مرتد و محارب و منافق قلمداد کنیم. رحمت پروردگار بسیار وسیعتر از این حرفها ست.
به گزارش جرس، این مرجع تقلید شیعیان، در جلسه تفسیر قرآن، ادامه داد: رحمت خداوند وسیع است و او هرگز بندگان خود را به خاطر چند گناه کوچک مورد غضب قرار نمىدهد و این خود عبرتى است براى مسؤولین جامعه و سران کشور که باید مظهر رحمت پروردگار باشند و نسبت به مردم مهربانانه و مشفقانه رفتار کنند. مردم تشنه محبت هستند و اگر دست رحمت بر سر آنها کشیده شود همه جذب مىشوند و رو به سوى خدا مىآوردند اگر چه یهودى و نصرانى باشند. با وجود خدایى چنین مهربان و رحیم آیا ما نیز نباید کمى مظهر این صفت باشیم؟!
متن کامل سخنان آیت الله دستغیب به این شرح است:
وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً لِیُضِلُّوا عَنْ سَبیلِهِ قُلْ تَمَتَّعُوا
فَإِنَّ مَصیرَکُمْ إلَى النّارِ"۳۰″
و براى خدا همتایانى قرار دادند تا مردم را از راه او گمراه کنند. بگو از زندگى دنیا بهره گیرید اما سرانجام شما آتش است.
وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً؛ همان کسانى که نعمتهاى خدا را تبدیل مىکردند و قوم خود را به سراى نیستى و آتش عذاب پروردگار وارد مىساختند، براى خدا همتا و شریک و همانند قرار مىدادند تا مردم را از مسیر حق منحرف و به سوى خود دعوت کنند.
شریک قرار دادن دو قسم است از جهت ظاهر و از جهت باطن. از جهت ظاهر، همان کارى است که مشرکین مىکردند و تا به حال نیز در اطراف و اکناف عالم این کار را انجام مىدهند؛ یعنى بتها را به عنوان ربّ النوع یا به عنوان مظاهر اسماء پروردگار عبادت مىکنند. بعضى نیز حیوانات و بعضى دیگر ماه و خورشید و ستارگان و گروهى نیز انسانهاى دیگر را به عنوان پروردگار و مدبر عالم، عبادت مىنمایند.
اینها همه مظاهر شرک جلى است. این در حالى است که مدیر و مدبر عالم و ضارّ و نافع همه موجودات، تنها خداى یکتاست. اگر موجودات دیگر نفعى مىرسانند، صرفاً بدان جهت است که خداى عالم آنها را بدین کار مأمور کرده و آنها خود هیچ استقلالى در تأثیر ندارند بنابراین کسانى که به خدا شرک مىورزند و همتا و همانندى براى او قرار مىدهند، نعمت خداى تعالى را تبدیل مىکنند و آن را هم از خود و هم از دیگران دریغ مىنمایند؛ از خود دریغ مىکنند چون از فطرت اولیه توحیدى خود جدا مىشوند و در نتیجه از راه خدا منحرف مىگردند و به گمراهى مىشتابند.
از دیگران هم دریغ مىنمایند چون به اندازه شعاع نفوذ خود در جامعه، بر دیگران تأثیر مىگذارند و آنها را هم از راه خدا و فطرت منحرف مىسازند. نتیجه این کار آن است که خود و دیگران ر ااز رحمت واسعه پروردگار محروم مىسازند و استعدادهاى انسانى و معنوى خویش را هدر مىدهند.
لِیُضِلُّوا عَنْ سَبیلِهِ؛ «لام» در «لِیُضِلُّوا» هم مىتواند لام غایت باشد، بدین معنا که عاقبت و نتیجه قهرى شرک به خدا، گمراهى از راه او است و هم مىتواند لام علت باشد؛ یعنى علت آنکه براى خدا شریک قرار مىدهند آن است که مردم را از راه خدا منحرف سازند. وقتى کسى با دیگرى دوست و همنشین مىشود شاید از ابتدا هدفش گمراه کردن او نباشد اما به علت تأثیر قهرى همنشینى، او را با خود همراه مىکند و در تخیلات و اعتقادات شرکآلود خویش شریکش مىگرداند و در نتیجه او را به گمراهى و ضلالت سوق مىدهد. حضرت آیتاللَّه نجابترحمه الله مىفرمودند: اگر دو گاو را کنار هم ببندید، همشکل نمىشوند اما همآخور مىشوند. به همین جهت در اسلام تأکید بسیارى بر معاشرت با افراد سالم و برگزیدن اساتید صالح گردیده است.
قطعاً استاد اگر چه استاد دانشگاه یا معلم مدرسه باشد بر روى انسان تأثیر مىگذارد همچنانکه پدر و مادر بر فرزندان و برادر و خواهر بر روى هم تأثیرگذارند.
کسانى هم که استاد عرفان و اخلاق انتخاب مىکنند باید مواظب باشند استاد، آنها را از راه فطرت خارج نسازد و با تخیلات و توهمات خود همراه نکند. چرا که در مسیر سلوک و در راه قرب پروردگار گاه راهزنانى به کمین نشستهاند که مختصر ریاضتى کشیده یا زمان کوتاهى اساتید حقه دیدهاند و اکنون به هواپرستى و نفسپرستى افتادهاند و با داعیه مربىگرى و تربیت نفس مریدپرورى مىکنند.
گروهى نیز در حالى سنگ و چوب و حیوان و حتى انسانها را شریک خدا قرار مىدهند که مىدانند هیچ کارى از آنها بر نمىآید اما براى آنکه دیگران را تابع خود کنند و از راه خدا به در ببرند، آنها را عَلَم مىکنند هدف اینها گمراه کردن مردم و مشغول داشتنشان به خود، بجاى عبادت پروردگار یکتاست.
هر کس از خداوند عنایات خاص او را مىخواهد باید از ابتداى جوانى و بلوغ و حتى قبل از بلوغ مواظب باشد که دامن خود را به گناه آلوده نکند. قطعاً پارچهاى که نو هست و هنوز کثیف نشده بسیار فرق دارد با پارچهاى که کثیف شده و در اثر شستهشدن پاک گشته.
جوانان و نوجوانان عزیز باید بسیار مواظب باشند تا واجبى را ترک نکنند و گناهى را مرتکب نشوند. منظور این نیست که خشک مقدس و چشم و گوش بسته باشند و چیزى نفهمند یا ساده لوح و احمق و زودباور باشند یا آنکه در مسائل اجتماعى منفعل عمل کنند یا همه را متهم به دنیاطلبى نمایند - مانند حسن بصرى که مىگفت معاویه و علىعلیه السلام هر دو مقصرند - فراموش نکنیم که مؤمن باید زیرک باشد: «المؤمِنُ کَیِّسٌ: مؤمن زیرک است». (بحار، ج۶۴، ص۳۷۰، باب۱۴)
رسول خداصلى الله علیه وآله فرمود: «اتَّقوا مِن فِراسَةِ المؤمِنِ فإنَّه یَنظُرُ بِنورِ اللَّه: از هوش مؤمن بر حذر باشید که او با نور خدا مىنگرد». (بصائر الدرجات، ص۳۵۷)
کسى که از مادیات وارسته و همواره در پى خشنودى پروردگار است و مىکوشد راهى به دستگاه پروردگار بیابد، نور خدایى مىیابد و با آن نور همه چیز را مشاهده مىکند، نه با دیده تخیلات و توهمات و هواى نفس. ما نیز از خدا مىخواهیم که اینچنین باشیم یعنى در زندگى فردى و اجتماعى، از خود بیرون آئیم و به خدا متصل شویم و با نور خدا بنگریم.
قُلْ تَمَتَّعُوا؛ خداى تعالى در این دنیا رزق و روزى همه را فراهم مىکند، چه مؤمن باشد، چه کافر، پیامبر باشد یا جادوگر. خلق کرده، روزى مىدهد و هیچکس را از بهرههاى دنیایى بىنصیب نمىگذارد. اما آنانکه گناهکار شوند بهرهشان تنها همین زندگى دنیاست که گاه خداوند آن را برایشان بهتر و وسیعتر فراهم مىکند تا با مشغول شدن به زرق وبرق آن از آخرت خویش به کلى غافل شوند (استدارج).
قطعاً این بهره، بهره اندکى است و کاسه عمر دیر یا زود لبریز مىشود و باید به سوى جایگاه هولانگیز ابدى خود بشتابند؛فَإِنَّ مَصیرَکُمْ إلَى النّارِ آتشى که در آخرت گوشت و پوست و استخوان و بلکه دل و جان شخص گناهکار را مىسوزاند آتش فراق است که از همه آتشها سوزانندهتر است. در عالم برزخ و قیامت انسان مىفهمد چه سرمایه عظیمى را از دست داده، چه مىتوانست بشود و نشد. جایگاه جهنمیان را در بهشت، در صورت بهشتى شدنشان، نشانشان مىدهند و آنها از اینکه چه موقعیت و مقام عالى را از دست دادهاند، بیش از هر چیز دیگرى مىسوزند.
کسى که مىتوانست با خداى عالم مأنوس شود و با او حرف بزند و خلیفه او گردد، با مشتى توهم و سایه گول خورد.
در حالى که مىتوانست با اولیاى خاص خدا همنشین شود، همنشین مارها و عقربها و جیفههاى مردار شد! اینها همه شرارههاى آتش فراق است که شدیدتر از کیفر گناهان او را مىسوزاند و خورد مىکند. این آتش فراق براى کسانى است که از اصل خود بریدند و هیچ راه بازگشتى براى خویش باقى نگذاشتند و همه پلهاى پشت سر خود را خراب کردند.
البته مؤمنین و پرهیزکاران، همه مشمول رحمت پروردگارند. کسانى که به نماز و روزه و دیگر واجبات خود اهمیت مىدهند و آنها را خالصانه بجا مىآورند، مخصوصاً اگر جوانان باشند، مورد بشارت رحمت پروردگارند و البته رحمت پروردگار واسع است و همه را در بر مىگیرد و جز اشقیاء هیچکس از رحمت او ناامید نیست که بعد از منیت و حبّ نفس، ناامیدى از رحمت پروردگار بدترین گناه است. هر کس با هر میزان گناه و عمل ناصواب، اگر رو به سوى خداى تعالى آورد و با خدا عهد کند که دیگر گرد گناه نگردد، خداى تعالى مىبخشد و مىپذیردش.
روزى میرداماد رحمه الله در مدرسه درس مىداد، ناگهان روى منبر حالت اغما به ایشان دست داد و بیهوش شد. او را به منزل بردند یک هفته گذشت. همه اطباء شهر به عیادتش آمدند ولى او به هوش نیامد. به شاه عباس خبر دادند. شاه عباس مرحوم شیخ بهایى رحمه الله را خواست و استدعا کرد بروید و از ایشان عیادت کنید.
مرحوم شیخ بهایى به عیادت میرداماد آمدند و نبض ایشان را گرفتند. سپس نزد شاه عباس برگشتند و فرمودند ایشان مزاجاً سالم مىباشد، ولى شخص بزرگى در ایشان تصرف کرده و ایشان را به این حال در آورده است. شاه عباس حل مشکل را از شیخ بهایى درخواست مىکند که آن شخص بزرگ را پیدا کند. مرحوم شیخ برمىگردد و از خادم مدرسه از واردین روز شنبه استفسار مىکند.
وى شرح مىدهد که چند نفر آمدند. یکى از آنها سیدى بود که قدرى ژولیده بود. خارج شدند میر به این حالت در آمد. مرحوم شیخ بهایى نشانیهاى بیشترى از خادم گرفته و رفتند و در تخت پولاد مشغول جستجو شد و به میرفندرسکرحمه الله برخوردند و دیدند نشانها بر ایشان تطبیق مىکند. بعد از سلام و عرض ارادت عرض کردند: این سید چه تقصیر داشته که شما او را ادب نمودهاید.
فرمودند: من مدتى حرفهاى او را گوش کردم، او بالتمام از عذاب و قهاریت خدا سخن مىگفت و این سبب مىشد که مردم از خدا ناامید و دور شوند و حال آنکه همه انبیاء آمدهاند که مردم را به خدا نزدیک کنند. در قرآن هر آیه عذاب که آمده یک آیه رحمت بعد از آن نازل شده است «نَبِّىْ عِبادی أَنّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحیمُ: به بندگانم اطلاع بده که من، خداوندى بسیار آمرزنده و مهربانم» (حجر/۴۹).
بعد مرحوم شیخ بهایى فرمودند: اهل بیت سید که تقصیر ندارند و خیلى در ناراحتى به سر مىبرند. میرفندرسک فرمود بروید خوب شد. مرحوم شیخ بهاء که برگشتند دیدند میرداماد به حال آمده و نشسته است. (نشان از بىنشانها، ج۲، ص۳۷)
رحمت خداوند وسیع است و او هرگز بندگان خود را به خاطر چند گناه کوچک مورد غضب قرار نمىدهد و این خود عبرتى است براى مسؤولین جامعه و سران کشور که باید مظهر رحمت پروردگار باشند و نسبت به مردم مهربانانه و مشفقانه رفتار کنند. مردم تشنه محبت هستند و اگر دست رحمت بر سر آنها کشیده شود همه جذب مىشوند و رو به سوى خدا مىآوردند اگر چه یهودى و نصرانى باشند. با وجود خدایى چنین مهربان و رحیم آیا ما نیز نباید کمى مظهر این صفت باشیم؟!
وقتى که ما رحمت واسعه پروردگار را مشاهده مىکنیم دیگر نباید در انتشار آن تنگ نظر باشیم و مردم را به دو دسته طرفدار ولایت فقیه و ضد ولایت فقیه تقسیم کنیم و آنها را به جان هم بیندازیم و گروهى را مؤمن صالح و گروه دیگر را مرتد و محارب و منافق قلمداد کنیم. رحمت پروردگار بسیار وسیعتر از این حرفهاست.
نباید با کسانى که به حساب آقایان جسارتى کرده یا طبق قوانین خودشان خلافى مرتکب شدهاند چنان رفتارى کنند که از همه چیز زده شوند، از زندگى ناامید شوند، از دین سرخورده شوند. چه اشکالى دارد که با مهربانى و ملاطفت با آنها سخن گفت. چه بسا در این صورت از همین اعمال به حساب شما غلط، نیز پشیمان شوند و باز گردند.
همنشین علىعلیه السلام در شهر حلّه (در عراق) شخصى بود از الواط که صاحب مکنتى فراوان و در شرارت نیز معروف بود. یکى از علماى نجف شبى در خواب مىبیند که لوطى مذکور در بهشت همسایه حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام است. آن عالم چون به صحت خواب خود اعتقاد داشت از نجف به قصد حلّه حرکت کرده و به منزل آن شخص شرور مىرود و او را مىطلبد.
چون ورود عالم را به صاحب خانه خبر مىدهند بسیار ناراحت مىشود و فکر مىکند که مشارالیه حتماً براى نهى از منکر آمده است ولى به هر حال به در منزل مىرود و ایشان را به داخل دعوت مىکند و براى ایشان چاى و قهوه مىآورد. وقتى مىبنید که عالم مزبور چاى و قهوه را صرف نمىکند یقین مىکند که وى نه از روى دوستى بلکه از راه مخاصمه و دشمنى وارد شده است زیرا در عرب رسم است که اگر کسى به منزل شخصى برود ولى چیزى نخورد این خود دلیل دشمنى است.
لذا عرض مىکند آقا تا این زمان از جانب من به شما اسائه ادبى نشده است. پس دلیل دشمنى شما چیست؟ عالم مزبور جواب مىدهد که من با شما خصومتى ندارم بلکه سؤالى دارم که اگر جواب بدهید چاى و قهوه شما را مىخورم.
عرض مىکند سؤال خود را بفرمائید. ایشان خواب خود را نقل و تأکید مىکند که من یقین دارم خواب من صحیح است. تو با این سابقه و شهرت بدى که دارى چه کردهاى که با امیرالمؤمنینعلیه السلام در بهشت همسایه شدهاى؟
عرض مىکند: این سرّى بود بین من و حضرتش، معلوم است حضرت اراده فرمودهاند این سرّ فاش شود. سپس دختر بچه نه سالهاش را نشان مىدهد و مىگوید: مادر این کودک دختر شیخ حلّه بود و من عاشق او شدم ولى چون بدنام بودم مىدانستم که شیخ دختر خود را به من نخواهد داد.
در عین حال از من واهمه داشتند. به خواستگارى رفتم. پدرش گفت: این دختر نامزد پسرعمویش مىباشد. اگر تو بتوانى پسرعمویش را راضى کنى من مخالفتى ندارم. نزد پسرعمویش رفتم و علاقه خود را به دختر ابراز کردم. گفت: اگر تو مادیان خود را به من ببخشى من به این ازدواج رضایت مىدهم (باید بدانست که در عرب مادیان حکم زن را دارد و معمولاً کسى آنرا به دیگرى نمىبخشد) ولى چون من عاشق بودم مادیان را به او بخشیدم و از او رضایت گرفتم و نزد پدر دختر رفتم و جریان را گفتم. گفت: برادر دختر را نیز باید راضى کنى.
نزد برادر دختر رفتم و مطلب را گفتم. در آن زمان باغى زیبا و مصفّا در خارج شهر داشتم. برادرش گفت: اگر آن باغ خارج شهر را به من ببخشى من رضایت مىدهم.
باغ را هم به او بخشیدم و پیش پدر دختر رفتم. این بار گفت: باید مادر دختر را هم راضى کنى و علت این همه اشکالتراشى آن بود که نمىخواستند دخترشان را به من تزویج کنند و در ضمن از من هم مىترسیدند. لذا نزد مادر دختر رفتم و او براى موافقت خود خانه خوبى را که در حلّه داشتم از من مطالبه کرد.
دادم و موافقت او را نیز گرفتم و باز پیش پدر دختر رفتم. این بار نوبت راضى کردن پدر بود که رضایت او هم با بخشیدن یک پارچه ملک آباد تحصیل شد. دیگر بهانهاى نداشتند. معذلک با اکراه دختر را عقد کردند و به زنى من دادند.
شب عروسى، هنگامى که به حجله رفتیم عروس به من گفت: این بار این منم که از تو چیزى مىخواهم. گفتم: من هر چه داشتم در راه تو دادم و اکنون هم هر چه از ثروت من باقى مانده است از آن تو باشد.
گفت: من جاجت دیگرى دارم. گفتم: هر حاجتى دارى بخواه. گفت: حاجت من بسیار مهم است و قبل از آنکه حاجت خود را بگویم شفیعى دارم که باید او را به تو معرفى کنم: شفیع من فرق شکافته حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام است. اما حاجت من این است که من با پسرعمویم قبل از عقد به موجب صیغه محرم و همبستر شدهام و از او باردارم و هیچ کس از این موضوع آگاه نیست. اگر این راز فاش شود براى قبیله ما ننگى بزرگ است و تو به خاطر حضرت مرا امشب خفه کن و بگو: مرده است و این ننگ را از خانواده ما بردار زیرا تا وضع حمل نکنم بر تو حرامم و بعداً نیز صدمه زیادى به ما مىخورد.
گفتم: آن شفیعى را که تو آوردهاى بزرگتر از آن است که من مرتکب چنین جنایتى شوم. از اکنون تو به منزله خواهر من هستى و از حجله بیرون آمدم. تا امروز کسى از این راز ما اطلاع نداشت و معلوم مىشود حضرت مىخواستند شما مطلع شوید. این دختر بچه نه ساله همان طفل است که در رحم او بود.
همه بستگان این بچه را از آن من مىدانند و این زن هم تا امروز حکم خواهر مرا داشته اشت. (نشان از بىنشانها، ج۲، ص۲۸)
حکایتى دیگر حضرت آیتاللَّه نجابترحمه الله در مورد رحمت پروردگار و ظهور آن در ائمه اطهارعلیهم السلام مىفرمودند: در همدان شخصى پس از سالها دزدى، از گذشته خویش پشیمان شد و توبه کرد. بنا به قاعده حق الناس، اموالى را که مىتوانست به صاحبانشان بازگرداند و هر آنچه را که نمىتوانست به نحوى صاحبانشان را راضى کرد. پس از مدتى هوس زیارت امیرالمؤمنینعلیه السلام بر دلش افتاد و از همدان به قصد نجف اشرف خارج شد.
دخترش در «بهار» همدان صاحب شوهر و زندگى بود. مرد تصمیم گرفت شب را در خانه دخترش بماند اما هنگامى که دامادش به خانه مراجعه نمود و او را دید به همسرش متعرض شد که چرا پدرش را در خانه راه داده است. مرد بیچاره پس از شنیدن مشاجره میان دختر و دامادش به ناچار خانه را ترک کرد و در شهر سرگردان شد.
نیمه شب مولا علىعلیه السلام به خواب داماد رفت و او را به خاطر این کار سرزنش فرمود. داماد گفت: این مرد دزد است. حضرت فرمود: او توبه کرده و اکنون آهنگ زیارت ما را دارد. باید همین امشب او را پیدا کنى و جاى خواب و غذایش بدهى و فردا برایش استرى تهیه کنى و او را راهى سفر نمایى. داماد همان شب به دنبال پدرزن خود رفت و او را پیدا کرد و به خانه برد و مطابق دستور مولا علىعلیه السلام با او رفتار نمود.
به هر حال مرد به نجف رسید اما هنگامى که خواست به زیارت برود، در صحن ایستاد و رو به ضریح حضرت امیر کرد و گفت: آقا من گناهان بسیار کردم اما شما با رحمت و ملاطفت با من برخورد کردید. اکنون روى دیدار شما را ندارم و از حضور در محضرتان شرمسارم از شما مىخواهم همین الان، در همین جا جان بسپارم و در حرمتان وارد نگردم. او چون صادقانه مولاى خویش را خواند، دعایش مستجاب شد و همانجا روح از کالبدش بیرون آمد و جان به جان آفرین تسلیم کرد!
خداى تعالى در قرآن کریم درباره دزدى و جزاى شخص دزد، آیات روشنى دارد و احکام این عمل زشت، از آیات استخراج گشته. کسى که به حریم دیگرى وارد شود و به اندازه ربع دینار از اموالش را بدزدد - با احتساب شرایط دیگر - سارق محسوب مىشود و باید چهار انگشتش قطع شود به شرط آنکه یا دو شاهد عادل علیه او شهادت دهند یا آنکه خودش دو بار اقرار کند، آن هم آزادانه و به دور از شکنجه و تهدید. و این حکم باید بوسیله قاضى مجتهد عادل صادر و اجرا شود. چنانچه پیش از صدور حکم، شخص سارق توبه کند این حد برداشته مىشود و البته باید جبران مافات نماید؛ یعنى اصل یا عین یا مبلغ آنچه را که برداشته پس بدهد و مبلغ نیز به ارزش پول روز حساب مىشود.
این را نیز نباید فراموش کرد که احکام اسلام همه مربوط به هم است و براى همه مردم وضع شده لذا این چنین نیست که دزدهاى میلیاردى را رها کنند و کسى که ربع دینار دزدیده، انگشتش را قطع کنند!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیتخواهی دارند
امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد میآوریم. او در گفتوگو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...
-
به گزارش خبرنگار دفاعي خبرگزاري فارس، سردار حسين همداني فرمانده سپاه محمد رسولالله(ص) تهران بزرگ عصر امروز در اولين نشست بسيجيان اقشار حوزه...
-
امروز: علی وفقی مسئول کمیته دانشجویان استان تهران ستاد مهندس موسوی به شش سال حبس محکوم شد. به گزارش خبرنگار کلمه، جرم وفقی اجتماع و تبانی به...
-
ایلنا: هزاران عكس، نمايشنامه، نقشه و كتاب داخل كارتونهايي خاك گرفته در انباري در كتابخانه تئاتر شهر نگهداري ميشوند كه به آن عنوان مخزن داد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر