آنان که به اصول می گرایند پر کرده اند صفحات رسانه های خود را تجلیل از بانویی به بهانه تخریب بانویی دیگر و آنان که روشنفکری شان چشم آدم را می زند شاید شرمنده اند از سخنان این بانوی مجاهد در حمایت از امام و ولایت فقیه و نمی پردازند به کسی که در حرکتهای زنان، بی شک یکی از افراد موثر در در تاریخ مبارزات سیاسی ایران و جزو اولینها در بسیاری حوزه ها است.
یادم می آید اولین بار که برای مصاحبه با این چریک رزمنده به دفتر جمعیت زنان مسلمان به سه راه طالقانی می رفتم، دل توی دلم نبود که ببینم زنی با هشت فرزند، چگونه هم مبارزه سیاسی کرده و هم نظامی. چگونه است زنی می تواند فرمانده سپاه باشد و تنها زن یک هیات اعزامی به شوروی و افتخارش خدمت به بیت امامش.
وقتی وارد اتاق کوچک قائم مقام جمعیت شدم، دیدمش نشسته بر مبلی رنگ و رو رفته. برخلاف تصور من از یک چریک، بلوز و دامن پوشیده بود و با یک روسری گل گلی. زیر آن چهره ای که سوخته بود از آفتاب کردستان، قلبی مهربان مثل قلب همه مادرها. پذیرایم شد مثل مادری مهربان که حدیث زندگی می گوید با دخترش. نه درشتی جنگ و سلاح در او دیدم و نه تلخی و چند رنگی سیاست.
می گفت کسی نیست که بخواهم با او مصاحبه کنم و حرفی ندارد که بگوید. آن روزها هنوز مد نشده بود که سالگرد وفات بینانگذار انقلاب اسلامی و سالگرد 22 بهمن کسی پیش او برود. بعدها هر سال می دیدمش بر صفحه مطبوعات که از خاطراتش می گوید از نوفل لوشاتو و نجف. اولین کسی که خبر "شاه رفت" را به امام رساند و .....و باز دی ماه است و شاه می رود.
همه او را به واسطه نزدیکی اش به بیت امام می شناسند. شاید همین بود که او را قائم مقام جمعیتی کرده است که دبیرکلش فرزند امام است. صفا و صمیمت، سادگی و بی آلایشی را می شد در همان اولین نگاه خواند. دقایقی نگذشت که اصلا یادم رفته بود برای مصاحبه رفته ام. و او به سوالات من پاسخ می گفت و می خواست معمای ذهنم را حل کند که آخر چطور می شود یک مادری با هشت فرزند، بتواند مبارزه کند، به زندان برود، هجرت کند، تعلیم نظامی ببیند، چریک شود، فرمانده سپاه باشد و ......
آخر به من آموخته بودند که " جهاد المراته حسن التبعل". چگونه قابل جمع است که تو همه زندگیت را در طبق مبارزه بگذاری و باز بتوانی خوب شوهر داری کنی.... بعدها دانستم که زینب ( س) هم برای همراهی با برادر، همسرش را ترک گفته بود. بعدتر هم دیدم که زنانی که به بند رفتند و شوهرانی که در فراق نشستند. خواهرانی که به همراه برادر به زنجیر کشیده شدند و پدرانی با دختران.
برایم عجیب بود حکومتی که برای تساوی زن و مرد، سینه چاک می کرد، زنی را به زنجیر کشد و تحقیر کند. آن روزها زنان این عرصه کم بودند. فقط نام او بود و اعظم طالقانی که به حبس رفته بود.
آن روزها هنوز اوین پر نشده بود از مادران. هنوز زن برای خودش جایگاهی داشت. می گفتند قرار است مردان به معراج بروند از دامنش. گمانم بود فقط باید طاغوت بود و وابسته به اجانب و امپریالیسم تا بتوان مادری را از فرزندانش جدا کرد و سوزن زیر ناخنش زد و دختران نوجوانش را مقابل چشمانش شکنجه.
بعدها دیدم مادرانی را که با فرزندان کوچک خود بر تخت بیمارستان وداع می کنند و راهی اوین می شوند. دیدم دختران جوانی را که به جرم ناکرده پدران، به اوین مهمان می کنند.
دیدم ساجده را که از سرمای زمستان درکه بر خود می پیچد و حتی پتو را از او دریغ می کنند. چهره تکیده بدرالسادات را دیدم وقتی از زندان به مرخصی آمد. گویی سالها بر او گذشته بود. دختران بی قرارش. هنگامه که دختر خردسالش را به مادر سپرده است.
بهاره و ریحانه، مهدیه و زهرا، زینب و روشنک. لیلا و نسرین. .... اصلا دیگر زن و مرد نمی شناسد . تساوی مطلق آمده برای زنانمان در این عصر ولایت.
بانو! یعنی یکبار دیگر زمان صبر و نماز است! یک روز دخترت را به شلاق گرفته بودند و تو فغان می کردی به صبر و صلاتت خواندند. اما امروز ناله هم نمی توان کرد. به جرم نماز هم به بندت می کنند.
شنیدم از شکنجه های زندانی که می خواست دانشگاه شود و پاسدارانی که می خواستند حافظ قران باشند و ارزشهای انقلاب، چگونه مشت کوبیدند بر دهانی که "یا زهرا" می گفت و سر کوبیدند به دیوار، پیشانی که هر روز برای خدا به خاک ساییده می شد. چادر از سر زن مسلمان کشیدند، همانها که به زور در خیابانهای شهر داروغه گذاشته اند که نکند مویی از کسی پیدا شود.
برادران ارزشی در مدح بانوی انقلاب و چریک سالهای مبارزه می نویسند که "مزدوران صهیونیست " و "ساواکی دست نشانده" او را به بند کشیدند و شکنجه دادند و برای اینکه او نه اینکه " اقرار کند" به عمل نکرده فقط برای اینکه اطلاعات بدهد از محل ملاقاتها، شلاق زدند و دندان شکاندند و دخترانش در برابر دیدگانش شکنجه کردند و او هیچ نگفت.
نمی دانم چرا این همه سالها، کمتر کسی گفته از تاریخ مبارزات پنجاه ساله این بانوی مبارز. نمی دانم چرا آنان که برای زنان کرور کرور امضا جمع می کنند و سینه چاک آزادی نسوانند، یادی از این "زن" نمی کنند.
مگر نه اینکه هم زندان رفته هم ناچار از فرار شده. یعنی او نبود که در آن خفقان استبداد اعلامیه پخش می کرد و ترتیب اعتصاب غذا می داد در فرنگستان. مگر نه اینکه همرزم امام موسی صدر و چمران بوده، مگر نه آنکه مقر نظامی و کمپ آموزشی زده در سوریه و لبنان. همو نبود که آثار شکنجه دربدنش در همه رسانه های خارجی منتشر شد و شد سمبل مظلومیت "زندانی". " زن زندانی"؟ یا نه " ایرانی زندانی"
دنیای وارونه ای است. ارزشها رنگ می بازند. بانو دباغ هم می رود تا به سرنوشت بقیه رزمندگان دچار شود. یا بر تخت بیمارستان می خواهندش یا در تابوت. پیکرش را به یغما می برند در حالی که حیات و زندگی شان را بر نمی تابند.
در حالی که برخی از سخنان وی در حمایت از ولی فقیه آذین بخش روزنامه ها می شود، کسی نمی نویسد که او بارها فریاد زده است به همدلی و برادری.
نمی گویند که قلب بیمارش این ماهها بیمارتر است. وقتی به حسینیه جماران لشکر می کشند و بیت امامش را ویران می کنند و آرامگاهش بر دوستداران می بندند. نفس تنگش، تنگتر وقتی می بیند ابوطالبی ها را با تن رنجور و مجروح با یادگارهای جنگ در پیکرشان به اوین می برند. سر حمزه ها را در ..... فرو می کنند تا اقرار کنند به "انقلاب مخملی".
بد روزگاری است بانو! سی و دو سال زمان زیادی نیست. همین زمانها بود. یلدا بر ما گذشته بود. زمستانمان به کوری چشم شاه بهار شده بود. هر کس خودش را می خواست منتسب کند به خانه ای کوچک در روستایی در حومه پاریس. از همه جای دنیا می آمدند به مهمانی اش. همان خانه ای که شده بود، خانه امیدمان.
این روزها کمتر کسی سراغش را می گیرد. چراغش کم سو شده و انقلابیون دیروز و روشنفکران امروز گویی دارند فاصله می گیرند و آنان که آب از کوزه ای که مصطفی اش خورده بود را نجس می دانستند، این روزها تقرب جسته اند.
فقط سه دهه گذشت. یارانش بسیاری است که رفته اند از این زمین خاکی. انبوهی در حبس و تبعیدی ناخواسته و نزدیکانی بر بستر بیماری. یا بازمانده جنگند یا شکنجه شاهان.
"مرضیه دباغ" یکی از آنان است. یک عمر تلاش. بیش از پنج دهه مبارزه برای آرمانی که " حکومت اسلامی" خواندنش. قلب او هم باید بیمار شود از این دستاورد. در بستر بیماری است. برایش مدیحه سرایی می کنند برادران ارزشی. چون می دانند توانی ندارد که زبان بگشاید و از نامهربانی هایشان بگوید.
بقیه هم سکوت می کنند. دباغ هم یکی از مجرمان است که احتمالا در دادگاه تاریخ باید محاکمه شود مثل بقیه. موسوی ها و نبوی ها. " فرمانده سپاه" بودن که کم جرمی نیست آن هم در زمان پیروزی انقلاب. ولی نه همه جرمش همین بس که بسته به بیت امام است. وفادار و مرید مردی باشی که برایت بزرگ بوده و هست و در آرزوی تحقق آرمانهای او باشی. ازهمه سو نشانه ات می روند.
بانو! ما ملتی هستیم که بزرگان را خوار می کنیم و خواران را به تخت بزرگی می نشانیم..... این تاریخ است که سالهاست دارد می گردد و باز به یک نقطه می رسد........ اوین دانشگاه نمی شود...... " زندانی سیاسی آزاد باید گردد".
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر