فروردین ۳۱، ۱۳۸۹
نامه فرزند مجتبی لطفی، مسئول دفتر آیت الله العظمی حسینعلی منتظری به پدر دربندش
بنام خدا
سلام بر تو ای پدربزرگوار
تا به حال ننوشتم، اینک نوشتم!
پدرم جرمش چه بود! کتاب نوشت خودشان مجوزش را دادند، تهمت زدند ماهواره دارد! واقعا ً که- کسی که بچه جبهه این مرزوبوم بود ،خاکش راخورد، آثاربمب های شیمیائی را به بدن سپرد، تیرها را به کمر نشاند-آیا حقش این است ؟
خودشان در پشت جبهه بودند و پدرم در خط مقدم ، آنان فرمان می دادند و پدرم درحال اجرا، حالا برای خود فرمانده،سرلشگر،سرتیپ،سرهنگ ودادستان و... شدند و شعارشان این است،ما این مرز و بوم را مدیون شهدا، ایثارگران و جانبازان هستیم، نمی دانم ؟ ولی حالا جان او در بند و روحش در جسم ماست.
کارش دفاع از فقیه عالیقدر و مظلوم (ره) بود، خدایش رحمت کند . درمحضر مرجع بزرگوارادامه درس داد، تا اینکه به آقایان برخورد، وظیفه خود دانست دفاع کند از استادش ودفاعش دفع دروغ ها و تهمت ها به استادش بود وشد رنجی برای ما... در بند او نبود، پسرانش بودند شاگردانش از کوچک و بزرگ جز آنها که ترکش نمودند... .
برای پدرم 4 سال حبس و 4 سال تبعید بریدند، گفتند جاسوس است در بیت فقیه عالیقدر(ره)،گفتند سی دی مبتذل دارد ، واقعا ً نمی دانم فیلمی که یکی از کارگردانان حال و حاضر و مطرح این کشور در مورد فقر و فحشا درست کرده ، حالا می شود مبتذل، جالب است!
آبرویمان را به قول خودشان بردند ! ولی چون استقامت داشتیم و مردم هم عاقل بودند، نرفت.
مادرم را در حال ریختن به خانه هول می دهند و ضربه ای به دستش می خورد. بدون اجازه وارد می شوند ، پدر شیمیائی اکسیژن بر دهان دارد بلند ش می کنند خانه را به هم می ریزند، فیلم می گیرند... نمی دانم اسمش را چی بگذارم، شاید عملیات والفجر بگذارم بهتر است.
حال او دوباره وچند باره از 18 فروردین 89 به زندان برگشته، تعجب دارد قبلش در بند باز بود ، صبح تا ظهر گاهی بعدازظهر در زندان و شب در کنار ما.
فردایش مادر با اضطراب لباسی برای پدر به دادگاه ویژه روحانیت می برد، به پیش اطاق اجرای احکام می رود می پرسد جرمش چیست؟ می گوید :غیبت داشته پدر مریض بود از دکتر استراحت به دست داشت-پیش دادستان رفت دادستان با لحنی گفت خیر غیبت نبوده ، من دستور دادم برود بالأخره ارفاق ما پایان یافت پرونده جدید دارد، پرسیدم دوباره جرمش چیست؟در جواب گفت به شما ربطی ندارد در دل گفتم : ای خدا، گفتم وگفتم و دیگر اشک به جای ماند در چشمانم ولرزان دستهایم بود که به طرف خدا دراز شد و گفتم خدا خدا خدا... .
هرچند کوتاه و بد، اما حرفهای نگفته را گفتم.
به امید آزادی همه بیگناهان
دل باز نشود تا تو برگردی
سعید
فرزند مجتبی لطفی
30/1/1389
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیتخواهی دارند
امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد میآوریم. او در گفتوگو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...
-
به گزارش خبرنگار دفاعي خبرگزاري فارس، سردار حسين همداني فرمانده سپاه محمد رسولالله(ص) تهران بزرگ عصر امروز در اولين نشست بسيجيان اقشار حوزه...
-
امروز: علی وفقی مسئول کمیته دانشجویان استان تهران ستاد مهندس موسوی به شش سال حبس محکوم شد. به گزارش خبرنگار کلمه، جرم وفقی اجتماع و تبانی به...
-
ایلنا: هزاران عكس، نمايشنامه، نقشه و كتاب داخل كارتونهايي خاك گرفته در انباري در كتابخانه تئاتر شهر نگهداري ميشوند كه به آن عنوان مخزن داد...
ایا این فریاد خدا ، خدا ، خدا که از هر گوشه بلند است نگرانشان نمیکند . ایا او را میشناسند ؟
پاسخ دادنحذف