فروردین ۲۰، ۱۳۸۹

دلنوشته خواهر فرید طاهری‎ داماد مهندس توسلی برای برادر دربندش

مجسمه ی تابدار ِ مقابل ِ اوین را می گویم
دلنوشته خواهر فرید طاهری ، برای برادر دربندش
.
می نویسم... چرا ننویسم ؟... شهادت می دهم... چرا شهادت ندهم ؟... من خواهرت ، که از همان زمان که زیستن آغاز کردم، تو را دیده ام ... آری ، من می گویم
.
در هیچ شرایطی کشوری دیگر را بر زیستن در ایران برنگزیدی ... تو همیشه ماندن را انتخاب می کردی ، ماندن و ساختن ... و سال هایت این چنین، و ساعت هایت (در آن دفتر خیابان عباس آباد) ، تا دیر هنگام شب می گذشت ، مگر ذره ای جاده ای از انحنای هموارش کم نشود! .... خط می کشیدی از آن نقاشی و معماری خفته ات، که شوق داشت تا جاده ها را با منحنی های زیبا تر بکشد!! ، از آن سال های مهندسی عمران و سازه، تا ذره ای محاسبه ای خطا نرود !! .... جاده های گذر "مردم" بود !... ، و چه کسی می داند، تا چه ساعات دیر هنگامی چراغ ِ آن دفتر ، تو را دیده بود و خستگی نا پذیری ات را بر کار های محکم و درست و خوب ....... از عشق هایت وقتی تعریف می کردی ، "پل معلق تقاطع پارک وی" بود ، و پل هایی که علیرغم پایه های کم وسعت و کم جایشان ، استحکام دارند .... به آن ها نمی دانم می افزایی این روز ها ؟ ... "پل یادگار" ، درست مقابل زندان اوین ! ، یادم هست از طراحی و محاسبه ی خوب آن چه قدر در شوق بودی ، نمی دانم پنجره ای هست ، تا روز های بیماری و سرما ، چشم باز کنی تا آن را ببینی ؟
.
فرید جانم .... چه دردناک بود ، ملاقاتی که روز نهم فروردین ، تو پشت کابین ، چنان که زندانی باشی ، (و هم کابین های مجاورات ، هر یک از سرمایه های اصیل این کشور) ، کاپشن بر تن داشتیم و لباسی گرم ... تو تنها لباسی نخی ... پرسیدم این مگر تنها لباس توست ؟ ... سر تکان دادی ، سرفه هایت نمی گذاشت تا حرف بزنی ، و رنگ صورتی صورتت چیزی شبیه رنگ سفید و خاکستری دیوار شده بود ... فکر کردم به آن لباس خود بسنده کرده ای .... نمی دانستم لباس هم از تو دریغ است ، و ذره ای بیشتر از آتش ، تا غذایی را بپزد
.
خبر رسیده : بیست روز است، حتی لباسی برایت نیست ، در این هوای زمستان و بهار که جامه های گرم می خواهد ، بیمار ای ، سخت! ... ریه ها و گوش هایت چرکین اند ، دارویی حتی مرحمت نمی گذارد ، و خوراکی حتی همراهی ات نمی کند
.
تندیس دست های لطیف و مهربان ات را ، یاد... که خیلی ها دیده اند و به یاد سپرده اند ... و هم معنی این روز ها را می دانند
.
مرور می کنم... همه ی سال های ماندن و زیستن در وطن و برای وطن را و ساختن هایی ، که مقابل این پنجره ی سرد ، مشتی از آن خروار ، چونان "مجسمه ای بر مقابل بازداشتگاه اوین" به قد ایستاده ، و به انحنا تاب خورده است! .... مجسمه " پل یادگار" را می گویم ... "ساعت های دیر هنگام ِ شب و محاسبه و خط و عشق" را ، یادت هست ؟ .... "غلت خوردن در سرفه و چرک و درد و لرزش و سرما را" ؟ ،.... عشق را، می دانم می دانی، که این است .... عشق را باش! تا همیشه .... برادرم

خواهرت، ریحان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...