اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

اعتراف به حقوق مردم

احتیاجات بشر در آب و نان و جامعه و خانه خلاصه نمى‏شود، یک اسب و یا
یک کبوتر را مى‏توان با سیر نگهداشتن و فراهم کردن وسیله آسایش تن، راضى
نگهداشت. ولى براى جلب رضایت انسان، عوامل روانى به همان اندازه مى‏تواند
موثر باشد که عوامل جسمانى.

حکومت‏ها ممکن است از نظر تامین حوائج مادى مردم، یکسان عمل کنند، در
عین حال از نظر جلب و تحصیل رضایت عمومى یکسان نتیجه نگیرند، بدان جهت که
یکى حوائج روانى اجتماعى را برمى‏آورد و دیگرى بر نمى‏آورد.


یکى از چیزهایى که رضایت عموم بدان بستگى دارد اینست که حکومت با چه
دیده‏اى به توده مردم و به خودش نگاه مى‏کند؟ با این چشم که آنها برده و
مملوک و خود، مالک و صاحب اختیار است؟ و یا با این چشم که آنها صاحب حقند
و او خود تنها وکیل و امین و نماینده است؟ در صورت اول هر خدمتى انجام دهد
از نوع تیمارى است که مالک یک حیوان براى حیوان خویش، انجام مى‏دهد، و در
صورت دوم از نوع خدمتى است که یک امین صالح انجام مى‏دهد، اعتراف حکومت به
حقوق واقعى مردم و احتراز از هر نوع عملى که مشعر بر نفى حق حاکمیت آنها
باشد، از شرائط اولیه جلب رضا و اطمینان آنان است.


کلیسا و مساله حق حاکمیت


در قرون جدید، چنانکه مى‏دانیم نهضتى بر ضد مذهبى در اروپا برپا شد و
کم و بیش دامنه‏اش به بیرون دنیاى مسیحیت کشیده شد. گرایش این نهضت به طرف
مادیگرى بود. وقتى که علل و ریشه‏هاى این امر را جستجو مى‏کنیم مى‏بینیم
یکى از آنها نارضائى مفاهیم کلیسائى، از نظر حقوق سیاسى است. ارباب کلیسا
و همچنین برخى فیلسوفان اروپائى، نوعى پیوند تصنعى میان اعتقاد به خدا از
یک طرف و سلب حقوق سیاسى و تثبیت حکومتهاى استبدادى از طرف دیگر، برقرار
کردند. طبعا نوعى ارتباط مثبت میان دموکراسى و حکومت مردم بر مردم و بى
خدائى فرض شد.


چنین فرض شد که یا باید خدا را بپذیریم و حق حکومت را از طرف او تفویض
شده به افراد معینى که هیچ نوع امیتاز روشنى ندارند تلقى کنیم و یا خدا را
نفى کنیم تا بتوانیم خود را ذى‏حق بدانیم.


از نظر روانشناسى مذهبى، یکى از موجبات عقبگرد مذهبى، اینست که اولیاء
مذهب میان مذهب و یک نیاز طبیعى، تضاد برقرار کنند، مخصوصا هنگامى که آن
نیاز در سطح افکار عمومى ظاهر شود. درست در مرحله‏اى که استبدادها و
اختناقها در اروپا به اوج خود رسیده بود و مردم تشنه این اندیشه بودند که
حق حاکمیت از آن مردم است، کلیسا یا طرفداران کلیسا و یا بااتکاء به افکار
کلیسا، این فکر عرضه شد که مردم در زمینه حکومت، فقط تکلیف و وظیفه دارند
نه حق، همین کافى بود که تشنگان آزادى و دمکراسى و حکومت را بر ضد کلیسا،
بلکه بر ضد دین و خدا به طور کلى برانگیزد.


این طرز تفکر، هم در غرب و هم در شرق، ریشه‏اى بسیار قدیمى دارد.


ژان ژاک روسو در قرارداد اجتماعى مى‏نویسد:


"فیلون (حکیم یونانى اسکندرانى در قرن اول میلادى) نقل مى‏کند که
کالیگولا (امپراطور خونخوار رم) مى‏گفته است همان قسمى که چوپان طبیعتاً
بر گله‏هاى خود برترى دارد قائدین قوم جنسا بر مرئوسین خویش تفوق دارند و
از استدلال خود نتیجه مى‏گرفته است که آنها نظیر خدایان، و رعایا نظیر
چارپایان مى‏باشند."


در قرون جدید این فکر قدیمى تجدید شد و چون رنگ مذهب و خدا به خود گرفت، احساسات را برضد مذهب برانگیخت. در همان کتاب مى‏نویسد:


گرسیوس (رجل سیاسى و تاریخ نویس هلندى که در زمان لوئى سیزدهم در پاریس
به سر مى‏برد و در سال (۱۶۲۵م) کتابى به اسم حق جنگ و صلح نوشته است) قبول
ندارد که قدرت رؤسا فقط براى آسایش مرئوسین ایجاد شده است، براى اثبات
نظریه خود وضعیت غلامان را شاهد مى‏آورد و نشان مى‏دهد که بندگان براى
راحتى اربابان هستند نه اربابان براى راحتى بندگان...


هوبز نیز همین نظر را دارد، به گفته این دو دانشمند، نوع بشر از
گله‏هایى چند، تشکیل شده که هر یک براى خود رئیس دارند که آنها را براى
خورده شدن پرورش مى‏دهند."(۱)


روسو که چنین حقى را حق زور (حق = قوه) مى‏خواند به این استدلال چنین پاسخ مى‏دهد:


"مى‏گویند تمام قدرتها از طرف خداوند است و تمام زورمندان را او
فرستاده است. ولى این دلیل نمى‏شود که براى رفع زورمندان اقدام نکنیم،
تمام بیماریها از طرف خداست ولى این مانع نمى‏شود که از آوردن طبیب
خوددارى نمائیم. دزدى در گوشه جنگل به من حمله مى‏کند، آیا کافى است فقط
در مقابل زور تسلیم شده کیسه‏ام را بدهم یا باید از این حد تجاوز نمایم و
با وجود این که مى‏توانم پول خود را پنهان کنم، آنرا به رغبت تقدیم دزد
نمایم، تکلیف من در مقابل قدرت دزد یعنى تفنگ چیست؟"(۲)


هوبز که در بالا به نظریه او اشاره شد هر چند در منطق استبدادى خویشتن،
خداوند، را نقطه اتکاء قرار نمى‏دهد و اساس نظریه فلسفى وى در حقوق سیاسى
اینست که حکمران، تجسم دهنده شخص مردم است و هر کارى که بکند مثل اینست که
خود مردم کرده‏اند، ولى دقت در نظریه او نشان مى‏دهد که از اندیشه‏هاى
کلیسا متاثر است. هوبز مدعى است که آزادى فرد با قدرت نامحدود حکمران
منافات ندارد، مى‏گوید:


"نباید پنداشت که وجود این آزادى (آزادى فرد در دفاع از خود) قدرت
حکمران را برجان و مال کسان از میان مى‏برد یا از آن مى‏کاهد ، چون هیچ
کار حکمران با مردم، نمى‏تواند ستمگرى خوانده شود(۳)، زیرا تجسم دهنده شخص
مردم است، کارى که او بکند مثل آن است که خود مردم کرده‏اند، حقى نیست که
او نداشته باشد و حدى که برقدرت او هست از آن لحاظ است که بنده خداوند است
و باید قوانین طبیعت را محترم شمارد، ممکن است و اغلب پیش مى‏آید که
حکمران فردى را تباه کند، اما نمى‏توان گفت بدو ستم کرده است. مثل وقتى که
یفتاح (۴)، موجب شد که دخترش قربانى شود. در این موارد کسى که چنین دچار
مرگ مى‏شود آزادى دارد کارى که براى آن کار محکوم به مرگ خواهد شد بکند یا
نکند، در مورد حکمرانى که مردم را بیگناه به هلاکت مى‏رساند نیز حکم همان
است..." (۵)


چنانکه ملاحظه مى‏کنید، در این فلسفه‏ها مسئولیت در مقابل خداوند موجب
سلب مسئولیت در مقابل مردم فرض شده است، مکلف و موظف بودن در برابر خداوند
کافى دانسته شده است براى اینکه مردم هیچ حقى نداشته باشند، عدالت همان
باشد که حکمران انجام مى‏دهد و ظلم براى او مفهوم و معنى نداشته باشد... به
عبارت دیگر، حق الله موجب سقط و حق الناس فرض شده است. مسلما آقاى "هوبز"
در عین اینکه بر حسب ظاهر یک فیلسوف آزاد فکر است و متکى به اندیشه‏هاى
کلیسائى نیست، اگر نوع اندیشه‏هاى کلیسائى در مغزش رسوخ نمى‏داشت چنین
نظریه‏اى نمى‏داد.


آنچه در این فلسفه‏ها دیده نمى‏شود اینست که اعتقاد و ایمان به خداوند پشتوانه عدالت و حقوق مردم، تلقى شود.


حقیقت ایسنت که ایمان به خداوند از طرفى زیربناى اندیشه عدالت و حقوق
ذاتى مردم است و تنها با اصل قبول وجود خداوند است که مى‏توان وجود حقوق
ذاتى و عدالت واقعى را به عنوان دو حقیقت مستقل از فرضیه‏ها و قراردادها
پذیرفت، و از طرف دیگر، بهترین ضامن اجراى آنها است.


منطق نهج البلاغه


منطق نهج‏البلاغه در باب حق و عدالت، براین اساس است. اینک نمونه هائى در همین زمینه:


در خطبه ۲۱۴ که قبلا قسمتى از آنرا نقل کردیم چنین مى‏فرماید:


"اما بعد فقد جعل‏الله لى علیکم حقا بولایه امرکم ولکم على من الحق مثل
الذى لى علیکم، فالحق اوسع الاشیاء فى التواصف واضیقها فى التناصف لایجرى
لاحد الاجرى علیه ولایجرى علیه الاجرى‏له".


خداوند براى من به موجب اینکه ولى امر و حکمران شما هستم حقى بر شما
قرار داده است و براى شما نیز بر من همان اندازه حق است که از من بر شما.
همانا حق براى گفتن، وسیعترین میدانها و براى عمل کردن و انصاف دادن،
تنگترین میدانها است. حق به سود کسى جریان نمى‏یابد مگر آنکه به زیان او
نیز جارى مى‏گردد و حقى از دیگران برعهده‏اش ثابت مى‏شود، و بر زیان کسى
جارى نمى‏شود و کسى را متعهد نمى‏کند مگر اینکه به سود او نیز جارى
مى‏گردد و دیگران را درباره او متعهد مى‏کند."


چنانکه ملاحظه مى‏فرمایید، در این بیان همه سخن از خدا است و حق و
عدالت و تکلیف و وظیفه، اما نه به این شکل که خداوند به بعضى از افراد
مردم فقط حق اعطاء فرموده است و آنها را تنها در برابر خود مسئول قرار
داده است، و برخى دیگر را از حقوق محروم کرده آنان را در مقابل خودش و
صاحبان حقوق بى حد و نهایت مسئول قرار داده است و در نتیجه عدالت و ظلم
میان حاکم و محکوم مفهوم ندارد.


و هم در آن خطبه مى‏فرماید:


"رئیس امرو وان عظمت فى‏الحق منزلته و تقدمت فى الدین فضیلته بفوق ان
یمان على ما حمله‏الله من حقه ولاامرو وان صغرته النفوس و اقتحمته العیون
بدون ان یعین على ذلک او یمان علیه."


"هیچکس هر چند مقام و منزلتى بزرگ و سابقه‏اى درخشان در راه حق و خدمت
به دین داشته باشد در مقامى بالاتر از همکارى و کمک به او در اداء وظائفش
نمى‏باشد و هیچکس هم هر اندازه مردم او را کوچک بشمارند و چشمها او را خرد
ببینند در مقامى پایین‏تر از همکارى و کمک رساندن و کمک گرفتن نیست.


و نیز در همان خطبه مى‏فرماید:


"فلا تکلمونى بما تکلم به الجباربره ولا تنحلفظوا منى بما ینحلظ عتداهل
البادره و لا تخالطونى بالمصانعه ولاتظنوا بى استثقالا فى حق قیل لى ولا
التماس اعظام النفسى فانه من استثقل الحق ان یقال له اوالعدل ان یعرض علیه
کان العمل بهما اثقل علیه فلاتکفوا عن مقاله یحق او مشوره بعدل.


"با من آنسان که با جباران و ستمگران سخن مى‏گویند سخن نگوئید، القاب
پر طنطنه برایم به کار نبرید، آن ملاحظه کاریها و موافقتهاى مصلحتى که در
برابر مستبدان اظهار مى‏دارند، در برابر من اظهار مدارید، با من به سبک
سازشکارى معاشرت نکنید، گمان مبرید که اگر به حق سخنى به من گفته شود بر
من سنگین آید و یا از کسى بخواهم مرا تجلیل و تعظیم کند که هر کس شنیدن حق
یا عرضه شدن عدالت بر او ناخوش و سنگین آید عمل به حق و عدالت بر او
سنگین‏تر است پس از سخن حق یا نظر عادلانه خوددارى نکنید." (منبع: سیرى در
نهج‏البلاغه)


* پاورقى:


۱ـ قرارداد اجتماعى، ص ۳۷ ـ ۳۸


۲ـ همان مدرک صفحه ۴۰ و نیز رجوع شود به کتاب آزادى فرد و قدرت دولت تالیف آقاى دکتر محمود صناعى ص ۴ و ۵٫


۳ـ به عبارت دیگر هر چه او بکند عین عدالت است.


۴ـ یفتاح از قضاة بنى اسرائیل در جنگى نذر کرده بود اگر خداوند او را
پیروز گرداند در بازگشت هر کس را که نخست بدو برخورد به قربانى خداوند
بسوزاند، در بازگشت نخستین کسى که به او برخورد، دخترش بود، یفتاح دختر
خود را سوزاند.


۵ـ آزادى فرد و قدرت دولت صفحه ۷۸٫


* یکى از چیزهایى که رضایت عموم به آن بستگى دارد این است که حکومت
باچه دیده‏اى به توده مردم و به خودش نگاه مى‏کند؟ با این چشم که آنها
برده و مملوک و خود، مالک و صاحب اختیار است؟ و یا با این چشم که آنها
صاحب حق هستند و او خود تنها وکیل و امین و نماینده است؟


* حضرت على (ع):


خداوند براى من به موجب این که ولى امر و حکمران شما هستم حقى بر شما
قرار داده است و براى شما نیز بر من همان اندازه حق است که از من بر شما.


* حضرت على(ع)


همانا "حق" براى گفتن، وسیع‏ترین میدان‏ها و براى عمل کردن و انصاف دادن، تنگ‏ترین میدان‏هاست.

منبع: روزنامه جمهوری اسلامی



۱ نظر:

  1. با خواندن این مقاله از شهید آوینی یقین کردم که اگر ایشان امروز حضور داشتند ،هم بندی برادر بزرگوارمان جناب محمد نوری زاد بودند!

    پاسخ دادنحذف

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...