مادر اصلا صدای گوش خراش زندان بان را نمی شنود. پرسشش را تکرار می کند و می نالد: فرزندم از گرسنگی و تشنگی تلف می شود. او آهنین اراده اما ترکیبی است از گوشت و پوست و استخوان و از خون و از آب که اگر تمام شود این آب.
مانند ماده شیر می خروشد. فریاد می زند. و پرسشش مکرر در مکرر گوش زندان را خراش می دد: با بچه ام چه کردید؟ کجاست؟ چرا نمی گذارید ببینمش، بشنومش، چرا چرا چرا؟
اخم می کند زندان بان، روترش می کند و بلندتر داد می کشد: بروید پی کارتان بروید اغتشاش نکنید و نظم عمومی را بر هم نزنید وگرنه بازداشت می شوید به همین اتهام.
مادر اصلا صدای گوش خراش زندان بان را نمی شنود. پرسشش را تکرار می کند و می نالد: فرزندم از گرسنگی و تشنگی تلف می شود. او آهنین اراده اما ترکیبی است از گوشت و پوست و استخوان و از خون و از آب که اگر تمام شود این آب. وای وای وای. ضجه می زند زن و زندان بان مستأصل از این همه سماجت و تکرار گوش هایش را می گیرد تا نشنود تا معذوریتش را در این مأموریت نامیمون فراموش نکند.
مادر آستین او را می گیرد و دردمندانه می پرسد: مادر نداری تو فرزند؟؟؟ و مرد زانو می زند در برابر شکوه و استیلای مادر؟ باید تسلیم شود. باید زانو بزند باید. اما او انگار با غیر خدا معامله کرده است. دستش را محکم می کشد و زن بر زمین خاک آلود مقابل زندان، دادگاه، دادسرا، دادگستری، دادستانی، داد... داد... داد... می افتد و لختی خاموش می ماند چشم در چشمان غضبناک مردک دوخنه و اشک موج می زند از درونش و بوی خاک نمناک می پیچد در فضای ستم آلود دوروبر و کلاغی سیاه بر روی شاخه های چنار کهنسال قار قار می کند و برگی سبز با نسیم می رقصد و پایین می افتد و همهمه ای در می گیرد در محل شکستن دل مادر. آسمان ناگهان تیره و تار می شود و ابرهای سیاه چند قطره اشکی می فشانند به پای مادر و او دمی از خود بی خود شده چشم بر هم می نهد و خود را می بیند که با وضو فرزندش را در آغوش گرفته شیر می دهد و آرام درگوشش لالایی می خواند: لالا لالا گل پونه بابات رفته دلم خونه لالا لالا گل انجیر بابات داره به پاش زنجیر به پاش زنجیر... زن هراسناک به خود می آید وقتی که چهره نورانی پسرش با دستبند و پابند در همه ذهنش خودنمایی می کند. زن می نالد: پسرم پسرم.
حالا زن دارد پسرش را راهی مدرسه می کند با آن یونیفورم آبی یا خاکستری یا سورمه ای و آن کیف کوچک و آن دلِ شادِ شاد. زن لبخند بر لب دارد و پسر لبخند برلب دارد و معلم و مدیر و ناظم و همه بچه های کلاس اولی. زن آه می کشد و در برابر اشک های روان از چشمه جوشنده چشمانش تسلیم است. تصویر بعدی: پسر نتیجه آزمون در دست، شادمان از موفقیت و مادر می رود که نذرهایش را ادا کند و پسر می رود تا یاران دبستانی را بیابد در آن کلاس های آشنای درس و چه زود می یابد سرود خوان و پرشور پرشور. و ناگهان ستاره های دستپخت انسان طاغی و زیاده خواه، بر سر او و یاران دبستانی فرو می ریزد. یک، دو، ده، صد. ستاره باران می شوند. غیر قابل باور، غیرقابل انکار و او محروم می شود از تحصیل و بر نمی تابد محرومیت را و مادر تحسینش می کند و پدر و همه معلم های درس آزادی تحسینش می کنند.
حالا پسر غم نان داشته یا نداشته دنبال کاری است برای امرار معاش و برای خدمت به مردم و میهن که چون جان دوستشان دارد. خبرنگاری را برمی گزیند. مادر می پرسد: این حرفه است پسرم؟ او می خندد و می گوید: آرمان است. اعتقاد است. ایمان است. دانستن که حق مردم است را زمینه سازی می کنیم. ابزار می شویم برای شکوفه کردن درخت دانایی در کشورمان. مادر لبخند می زند و پسر وضو می گیرد و قلم به دست می گیرد و کاغذ با دوربین و با دلی سرشار از شور و امید. توقیف و توقیف و بیکاری و بلاتکلیفی و بی سرانجامی و ...
روزها از پی هم می گذرد و مادر غم پسر را می خورد و پسر غم مردم را می خورد و هردو غم ملک و میهن را می خورند و ناگهان ابرهای سیاه برفراز آسمان پدیدار می شوند و اهریمن چهره نشان می دهد و رشته های آهنین زنجیر خود را می نمایانند و قفس ها و مردانی که به جای قلب در دلشان سنگ دارند و نقاب هایی که به وفور خرید و فروش می شود در بازار شهر و در هر هجوم شبانه بهترین فرزندان وطن راهی زندان می شوند و شب دراز شده و انتظار به طول انجامیده و صبح ناز می کند برای طلوع و دست ها به نیاز دراز است بر آسمان و ...
زن بی تاب است بی تاب. آنی لب های خشک و چهره تکیده و بی حال فرزند از جلوی چشمانش دور نمی شود. فریاد می زند: پسرم پسرم تلف می شود از گرسنگی، از تشنگی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی آدم نماها بگذارید ببینمش بگذارید صدایش را بشنوم بگذارید ... و دستبند سرد و سخت می نشیند بر دستانش و می برندش به اتهام اغتشاش به اتهام اختلال در امنیت و نظم عمومی! می برندش برای بازجویی برای گرفتن تعهد از او!!!
مادر سرش را بالا می گیرد در چشمان قاضی اندک مهربانی می بیند و آرام زمزمه می کند: من قبلا تعهد داده ام آقای قاضی. تعهد مراقبت از فرزندم را تا پای جان. من مادرم!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیتخواهی دارند
امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد میآوریم. او در گفتوگو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...
-
به گزارش خبرنگار دفاعي خبرگزاري فارس، سردار حسين همداني فرمانده سپاه محمد رسولالله(ص) تهران بزرگ عصر امروز در اولين نشست بسيجيان اقشار حوزه...
-
امروز: علی وفقی مسئول کمیته دانشجویان استان تهران ستاد مهندس موسوی به شش سال حبس محکوم شد. به گزارش خبرنگار کلمه، جرم وفقی اجتماع و تبانی به...
-
ایلنا: هزاران عكس، نمايشنامه، نقشه و كتاب داخل كارتونهايي خاك گرفته در انباري در كتابخانه تئاتر شهر نگهداري ميشوند كه به آن عنوان مخزن داد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر