تیر ۰۸، ۱۳۸۹

استقلال، آزادي، تنها يک آرزو

ناگفته پیدا است آن خواب خوش يوتوپيايي که سازندگان انقلاب مي ديند هرگز تعبير نشد. چرا آنهمه شور و تلاش و تکاپو، تنها و تنها، از پی سرابی بوده و تا امروز آن آرزو فرجامش ناپيدا است؟ براستي چرا ملتی با اين اصالت فرهنگي و ريشه تنومند در تاريخ معرفت بشر و با اين همه تجربه در گذر از تحولات پر پيچ و خم سياسي و اجتماعي اکنون بايد از قافله بسياري ملت ها دور افتد؟ ملت هایی که از ما سال ها عقب بودند اما رهبرانشان نخواستند خواب ببینند. آيا در ميان ملت هاي جهان مي توان بيش از عدد انگشتان يک کف دست پيدا کرد که چنین هويت فرهنگي باستاني، قدمت و اصالت مدنی، هوش و ذکاوت و سرانجام اين همه نعمت و موهبت و ثروت داشته باشند و روزگارشان چنين سخت و نااميدانه باشد؟ چرا؟! شاید پاسخ را بتوان در جوهره عقیدتی- فرهنگی انقلاب که همانا شعار زدگی متعصبانه بوده، جست. انقلابی که فرهنگ سازی را از همان سرآغاز، بدون هیج بستر سازی و تنها با خلوصی احساسی پی گرفت. با این همه، اگر شعار بازتاب شعور است؛ پس چگونه بود که بازیگران و سرنوشت سازان انقلاب، به ویژه بسیاری از آنها که سرد و گرم تحولات سیاسی- اجتماعی را چشیده و جهان دیده بودند، خوش خیال و بی مهابا در دام حوادث افتادند و خود را به یکباره اسیر شعارو هیاهو و ماجراجویی ساختند؟

بازگردیم به دو شعار در یک شعار ساختاری انقلاب 1357 یعنی "نه شرقی، نه غربی" و "استقلال، آزادی" که هر دو آرمان می بایست در یک هدف و آن نظام سیاسی "جمهوری اسلامی" فراهم می آمد. آیا مراد از "نه شرقی، نه غربی" بریدن از زنجیره دراز دستاوردهای بشری، زدودن فرهنگ همزیستی با- به اصطلاح- دشمنان، واگرایی و بی نیازی از همپیوندی در مدنیت نوین، دور افتادن از روند پر شتاب زندگی این جهانی و در یک سخن نهادینه سازی منفی بافی و مشی حذفی در روبرو شدن با هر دیگری، چه "دیگر دیگر" و چه "دیگر خودی"- سرنوشتی که در ایران امروز به روشنی می توان دید، بوده است؟ بسیار دور است که چنین نابخردی را در بزرگان این کهن دیار بتوان پذیرفت. آنگاه که نسل نخست انقلاب با همه احساس شعار مي داد "نه شرقي نه غربي"، قدر مسلم در ژرفاي ذهنش و در ناخودآگاه پندارش به دوري و دشمني با همه دنيا نمي انديشيد. هر آینه اين شعار پيش از انقلاب ما در چارچوب يک ساختار سياسي و روش ديپلماسي در روابط بين الملل نمود يافت. جنبش ناوابستگان از ملت هايي تشکيل شد که نمي خواستند بازيچه دشمني و خطر آفريني قدرت هاي امپرياليستي باشند. آنها معناي منطقي اين شعار را سرلوحه کار خود قرار دادند. آنها برآن بودند با حفظ هويت و بهره وري از ظرفيت هاي ملي خود در کنار ديگر ملت ها براي پيشرفت خود و بهبود فضاي جهان کار کنند. در کشور ما نيز دست کم مردم کوچه و بازار در مخيله خود نمي پنداشتند که از پس شعار "نه شرقي و نه غربي" اينهمه ماجراجويي و انزوا هويدا شود. شايد کسي گمان نمي کرد که برخي بخواهند با لجاجت و بي باکي و ناشي گري خلاف جهت همه دنيا حرکت کنند تنها به اين بهانه که اربابان قدرت و ثروت شيطان هستند و ديگران بردگان و بندگان شيطان و در اين بين ما، راست قامتان جاودانه تاريخ خواهيم ماند. نا گفته پيدا است که نسل نخست به دنبال احياي هويت خود بود؛ هويتي که در ادبيات و فلسفه ما در طول قرون ظهور و رونق يافت و تا عصر پسا مدرن امروز شهد شيرينش جهانيان را به وجد و سماء در آورده است. گفتمان اين هويت، گفتمان مفاهمه است و نه مجادله.

"نه شرقی، نه غربی" یعنی بازگشت به خود، بازسازی توان و قابلیت های ملی خود و بازآفرینی شکوه گذشته خود. نه به نهادها و نمادهای استبداد و آری به آزادی. نه به استثمار و استکبار و آری به استقلال. نه به خودفریبی و مردم فریبی، خودبینی و بدبینی بیمارگونه، پوچ انگاری همه و موهوم گرایی خود. آری به خودباوری و از این رهگذر گذار به سوی خودکفایی. نه به مردم سواری و آری به مردم سالاری، غایت آزادی و استقلال؛ همان که مردم آن روز از جمهوری اسلامی انتظار داشتند. نه به غرب چون در آن روز غرب پشتیبان استبداد پادشاهی خوانده می شد و نه به شرق چه که شرق روسی در آن دوران الگوی بی همتای استبداد حکومتی و خدای استکبار و سرکرده استثمار ملل ضعیف و البته مسلمان بود.

اکنون که در این سال سی، انقلابی بودن همچنان کلید واژه ساختار سیاسی مستقر در کشور ما است؛ باز هم شعار دادن و البته اینبار بی بهره از شعور نخستین، ابزار کار فرصت طلبان و فرصت سوزان است و این سراب ناب در امتداد کویر ناپیدای بی آب، بی جان روان. اینگونه است که این معجون نا همگون نظامی- سیاسی مستقر که قبضه تفنگ و قبضه قدرت را در کف دارد در حرکت دیالکتیکی به سوی نظام نظامی برای فرودستان ملت شعار خام و برای فرادستان قدرت فرامرزی ناهار و شام- به اصطلاح- دیپلماتیک تدارک می بیند. براستی چگونه از ما بهتران- که تمام زمام کشور را ربودند؛ جهان را مدیریت می کنند در حالیکه خود چنین پریشان و ویرانند؟ آنها که روزی در اندیشه چینی سازی کشور بودند و حتی به گزاف آینده روشن و نزدیک ایران را ژاپنی از نوع اسلامی می دیدند؛ پس چرا دست به دامان ترکیه و برزیل شدند تا شاید آن همه رجز که به هزینه این کشور خوانده اند را بی اثر کنند؛ و دریغ از شنیدن این همه زاری و خواری. چگونه است که رأی منفی اخیر چین به "حق مسلم" ما هیچگونه تأثیری در احساس و شیوه تماس آنها با سرخ پوشان پکن نداشته است؟ آیا این است اقتدار و استقلال؟ آنها که می خواستند آب نبات را پس دهند و در غلتان و گوهر رخشان را بازستانند؛ چه شد که یکباره قول و قرار خود با ملت و آن عزم که جزم کرده بودند را پس گرفتند؟ مگر الگوی آنها برای مدیریت جهان پیونگ یانگ است- مدیریت فلاکت و افلاس ملت؟ آیا به همین سادگی و به این زودی از چین و ژاپن شدن دست کشیده، ترکیه و مالزی شدن را در خود ندیده و فراتر از آن، حال که دیگر امیدی به بازپرداخت کمک دندان گیر برادران چاوز و مورالس نیست و پیام و پسغام نا نوشته با شیاطین هم توفیری نداشته و وااسفا که حربه کهنه فلسطینی- اسرايیلی از تهران به آنکارا دست به دست شده، اکنون چاره کار برای فریب مردم در آن است که ناوی های کشور ما بروند و کشتی نجات مردم غزه شوند- زهی خیال باطل؟ آیا لبریز شدن بازار کشور از همه گونه کالاهای مصرفی خارجی و به ویژه حجم وسیع کالاهای بنجول چینی تا تراز نابرابر دیوانه کننده تجارت با روسیه و ترکیه معنایش خودکفایی و استقلال است؟ باری، این رویه مدیریت و این سبک بی بدیل شعر گویی، خلق مردم ایران و جهان را تنگ کرده و دیرگاهی است قافیه اش به تنگ آمده است. از هر چه بگذریم نمی شود از آزادی از نوع مهرورزانه اش گذشت. آن نوع آزادی که حرمت و امنیتی برای خرد و کلان؛ پیر و جوان، شیخ و آقا، معمم و مکلا و زنده و مرده نمی خواهد. در این فضای آزاد که البته در دنیا بی نظیر است- به استثنای کره شمالی- حزب و رسانه نه مصداق خارجی بلکه مفهوم هم ندارند؛ چراکه حزب نباید به دنبال دولت و قدرت مشروع باشد- مگر حزب پادگانی- و رسانه نباید همسو با هیچ حزب مردمی شود.

شايد بتوان پافشاري بر مليت و اصالت ارزش هاي فرهنگي را در کنار قابليت بالاي تطابق با ارزش هاي شايسته نونهاد، به عنوان دو مشخصه بارز ايراني برشمرد. بازبيني سير تحول در سبک زندگي، نوع نگاه به زندگي و علايق و سلايق ايراني به وي‍‍ژه در محيط هاي بزرگتر و بازتر به چنين حقيقتي گواهي مي دهد. پس چگونه است که ابتدايي ترين زواياي رفتاري ملت را حاکمیت امروز درک نمي کند؟! هويت ايراني، هويت تفاهم و تعامل است و نه تفهيم و تحکم. اگر اين درک بر تعصب و بغض ها چيره مي گشت، امروز ما در کشور آرامش، امنيت و رفاه و در جهان ياران بيشتر و نفوذ کلام بزرگتري مي داشتيم و اگر هم دشمن عنود و لجوجي باقي مي ماند قطعا" درانفعال و انزوا مي بود.

در پایان، نسل دوم، نسلي که سختي هاي انقلاب و جنگ را ديد و کم و بيش در زندگي خود لمس کرد؛ اما دخلي در تحولات دو دهه آغازين انقلاب نداشت؛ نسلي که از خوشي هاي دوران آرامش و وسعت حظي نبرد و هيچ نچشيد؛ نسلی که آن را نسل سوخته می خوانند؛ اکنون پیشاپیش نسل سوم، نسلی که جز سراسیمگی ندید و نشنید؛ تغییر را اراده کرده است؛ تغییری به معنای واقعی کلمه. گفتمان اين نسل آری به زندگی و سرزندگی و نه به دشمن تراشی و حذف فیزیکی و فکری دگر اندیشان و نو گرایان است. باری، گرایش میراث داران ناگزیر این انقلاب در برابر نظام کنونی جهان فراتر از همزيستي با مردم دنیا که همراهي و همگرايي است؛ تلاش براي گره زدن منافع و فرصت ها با ديگران.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مرتضی الویری: افراطیون در جناح اصولگرا روحیه تمامیت‌خواهی دارند

امروز: مرتضی الویری را بیشتر در قالب شهردار تهران به یاد می‌آوریم. او در گفت‌و‌گو با ایلنا درباره آشتی ملی گفت و اینکه جامعه خسته از تندوری،...