بیش از ۹۰ روز از بازداشت دکتر علی عرب مازار استاد دانشگاه و از مشاوران میرحسین موسوی می گذرد و هنوز وضعیت و اتهام وی مشخص نیست.
به گزارش خبرنگار کلمه، عرب مازار استاد دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبائی در تاریخ ۷ دی ماه سال گذشته بازداشت شد و سه ماه در انفرادی بود. وی اخیرا در شرایط بسیار بد با متهمان پرونده های شرکت های هرمی هم بند شده است.
عرب مازار در جوانی در دفتر نخست وزیر همراه و همگام میرحسین موسوی بود و در بیست سال سکوت مهندس موسوی مشاور و یار نزدیک او به حساب می آمد . وی عمر علمی خود را در ۲۰ سال اخیردراتاق های کوچک اعضای هیات علمی دانشگاه علامه اختصاص داده است و در طول دوران تدریس خود تلاش کرد اندیشه اقتصادی را با رویکردی علمی و همه جانبه در فضای دانشگاهی بسط دهد .
یکی از اعضای خانواده دکتر علی عرب مازار دلنوشته ای را درباره زهرا عرب مازار دختر ۷ ساله علی عرب مازار نوشته و در اختیار «کلمه» قرار داده که به شرح زیر است:
زهرا کوچولوی من ،چرا خوابیده ای ؟... پاشو،صبح شده/زهرا جان چرا،غذا نمی خوری،/زهرا مدرسه ات دیر شد/زهرا حرف بزن.
زهرا جان می ترسم خانم مدیر از مدرسه تلفن بزند و از من باز خواست کند،که چرا زهرا مدرسه نمی آید... آخه، کلاس اول دبستان خیلی خیلی مهمه، اونوقت من چی بگم؟چی جواب بدم؟
اما،زهرا کوچولو، فقط اشک می ریزد،و موهای فرفریش را در بالش می غلطاند و هق هق گریه اش را زیرلحاف قایم می کند و به خیال های خوش گذشته فرو می رود:
بابا چقدر زهرا کوچولو را دوست داره،صبحها به شوخی ، دستش را لای موهای فرفری زهرا می غلطونه،سربه سرش میذاره و از تخت میاوردش پایین،پاشو،پاشو دختر قشنگم،مدرسه ات دیر شد...
اما حالا چند وقت است بابا را ندیده است.در فراق او ،دست از همه چیز شسته، نه با عروسکش حرف می زنه ، نه دلش هوای همکلاسیهای عزیزیش را می کند.
آخه وقتی برود مدرسه،باید دسته جمعی کتاب فارسی را روخوانی کند...
بابا آب داد...بابا نان داد... بابا خندید.
اما نه،بابا نخندید،بابا کوچولو را روی زانوهایش نگذاشت و برایش دیگر قصه نگفت:آنوقت ها ،بابا زهرا را روی زانوهایش می نشاند و برایش قصه های دینی می گفت:"به حضرت زهرا(س) می گفتند،"مادر پدرش" ام ابیها،کوچولو بود ،اما خیلی مهربان بود.تو کوچه های مدینه، دنبال پیامبر (ص) می دوید... زخمهایش را مرحم می گذاشت، خاکستر ها را که بر سرش ریخته بودند،پاک می کرد... حسابی ، خستگی بابا را با محبتهایش ، از تن به در می کرد".
چه قصه ای بود، بابا؟زهرا کوچولو ، با این قصه های مذهبی عشق به زهرای اطهر (س) را در دلش می پروراند.
"وقتی حضرت زهرا بزرگتر شد، پدرش هر روز دست او را می بوسید، از سفر که بر می گشت اول ، به دیدن حضرت زهرا (س) ، می رفت"
اما ، به راستی چرا باید زهرا کوچولو ، زهرای عرب مازار و دیگر بچه های دیگر را از پدرشان جدا کنید؟دین اسلام دین گذشت و محبت است.
و پدر زهرا کوچولو، گناهی ندارد،جز عشق به اسلام و انقلاب اسلامی و شکوه ایران............
بالاخره،یکبار زهرا کوچولو را بردند زندان به دیدن بابا.شاید بی قراریش پایان پذیرد.و زهرا کوچولو به همان هم دلش را خوش کرد،از توی کابین، باشیشه های گرد آلودش ، پدرش را دید، با او حرف زد. بابا به او خندید و دست تکان داد،بوس فرستاد.
وزهرا از فردا،صبح زود از خواب پاشد،مدرسه رفت ،مشق نوشت غذا خورد...
اما به تدریج دامنه ی این حیات مجدد،ضعیف شد،روز از نو روزی از نو. اما غم افزاتر از گذشته.
سال تحصیلی از چهارده فروردین شروع می شود ، زهرا دیر از خواب بیدار می شود .صبحانه نمی خورد غذا نمی خورد و مدرسه نمی رود. زهرا بابایش را می خواهد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیتخواهی دارند
امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد میآوریم. او در گفتوگو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...
-
به گزارش خبرنگار دفاعي خبرگزاري فارس، سردار حسين همداني فرمانده سپاه محمد رسولالله(ص) تهران بزرگ عصر امروز در اولين نشست بسيجيان اقشار حوزه...
-
امروز: علی وفقی مسئول کمیته دانشجویان استان تهران ستاد مهندس موسوی به شش سال حبس محکوم شد. به گزارش خبرنگار کلمه، جرم وفقی اجتماع و تبانی به...
-
ایلنا: هزاران عكس، نمايشنامه، نقشه و كتاب داخل كارتونهايي خاك گرفته در انباري در كتابخانه تئاتر شهر نگهداري ميشوند كه به آن عنوان مخزن داد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر