مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

این بازارچه بوی رمضان می دهد

آقای صفایی فراهانی موقع خداحافظی افطاری منزل حسین نورانی نژاد می گوید جمعه می رویم دیدن خانواده مهدی محمودیان اگر خواستید ساعت ده صبح آن جا باشید. مهدی محمودیان همان افشاگرکهریزک. پدر زینب کوچولو که دیگر دوست ندارد پدرش را شب ها در ماه ببیند و خورشید هم که چشم های قشنگش را می زند و ...

صبح اولین روز ماه مبارک و آغازین روز از ضیافت باشکوه الهی همسرجان شتابزده دارد لباس می پوشد! کجا آقا؟ صفایی را دارند برمی گردانند زندان بروم ببینمش. از جا می پرم در حالی که ... استغفرالله اگر گذاشتند این روزه های ما افاقه کند به حال زارمان.

یاران جمعند در خانه صفایی و او انگار نه سختی و نه نرمی روزگار هیچ تأثیری در چهره مصمم و مردانه اش ندارد. همان لبخند تلخ روز آزادی بر لبانش نقش بسته و هزار راز مگو درخود دارد و همسرش آرام و مغموم؟ نه آرام و متین نشسته کنارش. ما می خندیم و شوخی می کنیم و نوبت نفر بعدی را تعیین می کنیم و او لابد دارد به فردا و فرداهای پریسایش فکر می کند و ما می رویم کنار هم می نشینیم تا لحظات نابی را ماندگار کنیم با معجزه یکی از سلاح های نرم یعنی همین دوربین طفلکی که مخترعش هرگز نمی دانست چه کاربردهای زیانباری خواهد داشت روزی برای این برادرهای کودتاچی!!!

حالا رئیس هیأت اجرایی ما معذور شده از شرکت در این دیدار دوستانه و ما قرارمان جلوی بازارچه است با بچه های همیشه همراه نازنین که خدا حفظشان کند از همه بلیات ریز و درشت روزگار.

به همسرجان می گویم در راه باید یک اسباب بازی بگییریم برای زینب برای شاد کردن یک گوشه کوچک از دل غصه دارش. می گوید برای تولدش یک عروسک گرفتم وفرستادم. با این همه چشم های من دو طرف خیابان را در مسیر کاوش می کند برای دیدن یک مغازه اسباب بازی فروشی. خبری نیست . باید قبلا فکرش را می کردم. حالا رسیدیم جلوی بازارچه و من به یک خیز از ماشین می پرم پایین و قاطی آدم هایی می شوم که صبح جمعه روز اول رمضان المبارک آمده اند خرید رمضانی کنند و سفره های افطار و سحر را بیارایند و وقت ندارم که پاهایی که پس می کشند با دیدن و شنیدن قیمت ها زیرنظر بگیرم. یک لباس سبز برای زینب و مادربزرگش و دیراست دیگر باید به قرار برسیم.

کوچه پس کوچه های محله قدیمی شاهپور که خانه پدری مهدی محمودیان در آن واقع است ما را پذیرا می شوند و درب که بر روی پاشنه می چرخد فوری چهره مهربان مادر مهدی ظاهر می شود و بعد هم پدر پیرش. مادر قصه ها دارد از مهدی و از ملاقات های یک هفته درمیان و سماجت های کودکانه زینب کوچولو برای گرفتن وقت بیشتری از نگهبان ها برای سیراب شدن از دیدار پدر. بچه ها در همان یک ساعت آن چنان خانه را پر از شور و شادی می کنند که انگار باد خبرش را به گوش مهمان عزیز رجایی شهر می رساند و صدای زنگ تلفنش انگار آشناست برای اهالی خانه: این مهدی است. بله مهدی است که با مهمانانش سخن می گوید، شرح حال می دهد و تشکر می کند از حضورشان. نوبت من که می رسد بعد از سلام می گویم این هم سهم سی درصد ما که هنوز باید به زور بگیریم و او زود پاسخ می دهد ولی شما خیلی بیش از سی درصد سهم دارید و نقش ایفا کرده اید کیست که نداند. می گوید ممنون که به خانه مان آمدید و شرمنده که نیستم تا میزبانی کنم. می گوید شماها مایه امید مایید و تحمل سختی ها آسان تر می شود برایمان وقتی محبت هایتان را می بینیم بعد می گوید مسعود هم می خواهد صحبت کند با آقای تاجزاده و من گوشی را می دهم به همسرجان تا صدای گرم و پرحرارتش یک دنیا انرژی مثبت بدهد به این جوان دور افتاده از همسر همراه و همزبان و هم عقیده اش و جدا شده از خانه اش آشیانه کوچک خوشبختی. داریم برمی گردیم خانه. آفتاب درخشش عجیبی دارد و ما دومین شب این ماه عزیز را در کنار دوستان عزیزی خواهیم گذراند پس سری به بازارچه محل زندگی آقا مهدی می زنیم. آخرین خرید مشترک ما، من و همسرجان، قبل از بازگشت مجددش به زندان و من در پایان شب که او خود را به نرمی به دست خواب می سپارد دارم برنامه میهمانی فرداشب را در ذهن خودم مرور می کنم. فرداشب که آقایان برنامه احمقانه و عجیبی برایمان تدارک کرده اند و من بی خبر از همه جا سعی می کنم همه گونه اسباب آرامش و راحت را برای دوستان عزیزم فراهم کنم. قرار نیست او به این زودی ها به خانه بیاید ولی بعد از افطار از راه می رسد و خبر نامیمون بازگشتش را می دهد. خبری که از بعدازظهر از من مخفی نگاه داشته تا برنامه مهمانی دوستانه ما به هم نخورد و به هم می خورد در همان دم با تلخی بسیار.

امروز در میان تماس های متعددی که برای خداحافظی گرفته شد صداهای محزون و بغض آلودی هم وجود داشت که متعلق به کبوتران عاشقی بود که زوج های قهرمانشان دربند ظلم اسیرند. من اما باید صدایم محکم باشد بدون لرزش بدون حزن و اندوه. من باید دوباره بشوم همان مامان فخری روزهای اول. من باید بشوم ...

صدای آرام شیوا ناگهان می پیچد در گوشم: خدا کند آقای تاجزاده را برنگردانند وگرنه ما این جا روحیه هایمان ... دعوایش می کنم درست مثل مادری که می خواهد به بچه هایش یاد بدهد پرواز تنها در صورتی ممکن است که حس بی تکیه گاهی وجود داشته باشد.

به مهسا و پرستو هم تشر می زنم: آهای بچه ها خدا، خدا یادتان نرود. او خودش خوب بلد است چه کار کند فقط کافی است خودمان و همه امورمان را به دست خودش بسپاریم. پرستو می گوید: پس بگویید سلام به حسین برسانند و به مهدی اقبال و بهمن امویی و بقیه بچه ها به همه شان. همسرجان فقط وقتی پای شرایط سخت بچه ها در میان باشد اشک به چشم می آورد و من امروز با پررویی تمام پرده اشک را در چشمانش دیدم که با سرسختی مانع چکیدنش شد بعد از چند تماس جوانانه و باز هم همه ما را به روزهای سبز پیروزی نوید داد و قدم هایش را تند کرد به سمت قرارگاهش و آن پشت در آهنی اوین فرصت کافی بود تا من یواشکی به او بگویم عزیزم حالا که خدا خواسته باز هم حضور در این ضیافت بزرگ در مکانی که با وجود امثال تو عزت یافته است، نصیبت شده در آن لحظات ناب دعا ما را فراموش نکن و او شِکوه آمیز پاسخ دهد مگر می شود فراموشتان کنم. مگر می شود؟

۱ نظر:

  1. درود بر شما قهرمانان و ننگ بر من و مانندان من که در سکوت نشسته ایم و شما را نظاره گر. اشک راه بر چشمانم بست.

    پاسخ دادنحذف

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...