مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

موسوی بجنوردی: اساس حكومت، عدالت است/ قدرت در رای ملت و مقبولیت است

امروز: روزنامه آرمان با آیت‌الله سیدمحمد موسوی بجنوردی با موضوع سنجش روابط حكومت، دین و اخلاق به گفتگو نشسته که در ادامه می‌آید:

اجازه بدهید با تعریف مفاهیم آغاز کنیم. لطفا دیدگاه خود را درباره حکومت بفرمایید؟

معلم اول ارسطو می‌گوید الانسان مدنی بالطبع بدین معنا که انسان در هویت وذاتش جویای نظم و جامعه‌ای است که باید قانونمند و قانون‌گرا باشد، جامعه‌ای که در آن به کسی ظلم نشود و عدالت اجتماعی بر‌آن حاکم باشد و همه مردم در بستر اخلاق در آن زندگی کنند و مدیریتی هم که در جامعه پدید می‌آید - هر الگوی حکومتی كه انتخاب شود- باید دربستر عدالت اجتماعی و اخلاق باشد. لازمه مدنیت‌این است که وقتی می‌گوییم انسان به حسب طبیعتش مدنی است‌، یعنی جویای‌این معانی است. ما انواع حکومت‌ها را داریم: حکومت استبدادی، حکومت دیکتاتوری و...، البته‌اینها هیچ کدام در اصل حکومت نیستند، بلکه شکل حکومت هستند. حکومت باید از ملت سرچشمه بگیرد، یعنی ملت باید در امر حاکمیت خودش دخالت مستقیم داشته باشد، ملت حکومتی می‌خواهد، مدیریتی می‌خواهد که اساسش بر‌عدالت اجتماعی، اخلاق و رفع ظلم باشد، اساسش بر‌این باشد که جامعه مدنی و نهادهای مدنی تشکیل بشوند. لذا حکومت عبارت است از مدیریتی که در هر جامعه‌ای -از آن شکل بدوی‌اش بگیرید در یک قبیله و یا شکل رشدیافته اش- براساس خواست و انتخاب مردم شکل می‌گیرد. ما می‌بینیم در شریعت اسلام هم همینطور است. اساس حکومت بر‌بیعت است؛ یعنی مردم باید بیعت کنند و کسی که حاکمشان می‌شود را بپذیرند. حالا می‌توانیم انتخاب را یک بیعت مدرن تصور کنیم. بنابراین از لحاظ شرعی هم اساس انتخاب ملت است و از لحاظ عقلایی هم باز می‌بینیم که حکومت عبارت است از آن چیزی که ملت انتخاب می‌کند برای مدیریت در جامعه.

بعد از آشنایی با دیدگاه شما درباره حكومت، می خواهم نظرتان را در باب اخلاق بدانیم؟

واژه اخلاق- كه كلمه‌ای عربی است- از خلق به معنای خوی و سرشت گرفته شده است. خلق که می‌گویند به معنای سجیه است. در متون عربی، علمای اخلاق هم تعریفی که می‌کنند به همین معنای اهل لغت است؛ یعنی به همین معنای سجیه و خوی. علمای اخلاق هم آن را تقریبا به همین معنا به کار می‌برند. بنابراین، علم اخلاق دانش به صفات مهلکه و منجیه و چگونگی موصوف شدن و متخلق گردیدن به صفات نجات‌بخش و رها شدن از صفات هلاک‌کننده است.

به نظر می‌آید‌این تعریف،یعنی تعریف مرحوم نراقی در کتاب جامع‌السعادات، جامع‌ترین تعریفی است که از سوی علمای اخلاق درباره علم اخلاق ارائه شده است؛ چون به روش از بین بردن اخلاقیات ناپسند و کیفیت به دست آوردن صفات و ملکات خوب و زیبا که جنبه اثبات و نفی دارد، می‌پردازد؛یعنی هم رها کردن صفات ناپسند و هم تحصیل صفات نیکو و زیبا. لذا می‌بینیم نزد علمای اسلامی، اخلاق آراستن نفس به خلق‌های پسندیده است که وسیله‌ای است برای تحقق صفات راسخ نیکو در جان آدمی. پس‌این یک مساله درونی است که شما وقتی تحصیل کردید یا یک روشی را گرفتید که نتیجه‌این روش تحصیل صفات نیکو و زیبا باشد، ‌این برایتان خلق و سجیه می‌شود و چیزی است که در نفس انسان جای می‌گیرد و خود او عاملی می‌شود که افعال من، کردار من و گفتار من همیشه نیکو و زیبااست. آن چیزی که محرک اساسی من است‌، قرار گرفتن در نفس انسان است. لذا ما در تعریف علم اخلاق می‌گوییم تحصیل صفات منجیه، تحصیل صفات نیکو و زیبا که در افق، نفس انسان قرار می‌گیرد و نیز رها کردن نفس و دوری کردن از صفات ناپسند. البته بعضی از فیلسوفان و دانشمندان غربی مثل ژاکس می‌گوید علم اخلاق مربوط به رفتار آدمی است نه سجایای او. یعنی نفس رفتار را علم اخلاق گرفته است ؛در حالی که رفتار پدیده‌، سجیه و آن حالت درونی انسان است.‌ایشان آمده تعریف به معلول می‌کند، تعریف هیچ‌گاه نباید به معلول باشد؛ تعریف همیشه باید به علت باشد. علت رفتار نیکو و زیبا عبارت از خوی و سجیه نیکواست که در افق نفس انسان قرار می‌گیرد؛ یا مثلا رفتار ناپسند، آن سجیه‌ای است که در خوی انسان و در نفس انسان قرار گرفته است که سبب افعال ناپسند می‌شود؛ اما نفس اعمال ناپسند یا نفس اعمال نیکو را نباید علم اخلاق بگیریم. چنین امری معلول است، پدیده است، پدیده نباید تعریف بشود.در واقع، پدیدآورنده پدیده‌ها علم اخلاق است. لذا ژاکس می‌گوید علم اخلاق عبارت است از تحقیق در رفتار آدمی بدان گونه که باید باشد. من‌این تعریف را نمی‌پسندم. پس موضوع علم اخلاق، صفات خوب و بدی است که از طریق کارهای اختیاری و ارادی در انسان‌ایجاد می‌شود. بدان گونه که آقای ژاکس می‌گوید به نظر می‌رسد که موضوع علم اخلاق علاوه بر‌صفات و ملکات، شامل‌اندیشه‌ها، کردارها و گفتارهای انسان نیز می‌تواند باشد.

اما منابع علم اخلاق در اسلام را چنین برمی‌شماریم: 1.قرآن و آموزه‌هایی که قرآن به انسان داده است، 2.سنت معصومین، شامل پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار 3.عقل انسان، 4.فطرت. عقل و فطرت نقش مهمی در مساله علم اخلاق دارند. لذا می‌توانیم بگوییم که فلسفه اخلاق علمی است که از مبادی تصوری و تصدیقی علم اخلاق بحث می‌کند. پس در فلسفه اخلاق هم تصورات مفاهیمی که در علم اخلاق و گزاره‌های آن به کار می‌رود و هم مسائلی که تصدیقات و جمله‌های اخلاقی متوقف به بررسی و حل آن می‌تواند باشد، مورد بحث قرار می‌گیرد. بنابراین اخلاق اسلامی عبارت است از اخلاقی که براساس وحی الهی و تعالیم انبیا و معصومین علیهم السلام استوار بوده است. بنابراین ویژگی‌‌های مخصوصی دارد از قبیل جامعیت، مطلق بودن، ضمانت اجرایی و غیرذلک.

همانطور که شما فرمودید منابع علم اخلاق در اسلام، قرآن، سنت، عقل و فطرت هستند. حالا سوال‌اینجااست که آیا بدون قرآن و سنت هم انسان قادر است اخلاقی باشد؟ یا به عبارت دیگر‌این منابع همگی باید با هم حضور داشته باشند یا‌اینکه به نوعی تایید کننده یکدیگر هستند؟

وقتی گفته می‌شود که فطرت و عقل،‌اینها ملازم با انسان است، هر انسانی که متولد می‌شود بر‌فطرت متولد می‌شود. فطرت یعنی نیرویی که خداوند به انسان در همان عالم خلقت می‌دهد و‌این نیرو توانایی دارد که به واقعیت هر چیزی برسد. وقتی می‌بینید که این نیرو بعضی جاها به واقعیت نمی‌رسد به خاطر همان دلمشغولی‌ها، افکار و چیزهایی است که انسان را منحرف می‌کند. یعنی انحراف یک امر عارضی است بر‌انسان. انسان بر‌حسب وجود اولیه خودش منحرف نیست. انسان همیشه یک راهنمای تکوینی با خودش دارد که همان فطرت و عقلانیت است. لذا خداوند سبحان در قرآن به‌این امر اشاره کرده است:« انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا». ما اراده تکوینی کردیم که با انسان همیشه یک راهنمای تکوینی باشد که راه مستقیم را به او رهنمون می‌کند و در عین حال ما انسان را موجودی مختار خلق کرده‌ایم كه مجبور نیست. إما شاکرا واما کفورا. ممکن است کار خوب کند یا کار بد. به قول مولانا:‌اینکه گویی‌این کنم یا آن کنم/ خود دلیل اختیار است‌ای صنم. اصلا امتیاز انسان نسبت به سایر مخلوقات‌این است که موجودی مختار است‌.تکامل ما هم به همان اختیار مااست وگرنه‌اینکه من مجبور باشم همیشه کار خوب کنم، هنر نکرده‌‌ام و یا اگر بد کنم، گناه نکرده‌ام. ارزش‌اینجااست که شما را یک موجود مختار خلق کرده‌اند که هم می‌توانید‌این کار را بکنید یا نکنید؛ لیكن یک راهنمای تکوینی همیشه به شما می‌گوید که راه درست چیست. خداوند تبارک و تعالی اضافه بر‌این راهنمای تکوینی که همان فطرت و عقل است، انبیایی فرستاده کتاب فرستاده، ائمه آمده‌اند آنها هم چیز تازه‌ای نمی‌گویند؛ همان چیزی را که عقل و فطرت انسان ما را رهنمون می‌کند، همان را می‌گویند. یعنی تقریبا هشدار می‌دهند به آن چیزی که عقلانیت و فطرت ما به آن حکم می‌کنند. بنابراین‌،می‌توانیم منابع اخلاق را همان منابع وحی یعنی قرآن و سنت، که تازه سنت هم متعلق به خودشان نیست بلکه از خدا نشات می‌گیرد و بر‌می‌گردد به وحی بدانیم؛ یا عقل و فطرت که لازمه وجودی هر انسانی است.

پس به صورت عام منابع اخلاق وحی است و عقل؟آیا به غیر از اسلام در ادیان الهی دیگر نیز به همین نحو است؟

بله عمدتا‌این است و در همه ادیان الهی‌این چنین است. حالا ما چون اسلام را به اعتبار تکاملی که در آن اتفاق افتاده، بیان می‌کنیم والا در مسیحیت و در یهودیت یعنی به طور کلی ادیان ابراهیمی چنین است. هر کسی که اعتقادی به خدا دارد؛ یعنی می‌پذیرد که خدایی هست و در ماورا طبیعت خدا را داریم و او مبدا هستی است،‌این حرف را می‌زند ولی خوب آنها به خاطر تحریفاتی که شده است، از‌این مسائل دور افتاده‌اند.

بنابراین، بر‌اساس‌این مبنا می‌توان گفت که یک جامعه می‌تواند اخلاقی باشد ولی دینی نباشد؟

اصلا جامعه اخلاقی لازمه جامعه دینی است. دین معنایش‌این نیست که كسانی تبلیغات كنند که این جامعه دینی است. دین همان آموزهای خداست که به وسیله پیامبر آورده می‌شود‌. آنچه را هم که پیامبر می‌گوید تحمیل بر‌جامعه نیست؛ همان چیزی است که عقلانیت و فطرت می‌گوید. لذا در روایات آمده است که:« کل مولود یولد علی فطره»، یعنی هر نوزادی که متولد می‌شود بر‌فطرت متولد می‌شود. انحرافی که دیده می‌شود بخاطر جامعه است؛یعنی پدر، مادر، شوهر، زن، اولاد، دوست... والا انسان به خودی خود که متولد می‌شود‌، از حیث عقلانیت و فطرت کامل است؛ لاکن ممکن است برخی در همین دنیا تکامل پیدا ‌کنند یعنی عقلانیتشان ارتقا پیدا کند و فطرتشان شکوفا بشود و یک دسته‌ای هم نه، انحراف پیدا می‌کنند، فطرتشان بر‌اثر عوارض خارجی آلایش پیدا می‌کند.

پس من اگر درست متوجه شده باشم غایت دین به نظر شما اخلاق است؟

پیغمبر اکرم(ص) می‌فرماید:« انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» هدف بعثت برای تکمیل و تکوین اخلاق در جامعه است. اخلاق اصلا زیربنااست‌.دو چیز برای دینداران داران اهمیت است كه زیربنای ادیان الهی است: عدالت اجتماعی است و اخلاق. جامعه دینی واقعی‌این است که در بستر عدالت اجتماعی و در بستر اخلاق باشد؛ چون جامعه‌ای که در بستر عدالت اجتماعی و اخلاق باشد، مدینه فاضله است‌.این همان آرزویی است که همه می‌کنند که جامعه‌ای داشته باشیم که عدالت اجتماعی بر‌آن حاکم باشد و در عین حال اخلاقی هم باشد، با همان تعریفی که از اخلاق کردیم. اساس ادیان‌این است و همه‌اینها برمی‌گردد به خداشناسی. چون اگر ما خدا را شناختیم، نمی‌شود که عدالت اجتماعی بر‌جامعه حاکم نباشد. اگر ما خدا را خوب شناختیم، نمی‌تواند جامعه ما بداخلاق باشد. لذا اساس و هدف خلقت در انسانها شناخت خداست، لازمه شناخت خدا حاکمیت عدالت اجتماعی و اخلاق در جامعه است.‌این دو از هم جدا نیستند. لذا می‌گوید:« و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون.» یعبدون یعنی یعرفون؛ یعنی هدف من از خلقت‌این است که شناخت داشته باشند، شناخت که داشته باشند، جامعه جامعه مدینه فاضله است‌.امکان ندارد ظلم در جامعه‌ای بشود که خدا را می‌شناسد، امکان ندارد جامعه‌ای بداخلاق باشد اگر خدا را شناخته است.

سوای‌اینکه بگوییم هدف و غایت انسان شناخت خدا است‌،اجازه بدهید بپرسم غایت اخلاق چیست؟ آیا‌این‌ها همگی خلق شده‌اند برای انسان؟

نه، هدف خلقت‌،شناخت خداست.

ولی باید اول انسانی باشد تا نوبت به دین و اخلاق برسد. این انسان است که باید خدا را بشناسد؟

درست است ؛ ولی انسان وقتی که خدا را شناخت، به حسب فطرتش و عقلانیتش به دنبال عدالت اجتماعی و اخلاق می‌رود. پس وقتی که من خدا را شناختم، محال است که به دنبال ظلم باشم، محال است که بداخلاق باشم؛ دنبال عدالت اجتماعی و افعال و کردار زیبا و نیکو هستم. بنابراین در جامعه‌ای که تمام افعال زیبا و نیکو است و عدالت اجتماعی هم حاکم است، خلقت انسان دیگر عبث نیست. دنیا محل عبور است، انسان فانی نمی‌شود:« خلقتم للبقا لا للفنا.» ما از بین نمی‌رویم، جابه‌جا می‌شویم. وقتی انسان فوت می‌کند روحش از بین نمی‌رود، روحش می‌رود به ملکوت. لذا می‌گوید: « انالله و انا الیه راجعون.» ما همه از خداییم، یعنی از عالم ملکوت. روحمان می‌آید در همین جسم: مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک/ چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم. آمده‌ام در‌این قفس بدن؛ وقتی هم که مُردَم از‌این قفس بدن آزاد می‌شوم و می‌روم به همان جای اول،یعنی عالم ملکوت. پس انسان فانی نیست، انسان همیشه هست ولی از عالم ملکوت به عالم طبیعت و ماده منتقل می شود.‌اینجا می‌آید خودش را می‌سازد؛ یا یک انسان کامل می‌شود و تکامل پیدا می‌کند که وقتی می‌خواهد برود با توشه پر می‌رود، یا‌اینکه می‌آید‌اینجا انحطاط پیدا می‌کند و با هزار مشکل از‌اینجا می‌رود. یعنی این دو در نفس انسان هست‌، چه تکامل چه تنزل. بنابراین وقتی می‌گویند:« الدنیا مزرعه الآخره.»، یعنی دنیا مزرعه‌است برای آخرت.‌اینجا محل عبور مااست و باید حواسمان جمع باشد که آمده‌ایم‌اینجا برای تکامل، نیامده‌ایم برای تنزل. بنابراین عقل، فطرت و انبیا همه آمده‌اند که شما تکامل پیدا کنید، تا وقتی که می‌خواهیم برویم تکامل یافته‌ برویم. اما در عین حال خداوند شما را یک موجود مختار خلق کرده است ؛مجبورتان نمی‌کند که تکامل پیدا کنید. می‌گوید که تکامل و تنزل چیست، و‌این شما هستید که اختیار می‌کنید. لذا اگر من شما را مجبور کنم که تکامل پیدا کنید هنر نیست، و اگر مجبورتان کنم که معصیت کنید، ظلم است.

برای‌اینکه کمی بحثمان کاربردی‌تر بشود، می خواهم نظر شما را درباره رابطه اخلاق و حکومت بدانم.

حکومت وقتی از ملت نشات می‌گیرد، آموزه‌‌های دینی می‌گوید که حاکم باید عادل باشد، حاکم باید آگاه باشد، مدیریت داشته پس حکومت‌ایده‌آل در جامعه دینی، حكومتی است كه اساسش بر‌عدالت اجتماعی باشد‌.

همانطور که شما فرمودید حکومت باید صفت اخلاقی را داشته باشد، اما چه وظیفه‌ای در قبال مردم و جامعه‌اش دارد؟ آیا حکومت می‌تواند جامعه‌ را به سمت اخلاق هدایت کند؟ آیا حکومت‌این وظیفه رانیز به عهده دارد؟

وقتی که حکومت مدیریت می‌کند، مدیریت باید در مسیر اخلاق و عدالت اجتماعی باشد؛ یعنی اگر در مسیر اخلاق و عدالت اجتماعی نرود، منحرف شده است؛ چون حکومت یعنی مدیریت در جامعه، مدیریتی که در بستر عدالت اجتماعی است. لذا قرآن می‌گوید:« ان تحکموا بالعدل.»، حکم باید براساس عدل باشد، اساس حكومت، عدالت است. عدالت همیشه لازمه حکومت است.

اشاره کردید که در قرآن ان تحکموا مطرح شده است.آیا‌این حکم معنای قضایی دارد یا امر سیاسی است؟

هر دو رادر بر‌می‌گیرد، یعنی هم قضا و هم مدیریت،هردو باید بر‌اساس عدل باشد.

در یکی از تفاسیر اهل سنت امر سیاسی را مطرح کرده بودند. استنادشان هم به آیه: «و امرهم شورا بینهم» بود.به عنوان مثال در سنت، بحث جنگ احزاب را مطرح می‌کردند.
‌این الفاظ مترادف هسستند، هدف یکی است. قضاوت هم یکی از ارکان حکومت است، حکومت عبارت است از قوه مجریه، مقننه و قضائیه. همه‌اینها از اعضای خود پیکر حکومت هستند. وقتی می‌گوید:« ان تحکموا بالعدل.»، یعنی اگر مجلس می‌خواهد قانونی را وضع کند باید بر‌اساس عدل باشد و یا قانونی که بر‌خلاف عدل باشد از نظر اسلام ارزش قانونی ندارد؛ قوه مجریه هم که می‌خواهد اجرا کند باید براساس عدل باشد، قوه قضائیه هم همینطور. اساس در حکومت دینی، عدالت اجتماعی و اخلاق است؛ چون پیامبر می‌گوید:« انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق.» هدف بعثت تتمیم مکارم اخلاق است.آیا چنین آدمی می‌تواند قانونی برخلاف اخلاق بیاورد؟ بنابراین وقتی هدف بعثتش را اخلاق می‌داند باید احکام و قوانینی را بیاورد که همگی در مسیر اخلاق باشد؛ نمی‌تواند در مقابل اخلاق باشد. واقعیت‌این است که‌این دموکراسی که ما الان در غرب داریم بر‌مبنای اكثریت است؛ یعنی 51 درصد رای موافق‌، در برابر 49 درصد مخالف‌. بنابراین اسمش را نمی‌توان گذاشت حکومت مردم بر‌مردم. می‌گویند دموکراسی‌،ولی واقعیت‌این است که رای 49 درصدرا قبول ندارند.آیا‌این حکومت مردم بر‌مردم است؟ الان حکومت‌‌ها در جامعه غربی عمدتا حزبی هستند. یک حزبی بر‌یک اساسی می‌آید جلو رای می‌آورد و یک حزب دیگر برخلاف آن رای می‌آورد. کشورهای غربی همگی‌اینطوری هستند. واقعش‌این است که در کشورهای غربی آن عدالت اجتماعی و آن اخلاقی که ما می‌گوییم و آن دموکراسی را که ما معنا می‌کنیم، وجود ندارد.در غرب، دموکراسی واقعی حاکم نیست. در شکل و صورت، دموكراسی هست‌، امادر واقعیت كامل نیست. دموکراسی حکومتی است که بگوید وقتی‌این صفات را از دست داد، حاکم منعزل می‌شود.‌این را حکومت دینی می‌گوید. قرآن می‌فرماید:« ما علی الرسول الا البلاغ.»، رسول الله کارش ابلاغ احکام خدااست. اساس خدااست. حاکم واقعی خدااست. وقتی حاکم واقعی خدا باشد، آیا حکومتی که اساسش بر‌عدالت اجتماعی و اخلاق نباشد حکومت درستی است؟! مدیریتی در جامعه صحیح است که خواسته خدا در آن اجرا بشود، خواسته خدا عدالت اجتماعی، رفع ظلم، رفع تبعیض و جامعه اخلاقی است. هیچ کس نبایددر چنین نظامی احساس ترس بکند. همه باید امنیت داشته باشند، همه باید آزاد باشند، همه باید از چیزهایی که تکوینی است در انسان برخوردار باشند. چون انسان به حسب تکوینش آزاد است. حکومتی که مدعی بشود آزادی می‌دهد مرتکب جرم شده است، حکومت چه‌کاره است که به کسی آزادی بدهد؟ خدا انسان را آزاد خلق کرده است. حکومت خوب، حکومتی است که موانع آزادی را رفع کند نه‌اینکه آزادی بدهد. ما آزاد هستیم. خدا ما را آزاد خلق کرده است. حکومت صحیح و درست سعی می‌کند موانع آزادی را برطرف ‌کند.

این کاملا صحیح است ولی برای عملی کردن‌این تئوری چه کار باید بکنیم؟ به هر حال ما مجبور هستیم برای پیاده کردن‌این تئوری‌ها تمهیداتی بیندیشیم.

ما وظیفه داریم‌این تئوری‌ها را عملی کنیم. پیاده کردن‌این تئوری‌ها‌، بحث دیگری است. ما اساسا درباره یک جامعه دینی که به خدا اعتقاد دارد و‌اینکه همه چیز به او منتهی می‌شود، راجع به اخلاق، عدالت اجتماعی، و وظیفه حکومت صحبت می‌کنیم.

بر مبنای سخنان شما، اگر جامعه‌ای نخواهد که حکومتش دینی باشد یا آن را به اخلاق برساند، آیا‌این حق را دارد؟

این جامعه باید روشن بشود،‌این جامعه متاسفانه از فطرت و عقلانیت خودش منحرف شده است و رهبران دینی وظیفه دارند که به شکل صحیحی آن را روشن کنند. زمان محمدرضا جامعه ما داشت می‌رفت به طرف انحطاط؛ کاپیتالاسیون را قبول کرد.‌ایران تقریبا شده بود مستعره آمریکا؛ یعنی یک آمریکایی می‌توانست بدترین كارها را بکندو كسی متعرض او نشود. ما تحقیر شده بودیم. امام خمینی(س) هیچ‌گاه حرکت‌های مسلحانه را تایید نکرد. ایشان معتقد بودند که باید کار فرهنگی کرد و 15سال کار فرهنگی کرد‌:اطلاعیه، سخنرانی و... کم‌کم جامعه‌ایران از شمال تا جنوب، غرب و شرق همه یكصدا شدند. شاه خیلی قوی بود: ارتش قوی، حمایت ابرقدرت‌‌های جهان،یعنی آمریکا، انگلیس، فرانسه و حتی شوروی. شاه دید که باید مقابل ملت ایران بایستد. راه‌پیمایی‌های سه الی چهار میلیون نفری در تهران و تمام شهرهای‌ایران برگزار شد. در روستا‌ها، تمام مردم به پا خاستند. شاه در خاطراتش اشاره می‌کند که ما فهمیدیم که باید باچه كسانی مقابله کنیم. کل ملت دیگر ما را قبول نداشت، کل ملت امام را می‌خواهد. افکار او را قبول دارد. لذا از كشور رفت. اما چگونه‌این اتفاق افتاد؟ 15 سال طول کشید. براساس روشنگری، کم‌کم ملت آگاه شد تا جایی که دیگر ترس نداشت. مردم شاه را نمی‌خواستند. شاه خودش گفت من صدای انقلاب ملت را شنیدم. دولت‌ها را عوض کرد. دولت آشتی ملی برپا کرد، اما ملت‌ایران دیگر نظام پادشاهی را نمی‌خواست. ملت دیگر نمی‌خواست که فرزندشاه بدون انتخابات جانشین او شود و هر کار دلش می‌خواهد بکند و به کسی پاسخگو نباشد،و ملت هم اصلا دخالتی در انتخاب او نداشته باشد. وقتی رضاخان را از كشور بیرون کردند‌، محمدرضا را روزولت و استالین و چرچیل انتخاب کردند. از یک نفر‌ایرانی نپرسیدند که چه کسی به قدرت برسد.‌این چه نوع حکومتی است؟ مردم وقتی که آگاه شدند گفتند که ما سلطنت نمی‌خواهیم، سلطنت در دنیا هم دیگر جایگاهی ندارد. در انگلیس با‌اینکه نظام كشور سلطنتی است ولی دموکراسی حاكم است.

آیا می‌توان برای اخلاقی کردن جامعه از زور استفاده کرد؟

حکومت وقتی منتخب مردم است، چطور می‌تواند به آن کسی که انتخابش کرده، تعدی كند؟ باید خواسته او را انجام بدهد. اساس حکومت بر‌قدرت استوار است، قدرت همان مقبولیت جامعه است. مقبولیت نیز بر‌اساس رای مردم است. حالا یا به شکل بیعت یا انتخاب. لذا وقتی عثمان را کشتند، مردم به طرف امیرالمؤمنین حضرت علی(ع) هجوم آوردند تا حكومت را بپذیرد. بنابراین در خطبه‌شان می‌فرمایند که وقتی من‌این را دیدم خلافت را قبول کردم؛ چون قدرت پیدا کردم. قدرت براساس مقبولیت پدید آمد که همان بیعت است. پس اساسا حکومت بدون قدرت معنا ندارد و قدرت بدون مقبولیت هم معنا ندارد.‌این کودتا کردن‌ها و حکومت با چهار تا تانک و تفنگ،‌این که قدرت نیست. قدرت در رای ملت و مقبولیت است‌.این قدرت واقعی است. نه‌اینکه با کودتا نظامیان بیایند و حکومت را به دست بگیرند لذا می‌بینیدکه دوام هم ندارد و با یک کودتای دیگر سرنگون می‌شود. در سوریه یک وقتی ماهی یک کودتا می‌شد درعراق هم همینطور تا‌اینکه استقلال پیدا کردند.

از فرصتی كه برای آشنایی با دیدگاه‌ها‌یتان در اختیار ما قرار دادید، تشكر می كنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...